تبليغاتX
بر باد رفته
روزهای خاکستری

راز عشق در تواضع است...

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوی است، میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند. تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت، آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز عشق در احترام متقابل است...

احساسات متغیرند، اما احترام دو نفر همیشه ثابت میماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظریاتش گوش کن. احترام باعث میشود که او بتواند خودش باشد.

راز عشق در اینست که به یکدیگر سخت نگیرید...

عشقی که آزادانه هدیه نشود، اسارت است.

راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات خوشحال شود....

نگذار که جویبار محبت از کمی باران بخشکد.

راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق یعنی تفکر را هیچوقت از یاد نبری...

آیا یک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست؟

راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ با محبت تزئین کنید...

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبائی بروید. ضمناً فراموش مکن که باغ را باید هرس کرد. مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود. برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند باید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد.

راز عشق در خوش مشربی است...

شوخی با دیگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخی هایت باش. شوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن و نیت باشد نه نیشدار.

راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی و صبر کنی تا خون سردیت را دوباره بدست آوری...

با اینکه احساس جلوه الهام است، اما شخص عصبانی نمیتواند چیزها را با وضوح درک کند. قلبت را آرام کن. تنها به این وسیله است که میتوانی چیزها را آنگونه که هستند دریابی.

راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی...

هرگز با فرض اینکه خودش این چیزها را میداند از تحسین غافل نشو. مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی دوستت دارم. اگرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است، اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند.

راز عشق در این است كه که بیشتر با نگاه حرف بزنی، زیرا چشم ها پنجره های روح و قلب هستند....

اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی مثل آن است که پنجره ها را با پرده زیبایی بیارایی و به خانه گرمی و جذابیت بخشی.

راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به ذهنت میرسد، برای نیاز خودت به بیان آن فکر نکنی...

بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی. اگر لازم بود حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را که میخواهی بگویی پیدا کند.

راز عشق در این است که هیچکدام خود را معلم دیگری ندانید...

بعبارت دیگر از اینکه میتوانید از یکدیگر یاد بگیرید، سپاسگذار باشید.

راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید...

کم کم یاد میگیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

راز عشق در این است که شریک زندگی ات را با طناب نیاز نبندی...

گیاه هنگامی رشد میكند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند.

راز عشق در این است که به عشق بیشتر از یکدیگر احترام بگذارید...

زیرا عشق هدیه ازلی خداوند است.

راز عشق در این است که هنگام سوءتفاهم فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است...

راز عشق در این است که از یکدیگر انتظارات بی جا نداشته باشید...

ذهنیت را بر ارزشهائی متمرکز کن که ما را به یکدیگر نزدیکتر میکند، نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد.

راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی...

در حقیقت هیچکس نمی تواند مالك کسی شود. در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز چنین سوءتفاهمهایی جلوگیری کنی.

راز عشق در این است که باورها، آرمان ها و اهدفتان را با یکدیگر در میان بگذارید...

 

+ نوشته شده در  Sat 20 Sep 2008ساعت 1 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

ادامه داستان توهم (قسمت هفدهم)

فردای مراسم چهلم، راز را دیدم که در باغ قدم میزند. از حالاتش فهمیدم که انتظار کسی را میکشد و نمیدانم چرا فکر میکردم که منتظر بهروز است. پس از مرگ رویا خانم، اولین بار بود که بهانه ای برای صحبت کردن با او داشتم. بنابراین نمیبایست این بهانه را از دست بدهم. بخصوص که مایل بودم بفهمم پس از مرگ مادر، آیا از نظر عشق به بهروز دچار تحولات روحی شده است یا نه...

به او نزدیک شدم و آهسته و با احتیاط گفتم: "-خیلی خوشحالم که امروز شما از اتاق خودتان بیرون آمده اید...". خیلی خشک، بی آنکه از لحن صدایش بتوان غم یا شادی، مهربانی یا خشونت را فهمید گفت: "-بله... احتیاج به هواخوری داشتم". درحالیکه سعی میکردم خیلی عادی سئوال کنم و سؤظن و کنجکاوی او را جلب نکنم، پرسیدم: "-منتظر کسی هستید؟" سرش را که پایین بود، بالا گرفت. نگاهش را از روی موجهای کوچک و ملال انگیز استخر برداشت و گفت: "-چطور مگه؟" شانه بالا انداختم و جواب دادم: "-هیچی... همینطوری... آخر قیافه و رفتارتان مانند آدمهای منتظر میماند...". آهی کشید و گفت: "-بله... انسان همیشه منتظر است... همیشه منتظر است اما بدبختانه در انتهای جاده های دراز انتظار خویش، کسی را نمی یابد...".

کمی سکوت کرد و بعد یکدفعه به من نزدیک شد و در حالیکه صورتش را تا نزدیکی صورت من جلو آورده بود و رایحه دل انگیز نفس هایش روی صورتم پخش میشد، گفت: "-میدانی... اینجا کسی درد بی همزبانی را نمیداند... اینجا هیچکس آدم را به باغ مهربانی ها دعوت نمیکند... و این تلخ است... دردناک است... زجرآور است...".

اشک در چشمان زیبایش جمع شده بود و حالت کسی را داشت که تصمیم ناگهانی گرفته است. من موج پر تلاطم این تصمیم را در چشمانش میخواندم و میترسیدم که اینبار نیز تصمیمش حاکی از جنون و بی بند و باری باشد و حوادث تازه ای بوجود آورد. برای اینکه او را بحرف بیاورم، گفتم: "-اگر شما تاریکی را دوست دارید، گناه از خورشید نیست".

خندید... به قهقهه خندید و من که از خنده بی موقع و ناگهانی او متعجب شده بودم، گفتم: "-حرفم خیلی خنده دار بود؟" در حالیکه هنوز دنباله خنده اش قطع نشده بود، گفت: "-تو میدانی که به هیچوجه شبیه مستخدمین حرف نمیزنی؟"

سرخ شدم. منظورش از این حرف چه بود؟ آیا میخواست به رخ من بکشد و به یادم آورد که من یک مستخدم هستم؟ آیا او نمیدانست که وقتی من پسر کوچکی بیش نبودم، بعلت استعداد شگرفم، بعلت اینکه تمام کتاب حافظ و سعدی را از بر بودم پدرش از من خوشش آمد و مرا همراه خود به تهران آورد؟ آیا نمیدانست که حاج آقا با سعی و کوشش زیادی مرا به دبیرستان البرز فرستاد؟ آیا او نمیدانست که اگر بعضی از جریانات سیاسی برای حاج آقا و در نتیجه برای من پیش نمی آمد، من دانشگاه را نیز در رشته حقوق سیاسی به پایان میرساندم؟ آیا او نمیدانست که پدرش هیچوقت بمن به چشم مستخدم نگاه نکرد و با وجود اینکه از دهات آمده بودم، قصد داشت از من یک سیاستمدار بزرگ مانند وزیر یا نماینده مجلس بسازد؟ آیا او به کرّات از پدرش نشنیده بود که میخواهد از من یک امیر کبیر دوم بسازد؟ پس حالا اگر من بخاطر پدر او ترجیح داده بودم در خانه آنها بمانم و از خانواده اش نگهداری کنم، دلیلی نداشت که مرا مستخدم بداند. اگر من مستخدم زاده بودم و در خانه آنها بزرگ شده بودم، دلیلی نداشت که مرا غلام خانه زاد بداند.

بهمین دلیل سرخ شدم و سرم را پایین انداختم و گفتم: "-ولی خانم راز... من..."، نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت: "-آه که چقدر زود رنجی... من قصد توهین به تو را نداشتم. میخواستم بگویم که من هیچ کبوتری را ندیده ام که از قفس خوشش بیاید. در حالیکه تو کبوتری هستی که نمیخواهی از قفس پرواز کنی... به سینه آسمان پر بکشی، سینه ات را از عطر گلها، هوای سپیده دم و نم دریا سرشار سازی... این برای من عجیب است!"

هر چند که من رفته بودم تا اسرار او را دریابم، تا بفهمم پس از مرگ مادر دچار چه تغییرات و تحولاتی شده است، اما او با زرنگی داشت راز دل مرا کشف میکرد. داشت به زخم چندین ساله ام نیشتر میزد، داشت مجبور به اعترافم میکرد. گفتم: "-بله در قفس باز است، اما بالهایم را چیده اند!" چشمان زیبایش را درشت تر کرد و پرسید: "کی!؟"

این سئوال کوچک را چنان قاطع و سریع پرسید که نتوانستم از زیر بار جواب دادن شانه خالی کنم، گفتم: "-چند لحظه پیش به من گفتید که کسی اینجا شما را به باغ مهربانی ها دعوت نمیکند، درست است؟" سرش را تکان داد و گفت: "-بله..."، با صدای ملایمی گفتم: "-چشمانتان را بسته اید و در باغ مهربانی را که به روی شما گشوده شده است، نمیبینید. ولی آیا عطر کهنه این باغ را، رایحه مطبوع این باغ را نیز احساس نمیکنید؟"

چنان نگاهم کرد که انگار به دیوانه ای عجیب و شگفت مینگرد و بعد با ناوری گفت: "-چه میخواهی بگویی؟" دیگر موقعش رسیده بود. زمان آن رسیده بود که راز دلم را با او در میان بگذارم. همه چیز را بگویم و اعتراف کنم. دیگر قادر نبودم زخمی را که آن همه مدت به سینه داشتم از او پنهان کنم. این زخم دهان گشوده بود و رنگ سرخ خون، همه چیز را فاش میکرد، گفتم: "-میخواهم بگویم پای دلم از این خانه نمیرود. در باز است، اما پای رفتن نیست. آسمان مرا بسوی خویش میخواند، اما بال پریدن نیست. من در این خانه اسیرم... اسیر شما...".

تا چند لحظه بهت زده شده بود. گیج شده بود. بریده بریده نفس میکشید. رنگش مثل گچ پریده و سفید بنظر میرسید. روی پیشانیش دانه های عرق میدرخشید و همانگونه حیرت زده نگاهم میکرد. ادامه دادم: "-بله... تعجب نکنید... هیچ عجیب نیست. یک دهاتی هم میتواند عاشق شود. عشقی که پر شورتر و گرمتر از عشقهای ظاهری باشد. چی تصور میکردید؟ آیا خون دل خوردن مرا نمیدیدید؟ آیا متوجه نبودید که من از سرچشمه صاف و پاک و زلال محبت شما سیراب میشوم؟ آیا نمیدید که چگونه با نگاهم با شما حرف میزدم؟ آیا نمیدانستید که من فقط بخاطر وجود شما بود که اینهمه بی احترامی، اینهمه سرشکستگی را تحمل کردم؟ بله... من عاشق شما هستم... من دیوانه و سرگشته عشق شما هستم... و حالا با تمام وجود ملتمسانه از شما درخواست میکنم که عشق مرا بپذیرید...".

بخوبی عصبانیت را در خطوط چهره اش و ناسزا را بر لبهایش دیدم، اما نمیدانم چرا خود را کنترل کرد. بر انفجار خود سرپوش گذاشت و آتش لجام گسیخته نفرتش را مهار کرد و گفت: "-نمیتوانم... نمیتوانم عشق تو را بپذیرم...".

گستاخانه پرسیدم: "-چرا؟ میتوانید علتش را به من بگویید؟" لبش را به دندان گزید، یک لحظه سکوت کرد و بعد جواب داد: "-برای اینکه شخص دیگری وجود دارد".

به تندی گفتم: "-بهروز؟" جواب داد: "-هم آره و هم نه!" گفتم: "-منظورتان را نمیفهمم". آهی بلند کشید و گفت: "-حق داری که نفهمی... ولی من باید خیلی ساده بگویم که مجبورم با بهروز ازدواج کنم!"

تقریباً فریاد کشیدم: "-چه اجباری دارید؟" مثل مادری که از فرزندش یاد میکند، با محبتی که نمیتوانم آنرا تصنعی فرض کنم، گفت: "-بخاطر مامان رویا..."، با تمسخر جواب دادم: "-اگر میخواهید هوستان را ارضاء کنید، بیخود اسم مادرتان را که بخاطر شما و بهروز قربانی شد به میان نکشید".

با صداقتی باور نکردنی گفت: "-بخدا راست میگویم. بخاطر اوست که میخواهم با بهروز ازدواج کنم. مادرم او را دوست داشت و میخواست بهروز را خوشبخت کند. اما نتوانست... حالا من بخاطر روح او باید اینکار را انجام دهم. وقتی بهروز با من ازدواج کند، روح مادرم آسوده تر در آسمان شاهد عشق ما خواهد بود".

با خشم غریدم: "-این استدلال غلط است. شما بهروز را به زور، به بهای جان رویا خانم از چنگ مادرتان به در آوردید و ازدواج شما با او این فاجعه را تکمیل میکند و منظره نفرت انگیز و وحشتناکتری به آن میبخشد... روح رویا خانم همیشه مواظب شماست و شبح او به زندگی تان سایه خواهد انداخت. شما اگر با بهروز ازدواج کنید، هرگز طعم سعادت را نخواهید چشید...".

خندید: "-این عقیده اشخاص خرافاتی است...". حالا نوبت من بود که اسرار او را بفهمم و راز دل او را کشف کنم. به همین خاطر گفتم: "-میدانید که نزدیک به دو ماه است از بهروز خبری نیست. چگونه میخواهید با او ازدواج کنید؟"

با همان لبخند آزار دهنده جواب داد: "-درتمام این مدت من بهروز را میدیدم! تا نیم ساعت دیگر نیز او به اینجا می آید و قرار عروسی را میگذاریم". در حالیکه نزدیک بود از عصبانیت و تعجب دیوانه شوم، گفتم: "-او دروغ میگوید... او نمیتواند با شما ازدواج کند، چون زن دارد".

خنده اش را که مثل تیغی به قلب من فرو میرفت، سر داد و گفت: "-نه! زن ندارد". گفتم: "-اگر زن نداشت با رویا خانم ازدواج میکرد". پاسخ داد: "-او فقط بخاطر آنکه با مامان رویا ازدواج نکند به او گفته بود زن دارد". با خشم گفتم: "-خواهید دید...".

دستش را جلو آورد و دوستانه گفت: "-بیا با هم شرطی ببندیم". دستش را گرفتم و در حالیکه میلرزیدم گفتم: "-چه شرطی؟" با صدایی که به نجوای برگ درختان شبیه بود و مستی رخوت آوری در جانم میریخت، گفت: "-شرط اینکه من تا یک هفته دیگر عروس بهروز باشم و او آقای این خانه شود". گفتم: "-اگر اینطور نشد چی؟" جواب داد: "-امروز چند شنبه است؟" گفتم: "-پنجشنبه"، گفت: "-اگر تا روز جمعه هفته بعد من زن بهروز نبودم، با تو ازدواج خواهم کرد، قبول میکنی؟"

ناچار پذیرفتم... پذیرفتم در حالیکه همان شب دست به دعا برداشته بودم که بهروز نقشه اش عوض شود و با راز ازدواج نکند. اگر بهروز با راز ازدواج نمیکرد، همه چیز درست میشد. با شناختی که از روحیه راز داشتم، میدانستم که سر قول خود باقی خواهد ماند و با من ازدواج خواهد کرد. در آن صورت دیگر نیازی نبود که رویا خانم پنهان شود و خود را مرده قلمداد کند. به این طریق تمام مشکلات حل میشد و سعادت به خانه ما باز میگشت. اما افسوس که اینطور نشد...

(پايان قسمت هفدهم)
+ نوشته شده در  Sun 20 Jan 2008ساعت 8 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

"قصه حسرت و انتظار"

تو این دنیای بزرگ، یه جنگل سبز و قشنگی بود که همه جاش پر از گل بود و سبزه... همیشه عطری خوش بو فضای جنگل رو پر میکرد، طوریکه هر عابری از بوی اون مست میشد.

بالای یکی از درختان بلند جنگل، دو تا گنجشک نر و ماده برای همدیگه خونه ای درست کرده بودند و با هم زندگی میکردند. اسم گنجشک ماده "حسرت" بود. حسرت هیچوقت مزه محبت پدر و مادر رو نچشیده بود. چون از وقتی بدنیا اومده بود پدر و مادرش رو یه شکارچی شکار کرده بود و حسرت از کوچیکی تنها بزرگ شده بود.

اما گنجشک نر، اسمش "انتظار" بود. انتظار از شهر به این جنگل سبز اومده بود. آخه کنار این جنگل سبز که آسمونش همیشه آبی بود، یه شهری وجود داشت که آسمونش همیشه سیاه بود. در واقع انتظار از شهر فرار کرده بود و به جنگل پناه آورده بود. وقتی هم که با حسرت آشنا شد، با همدیگه مأنوس شدند و تصمیم گرفتند که با هم زندگی کنند.

وقتی که بارون میومد، اونها شادمانه از شاخه ای به شاخه دیگه میپریدند و برای هم آواز میخوندند. آخه توی این جنگل سبز وقتی بارون میومد، بجای آب، از آسمون گلبرگ میریخت.

اما حسرت همیشه تو رویای مسافرت بود. همه اش دلش میخواست که شهر رو ببینه چه شکلیه... حسرت دوست داشت بره روی خونه های شهر بشینه، ببینه آدما چه جوریند... دوست داشت بره ببینه تو شهر چه خبره...

هر شب حسرت، خواب مسافرت رو میدید. اما هر دفعه که از رویاهاش برای انتظار حرف میزد، انتظار غمگین میشد. آخه قبلاً برای حسرت تعریف کرده بود که آدما تو شهر چه بلاهایی سرش آورده بودند... به حسرت گفته بود که شهر اصلاً جای قشنگی نیست و هیچ جای دنیا به قشنگی این جنگل سبز نیست... اما حسرت که حرفهای انتظار رو باور نمیکرد. همه اش به انتظار میگفت: "آخه انتظار جان، حالا تو داری اینارو میگی، اما من هم باید یه دفعه ام شده برم شهر رو ببینم چه جوریه... شاید تو شهر رو قشنگ ندیدی، ولی شاید من شهر رو اونقد زشت نبینم..."، واسه همین وقتی حسرت این حرفها رو میشنید، هیچی نمیگفت و فقط غمگین میشد. نوک خوش ترکیبش رو لای پرهاش میکرد و میرفت تو فکر... حسرت هم که انتظار رو غمگین و افسرده میدید، از مسافرت و دیدن شهر پشیمون میشد و دیگه حرفی نمیزد...

اما یه روز که انتظار برای پیدا کردن غذا رفته بود کنار رودخونه، حسرت بال کشید و از جنگل رفت. رفت و بالاخره شهر رو دید. اول وقتی شهر رو دید خیلی ذوغ زده شد. آخه شهر پر از چراغهای رنگ و وارنگ بود. ساختمونهای قشنگی تو شهر سر به آسمون کشیده بودند. وقتی بالای پارک بازی بچه ها پرواز میکرد، از اینکه میدید بچه ها خوشحالند و با خنده و شادی با هم بازی میکنند، خیلی لذت برد.

اما وقتی کنار یکی از آدما رفت، اون آدم حسرت رو گرفت و انداخت تو قفس... آره حسرت میخواست شهر رو ببینه تا حس کنجکاویش ارضاء بشه، اما اونجا اسیر و گرفتار شد. وقتی از داخل قفس به آسمون نگاه کرد، دیگه از شهر... از آدما بدش میومد و تو دلش میگفت: "انتظار جونم کجایی که ببینی حسرت داره از دوریت دیونه میشه..."

روز و شب کار حسرت این شده بود که حسرت روزهای آزادی رو بکشه... روزهایی که میتونست با انتظار زیر بارون گلبرگها از یه شاخه به شاخه دیگه ای بپره و آواز بخونه... اما حالا باید روزها پشت میله های قفس کز کنه و  به یاد دشت و اون جنگل سبز که آسمونش همیشه آبی بود، فکر کنه و آه بکشه... پیش خودش میگفت: "من یه زمانی حسرت شهر رو میکشیدم که ببینم چه شکلیه، اما حالا که به شهر اومدم حسرت جنگل رو میکشم و دلم برای دیدن انتظار پر پر میزنه..."

حسرت گاهی هم گریه میکرد. گاهی هم از سر غصه و غم، اصلاً به آب و دونه ای که آدمای اون خونه براش میگذاشتند، نوک نمیزد.

بالاخره یه روز، وقتی که بچه صاحب خونه برای اون آب و دونه میگذاشت، حسرت از لای در قفس پر زد و فرار کرد. بال زد و بال زد و از شهر خودش رو دور کرد. وقتی از آسمون سیاه شهر میگذشت، دل تو سینه اش شادی میکرد. یاد دیدار انتظار بهش قوت قلب میداد و تندتر بال میزد. وقتی رسید به جنگل سبز، دیگه همه نیروش تموم شده بود. بالهاش خسته شده بود. به نفس نفس افتاده بود. اما به امید دیدن انتظار، اینور و اونور جنگل رو زیر و رو کرد. اما هرچی گشت، انتظار رو پیدا نکرد. رفت روی اون لونه ای که عمری با هم زندگی میکردند، اما جای انتظار خالی بود... شب اومد، روز اومد، ولی انتظار نیومد...

گلها هم رفته بودن... پاییز سایه سرد و غم انگیزش رو بروی جنگل کشیده بود. کسی نبود خبری از انتظار به حسرت بده...

یه روز حسرت، زیر برگهای خزون جنگل، انتظار رو دید که یه گوشه افتاده و مُرده بود... اما چشمای انتظار باز بود و هنوزم انتظار حسرت رو میکشید... انتظار حسرت، انتظار اون روزهای خوب و قشنگ... اما افسوس که انتظار در انتظار حسرت و انتظار اون روزهای خاطره انگیز، چه غریبانه دِغ کرده بود...

حسرت خیال میکرد که میتونه بدون انتظار، زندگی کنه. ولی نتونست... زمستون که شد، برف و یخبندون که اومد، حسرت خیلی خیلی سردش شد. این سرما بیشتر از اینکه بخاطر هوا باشه، بخاطر تنهایی بود که باید بدون انتظار زندگی میکرد. حسرت خوب میدونست که اون قبلاً اینجور سرما رو هم با انتظار تحمل کرده بود، اما اون وقتها حسرت و انتظار همدیگر رو بغل میکردند و نمیگذاشتند که سرما اذیتشون کنه... اما حالا حسرت نمیتونست سرما رو تحمل کنه. بخاطر همین رفت کنار جسد بی جون انتظار خوابید. حسرت رو بغل کرد و چشماش رو بست. همینطوری که برف میمومد، روی حسرت و انتظار رو برف سفید پوشوند تا حسرت هم مُرد...

از اون وقت به بعد، درختهای جنگل سبز همیشه به هم میگن: "هیچکس بی انتظار نمیتونه زندگی کنه..."

+ نوشته شده در  Fri 11 Jan 2008ساعت 4 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

انواع خانمهای نامطبوع برای آقایان 

- خانم فمینیست

این گروه از خانمها تصور میکنند که تمام بدبختیهای زندگی شان از مردها نشأت میگیرد. آنها براحتی به مردها توهین میکنند و میتوانند بدی ها و خطاهای تمام مردانی را که از ابتدای زندگی با آنها ملاقات کرده اند، به یاد آورند. از دید این دسته خانمها، مردها همگی احمق، عوضی و کثیف هستند. خون آنها از دست مردها به جوش می آید و در هر لحظه میتوانند مانند یک کوه آتشفشان منفجر شوند. آنها تصور میکنند که وجود خانمها، فرشته وار است و میتوانند تمام دنیا را عوض کنند. البته فقط درصورتیکه معضل مردسالاری از جلوی پای آنها برداشته شود. شما میتوانید آنها را براحتی از شعار معروفشان تشخیص دهید، چرا که همیشه زیر لب زمزمه میکنند: تمام مردها به آلت جنسی خود فکر میکنند و هدفشان از رابطه با جنس مؤنث، سکس است.  

- خانم پولکی

خیلی ساده و راحت، او تنها به خاطر پول با یک آقا رابطه برقرار میکند. او خیلی زود با طرف مقابلش صمیمی میشود. آنها از آقایون انتظار دارند که تمام هزینه های زندگی آنها را برآورده کند که شامل لوازم آرایشی، زینت آلات، لباس، رستوران، گردش و... این پرداخت پول برای آنها تنها به این دلیل است که آنها از نظر زیست شناختی مؤنث هستند. آنها تصور میکنند که یک مرد باید کلیه مخارج آنها را متحمل شود بدون آنکه خودشان هیچگونه وظیفه جبران یا تلافی بر گردنشان باشد. او هیچ چیز نیست جز یک انسان مادی... فکر میکنند زنانگی شان از طلا درست شده است و میلیونها تومان می ارزد. او یک طماع و دغل باز است. او فقط به فکر برآورده کردن نیازهای خودش است و برای دیگران هیچ اهمیتی قائل نیست. راه شناختن این دسته خانمها راحت است و آن اینست که همیشه شما را به خسیسی متهم میکنند و شما را وادار میکنند هرچه در جیب دارید برایشان خرج کنید. عده بسیاری از خانمهای تازه بدوران رسیده جزء این گروه قرار دارند. 

- خانم رومانتیک لوس

این گروه خانمها زندگی خود را بر طبق فیلمهای هندی و کتابهای عاشقانه سپری میکنند. هر شب که به خانه می آیند، مجله های عشقی و مخصوصاً صفحات مربوط به عروسی را ورق میزنند و در عین حال منتظر شاهزاده ای هستند که با اسب سفیدش از میان ابرها به زمین فرود می آید و او را سوار بر اسب سفیدش کرده، به جایی میبرد که هیچ مشکلی وجود نداشته است تا بتوانند بخوبی و بی دردسر زندگی کنند. اکثراً آنها دخترهایی هستند که توسط بابا و مامانشان نازپرورده بار آمده اند و چیزی از واقعیات زندگی نظیر پرداخت مخارج و صورتحسابها و یا تمیز کردن دستشویی نمیدانند. او انتظار دارد کسی تمام مدت از او مراقبت و نگهداری کند. شبها ملافه را بر رویش بکشد و تمام شب بر بالینش بیدار بماند تا مبادا خواب بدی ببیند و بترسد.

- خانم شکاک

این دسته از خانمها همیشه جزء زخم خوردگان جامعه هستند. کسی که در روابط گذشته خود شکست خورده و بطور ناخودآگاه از برقراری ارتباط مجدد واهمه دارد. ارتباط با این افراد راه به جایی نمیبرد، چرا که آنها در ابتدا علاقه از خود نشان میدهند اما پس از چندی، اثری از آن باقی نمی ماند. همیشه به طرف مقابلش بد گمان است که مبادا با شخص دیگری باشد و همیشه از این مسئله گله گذار است که طرف مقابلش به او اهمیت نمیدهید. مردها همیشه در رابطه خود با او سردرگم هستند. مدام به آقا زنگ میزند که کجاست و صدای زنی که الان پشت تلفن شنید، چه کسی است؟ مردها هم که به اندازه کافی غم و غصه برای خودشان دارند، پس بهتر است با چنین شخصی ارتباط برقرار نشود.

- خانم نامطمئن

در نگاه اول چنین خانهایی خیلی خوب جلوه میکنند. با مرد مقابلش به مهربانی رفتار میکنند و خوش مشرب و دوست داشتنی هستند. اما چیزی نمیگذرد که ترسهای درونی اش پدیدار میشوند. روزی 10 مرتبه به آقا تلفن میکند تا مطمئن شود که آیا دوستش دارد؟ یا اینکه فقط میخواهد صدایش را بشنود. او میخواهد مطمئن شود که به اندازه کافی جذاب است. دائماً نگران آرایش صورت و موها و لباسهایش است. او همواره بصورت انسانی محتاج و نیازمند بزرگ شده است و همیشه با این ترس زندگی میکند که مبادا آقا او را بخاطر خانم بهتری ترک کند. این دسته از افراد خیلی زود به هر وسیله و روشی شده خود را آویزان مردها میکنند. 

- خانم خودشیفته

اخلاق این خانمها واقعاً وحشتناک است. آنها افراد ناخوشایندی هستند که به دیگران با چشم حقارت نگاه میکنند و فقط به خودشان فکر میکنند و اهمیت میدهند و اصلاً مهم نیست که قلب دیگران را بشکنند و آنها را آزرده خاطر سازند. او فقط برای خودش ارزش قائل است. او میخواهد که همیشه مرکز توجه قرار گیرد و هر کاری که میخواهد انجام دهد و هر کجا که میخواهد برود. او خودخواه و خودمحور است. شیفته خودش میباشد و بعنوان دختر کوچولوی بابایی بزرگ شده و انتظار همان توجهات را از مرد مقابلش دارد. بیشتر خانمهای خود شیفته به فکر پول و ثروت نیز هستند، درست مثل خانمهای پولکی آنها معمولاً خوش قیافه و خوش لباس هستند برای شناختن آنها میتوان در مراسم جشن و عروسی آنها را بعنوان رقاص ماهر نسبت به سایرین تشخیص داد. هرچند ممکن است آقا در ابتدا از مصاحبت با خانمهای لوس لذت ببرند اما باید منتظر باشند چون با اولین خطایی که از آقا ببیند سریعاً با او قهر کند.

- خانم مایوس

شرایط هر طوری که میخواهد باشد، این خانم فقط به ازدواج فکر میکند (آن هم همین حالا...). برای او مهم نیست که مرد مقابلش چه کسی است و وضعیت اجتماعی و شغل او چیست، فقط به واسطه مرد و مذکر بودن همه چیز برای او کافی است و میتواند او را راضی نگه دارد.

- خانم سِکسی

معمولاً این تیپ خانمها از یک کیلومتری قابل تشخیص هستند. آنها با مرد مقابلشان معاشقه میکنند و جاذبه های جنسی شان (برجستگیهای بدن) را اغلب به نمایش میگذارند. گاهی اوقات بدنبال مردهای جا افتاده هستند و اعتقاد دارند جوانها خام و بی تجربه اند. آنها اغلب مردها را از نظر جنسی تحریک میکنند و بعد راه خود را میگیرند و میروند. آنها مردها را مانند زنبورهایی که بسمت عسل کشیده میشوند، بسوی خود جلب میکنند. معمولاً مردهای غیرتی با اینگونه خانمها مشکل اساسی دارند. آقایان این مطلب را بخاطر بسپارند که این نوع خانم هر طوری که با آنها رفتار کند، هیچگاه نباید به این خانم اعتماد کنند؛ زیرا اگر مرد بهتری را پیدا کند به سادگی آب خوردن از مرد سابقش دل کنده و به سمت فرد جدید میرود. از خانمهای سِکسی هیچوقت انتظار وفاداری و تعهد نمیتوان داشت. 

- خانم دیکتاتور

آنها انسانهای پستی هستند که میخواهند قدرت کنترل تمام امور زندگی مرد مقابلش را بدست گیرند. آنها به مردشان میگویند چه لباسی بپوشد، با چه کسی صحبت کند، با چه کسانی میتواند دوست باشد، چه چیزی بخورد و... خلاصه همه چیز؛ و اگر آقا بخواهد در مقابل عقاید آنها از خود مقاومت نشان دهد، اخمهایشان را در هم فرو میبرند، آقا را از سکس محروم میکنند، گریه و زاری راه می اندازند و از هر سلاح و تاکتیک دیگری که بلد هستند، کمک میگیرند تا مرد مقابلش را از پا درآورند و چاره دیگری جز سر فرود آوردن در مقابل خواستهایشان را برای آقا باقی نخواهند گذاشت. به مردانی که شوهر این تیپ خانمها هستند لقب زی ذی (یعنی زن ذلیل) داده شده است.

- خانم حقه باز

او در ابتدا به مرد مقابلش شدیداً ابراز علاقه میکند و در مورد کمبودها و کاستیهای او چشم پوشی میکند که همین امر باعث جذب شدن مردها به سمتشان میشود. او به مرد مقابلش چیزی را تحویل میدهد که دقیقاً توقع شنیدنش را دارد. اما امان از وقتیکه رابطه عمیقتر شد یا خدایی ناکرده به ازدواج منجر شود، آنوقت آقا تازه با چهره حقیقی او آشنا میشود. بانوی عزیزش یک شبه تبدیل به یک آدم حریص، طماع، پولکی و حیوان صفت میشود که اگر به خواسته هایش نرسد، مردش را عذاب الهی خواهد داد. برای این دسته آدمها یک ضرب المثلی وجود دارد که میگوید: دختر مکار تا وقتی ازدواج نکرده، هیچ چیز از پسر مورد علاقه اش نمیخواهد و تنها این شوهرش هست که برایش اهمیت دارد؛ اما وقتی ازدواج کرد همه چیز از شوهرش میخواهد و تنها این شوهرش هست که دیگر برایش اهمیت ندارد.

+ نوشته شده در  Mon 17 Dec 2007ساعت 8 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

انواع مردهای نامطبوع برای خانمها

- مرد نیازمند

کسی که بیش از اندازه احساساتی است و از همان آغاز رابطه تمام عواطف خود را بیرون میریزد. این مرد نسبت به خود شک دارد و دائماً نیازمند اطمینان های مکرر در زمینه دوستی است. اعتماد به نفس و استقلال از جمله خصوصیات جذاب آقایان است و چنین فردی فاقد این خصوصیات بوده و عدم اطمینان و وابستگی برای خانمها صفتی نکوهیده است. بیشتر خانمها بدنبال مرد قدرتمندی هستند که در زندگی بتوانند بر او تکیه کنند ولی اینگونه مردها برعکس به خانمشان تکیه میکنند. بنابراین خانمها در مراحل ابتدایی رابطه نسبت به تواناییهای او مشکوک میشود و از آنجایی که خانمها با تمام ناامنی ها به یک رابطه قدم میگذارند، دیگر انتظار ندارند که از جانب فرد مقابلش هم شاهد عدم اطمینان باشند.

- مردی که رفتارش قابل پیش بینی باشد

خانمها از این نوع مرد خوششان نمی آید چرا که میتوانند براحتی تمام عکس العملهایش را پیش بینی کنند. چنین فردی در ذهن خود پیرو یکسری قوانین و اصول خاصی است که همیشه رفتارهایش را بر پایه آنها انجام میدهد. بعنوان مثال هیچگاه برای اینکه خانم را سوپرایز کنند بدون قرار قبلی او را به گردش نمیبرند. در واقع خانمها تا حدی بدنبال رفتار غیر قابل انتظار در آقایان میگردند (مردهایی با روح آزاد)، به این دلیل است که اکثر خانمها بدنبال "پسرهای شیطون" میگردند. این تنها بدلیل شیطنت نیست که خانمها جذب میشوند بلکه دلیل اصلی آن غیر قابل پیش بینی بودن آنهاست.

- مرد متکبر

او بسیار خودخواه و خودبین است. همچنین بی ادب نیز میباشد. این بی ادبی نه تنها با خانمها است بلکه با تمام افراد چنین رفتاری دارد. او احساس میکند که همه از او پایینتر هستند. حتی اگر در روز ملاقات، چنین شخصی با خانم مورد علاقه اش مهربان باشد و برخورد خوبی داشته باشد، باز هم کافی نخواهد بود زیرا خانمها رفتار او را با سایر افراد نیز مد نظر میگیرند. در حقیقت خانمها اغلب برای ارزیابی خصوصیات اخلاقی مردها، رفتار آنها را با دیگران میسنجند.

- مرد بی نزاکت

چنین فردی در نزد خانمش، خانمهای دیگر را هم از نظر خود میگذراند. با خانمهای دیگر بیش از اندازه صحبت و احساس علاقمندی میکند. چنین شخصی دائماً نگاهش به این طرف و آن طرف میچرخد و هر زن زیبایی را ببیند به او خیره میشود. این کار نه تنها نوعی بی نزاکتی قلمداد میشود بلکه باعث میشود که خانم این شخص حس عزت نفس خود را نیز از دست بدهد. اگر در اولین قرار ملاقات این شخص چنین رفتاری را از خود بروز بدهد، بدون شک هیچ شانسی برای برقراری ارتباط پیدا نخواهد کرد. روی هم رفته چنین فردی برای خانم خاصی هیچگونه ارزش و اعتباری قائل نیست.

- مرد چیپ

این شخص خانم را به شام دعوت میکند و زمانیکه موقع پرداخت صورتحساب فرا میرسد با وقاحت از خانم میخواهد که پول غذا را دونگی حساب کنند. این فرد هیچگاه پولهایش را بخاطر خرید گل برای معشوقه اش خرج نمیکند و همیشه ارزانترین خوراکی یا نوشیدنی را انتخاب میکند. او از همان اولین قرار ملاقات طوری برخورد میکند که گویی در تنگنای مالی قرار دارد. درصورتیکه همیشه در چند ملاقات اولیه معمولاً باید با سخاوت بود. لغاتی نظیر "پس انداز" و "بودجه" نباید حرفی برای گفتن پیدا کنند. اگر شخصی در اولین ملاقات با خانم خاطره ای از جمع کردن پول بسازد، شانس خود را برای ادامه رابطه از دست خواهد داد.

- مرد جر و بحثی

این تیپ مرد عادت دارد که هر گفتگویی را بسرعت به مشاجره تبدیل کند. اما اگر خانمها مجبور باشند که تمام مدت به دفاع از خود بپردازند، قطعاً ملاقات با چنین فردی برایشان دلپذیر نخواهد بود. چنین فردی زمانی که با خانمی به گردش میرود، بجای اینکه احساس کند به گردش و تفریح آمده، بیشتر تصور میکند که در یک جلسه مناقشه است. به همین دلیل خانم را به حالت دفاعی و استرس فرو برده و آسیب پذیر میکند. درصورتیکه قرار ملاقات باید یک تجربه دلپذیر باشد. اگر خانم مجبور باشد تمام مدت با فرد مقابلش سر و کله بزند، دیگر وقتی برای لذت بردن باقی نخواهد ماند.

- مرد عقل کل

چنین شخصی فقط در پی قضاوت رفتار سایرین است. او احتمالاً تفریحاتی که دیگران انجام میدهد را دنباله روی نمیکند. ضمن اینکه همواره بدنبال نصیحت کردن و امر و نهی میباشد. اما هیچکسی دوست ندارد مورد قضاوت صریح قرار گیرد و مخصوصاً در روز ملاقات؛ چون اینکار آزار دهنده و به نوعی بی ادبی قلمداد میشود. هر کسی برای خودش شخصیتی دارد و نباید براحتی شخصیت افراد را زیر سئوال برد.

- مرد زن ستیز

این تیپ مرد با تلخکامی تمام با خانمها برخورد میکند. او در روز ملاقات نمیتواند خود را نگه دارد و مرتباً از جنس مؤنث ایراد گرفته، دشنام میدهد و از او انتقاد میکند. در واقع چنین شخصی نباید نیازی به رابطه خانمها داشته باشد و همان بهتر که همیشه با جنس مذکر رابطه داشته باشد.

+ نوشته شده در  Mon 3 Dec 2007ساعت 8 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

An empty street, an empty house

A hole inside my heart

I'm all alone, the rooms are getting smaller.

I wonder how, I wonder why, I wonder where they are

The days we had, the songs we sang together

 

And all my love, I'm holding on forever

Reaching for the love that seems so far

 

So I say a little prayer

And hope my dreams will take me there

Where the skies are blue, to see you once again... my love.

All the seas from coast to coast

To find the place I Love The Most

Where the fields are green, to see you once again... my love.

 

I try to read, I go to work

I'm laughing with my friends

But I can't stop to keep myself from thinking

I wonder how, I wonder why, I wonder where they are

The days we had, the songs we sang together

 

To hold you in my arms

To promise you my love

To tell you from the heart

You're all I'm thinking of

+ نوشته شده در  Sun 18 Nov 2007ساعت 5 PM  توسط مسافر شهر غم 

ادامه داستان توهم (قسمت شانزدهم)

دو روز از آن واقعه گذشت. روز پنجشنبه و جمعه خانه ما در آرامشي غم انگيز فرو رفته بود. در سكوتي خشمگين رويا خانم كه از همان روز بيمار و بستري شده بود، حتي از تختخواب پايين نيامد. راز نيز در اتاقش بود و صداي پيانوي او كه هميشه در موقع تنهايي مينواخت، ديگر به گوش نميرسيد. پاييز فرا رسيده بود و باغ بزرگ، ميرفت كه در خزان حزن انگيز فرو رفته و بخواب رود. من روزها با نگراني و اضطرابي كه علتش را نميدانستم چيست، دور ساختمان خانه چرخ ميزدم. پشت در اتاق راز ميرفتم، از پنجره اتاق رویا خانم او را که به فکری عمیق رفته بود، مینگریستم و یک احساس درونی بمن میگفت که بزودی حوادثی در این باغ خزان زده و غم انگیز روی خواهد داد. بهروز از آن روز دیگر به باغ بازنگشته بود و ظاهراً چنین بنظر میرسید که او دیگر هرگز به آن خانه باز نخواهد گشت. یکی دوبار از رویا خانم تقاضا کردم اجازه دهد که وارد اتاقش شوم و با او صحبت کنم، اما او بشدت مخالفت کرد و اجازه ورود به اتاقش را بمن نداد.

پس از آن روزی هم که راز با وقاحت گفته بود که قصد دارد که خودش را تسلیم بهروز کند، دیگر مایل نبودم با او روبرو شوم و با او حرف بزنم. اما خاموشی سهمگین و ملال آوری خانه را فرا گرفته بود. میل به حرف زدن و عطش دانستن ناچارم ساخت پشت در اتاقش بروم و ضربه ای به در بزنم. ابتدا هیچ جوابی نیامد. اما چون مجدداً چند ضربه به در زدم، صدای خسته راز به گوشم رسید: "-بله..."، جواب دادم: "-راز... من هستم، اجازه میدهی وارد اتاقت شوم...". با بی میلی گفت: "-نه... فعلاً کار دارم..."، گفتم: "-اما میخواستم در مورد وضع رویا خانم با شما صحبت کنم..."، اما دوباره گفت: "-گفتم که فعلاً کار دارم...". با عصبانیت صدایم را بلندتر کردم و گفتم: "-ولی وضع روحی مادرتان اصلاً خوب نیست...". با خشم جواب داد: "-من هم وضع بهتری ندارم..."، گفتم: "-آخر چه اتفاقی افتاده است... مگر این خانه را نفرین کرده اند... بیایید با کمک هم این طلسم را بشکنیم...". تند و عصبانی جواب داد: "-طلسم عشق شکستنی نیست..."، گفتم: "-اجازه بدهید وارد اتاق شوم تا بهتر با هم صحبت کنیم". فریاد کشید: "-مگر کر هستی... گفتم حوصله ندارم...".

ناچار بسوی اتاقم برگشتم و منتظر گذشت زمان ماندم. بالاخره این وضع نمیتوانست به همین شکل و منوال، به همین صورت کسالت آور و مسخره ادامه پیدا کند. موضوع مهم بهروز بود... و حالا که او رفته بود، به تدریج همه چیز وضع عادی بخود میگرفت و روبراه میشد. آن روز به یادم افتاد که راز، شبها داخل باغ با بهروز ملاقات میکرد. آیا واقعاً هنوز هم بهروز به این خانه می آمد؟ تصمیم گرفتم شب در باغ کشیک بکشم. مواظب باشم و چنانچه بهروز را دیدم، باز به او حمله کنم و تا آنجا که امکان دارد، او را کتک بزنم و استخوانهایش را خرد کنم تا برای همیشه فکر بازگشت به آن باغ را از سرش بیرون کند. ولی آن شب تا صبح بیدار ماندم و در باغ هیچ حادثه ای اتفاق نیافتاد. ماه غمزده پاییز، نور پریده رنگش را بر درختهای زرد و عریان میپاشید. باد ملایم شبانگاه آخرین برگهای پژمرده را به تاراج میبرد و آب استخر موجی یکنواخت و کسالت آور و اندوه افزا داشت... وقتی سپیده دمید، خسته و بی رمق به اتاقم رفتم و با اعصابی کوفته و بهم ریخته روی تختخواب افتادم و بخواب عمیقی فرو رفتم.

نمیدانم، یادم نیست چه مدتی در خواب بودم که ناگهان با صدای فریاد راز از خواب پریدم: "-بلند شو... بلند شو... قربانعلی با تو هستم... با تو هستم...". راز کنار تختخواب من ایستاده بود و مرا بشدت تکان میداد. تا چند لحظه پس از گشودن چشمانم، بکلی گیج و منگ بودم. نمیدانستم چه روی داده است. وحشتزده و مضطرب گفتم: "-چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا اینقدر رنگت پریده است؟" با چشمان گریان گفت: "-مامان رویا... مامان رویا..." و گریه مجالش نداد تا حرفش را تمام کند.

از جا پریدم و از تختخواب پایین آمدم و شتابزده پرسیدم: "-رویا خانم چه شده است؟" در میان هق هق گریه گفت: "-امروز میخواستم با او صحبت کنم... میخواستم بدانم این وضع، وضعی که در این خانه نفرین شده و لعنتی پیش آمده تا کی باید ادامه پیدا کند. وقتی پشت در اتاقش رفتم..." باز گریه بلند صحبتش را قطع کرد. گفتم: "-نگران نباشید شاید باز برای انجام کاری بیرون رفته است...". گریه کنان جواب داد: "-نه... نه..."، پرسیدم: "-پس چی؟ شما چه فکر میکنید؟" گفت: "-هرچی صدایش کردم، جواب نداد. ناچار در اتاق را باز کردم و وارد شدم... خدای من چقدر وحشتناک بود... مامان رویا بحالت اغماء افتاده... دهانش کف کرده و رنگش سیاه شده است... خیال میکنم... خیال میکنم سم خورده و خودکشی کرده است...".

دیگر مهلت ندادم راز حرفهایش تمام شود. تمام قدرتم را در پاهایم متمرکز کردم و با عجله شروع به دویدن کردم. راز نیز با همان سرعت پشت سر من میدوید. وقتی به اتاق رویا خانم رسیدم، در باز بود. نیمی از تنه او از روی تختخواب پایین افتاده بود و از کنار لبهایش کف بدرنگی بیرون میزد. صورتش سیاه شده و دور چشمانش حلقه کبودی نقش بسته بود. نه صدایی میکرد، نه ناله ای داشت. فقط بهنگام تنفس، گلویش خرخر صدا میکرد. دستانم را دور کمرش حلقه کردم و سعی نمودم او را درست روی تختخواب بخوابانم و بعد رو به راز که در کنار من ایستاده و صورتش را میان دستانش پنهان کرده بود، گفتم: "-دکتر... دکتر خبر کن...". راز از اتاق بیرون دوید و من نبض رویا خانم را گرفتم... واقعاً او در حالت اغماء بود و چنان بنظر میرسید که آخرین لحظات عمرش را میگذارند.

به یاد حرفهای رویا خانم افتادم. به خاطرم آمد که او گفته بود، ظاهراً بطور مصنوعی دست به خودکشی خواهم زد. اما آیا صحنه ای که من میدیدم، میتوانست یک صحنه مصنوعی باشد؟ چگونه امکان داشت رویا خانم خود را به آن صورت دلخراش و هول انگیز دربیاورد؟ شک و تردید کشنده ای، مثل سرطان به جانم چنگ انداخته بود. نمیدانستم آیا همانطور که رویا خانم گفته بود، او را به خانه دوستش، دوستی که من هرگز ندیده بودم و فقط رویا خانم آدرسش را در اختیار من گذاشته بود ببرم، یا او را به بیمارستان برسانم؟! آیا اگر او را به خانه دوستش میبردم و او بر خلاف تصور من واقعاً سم خورده و اقدام به خودکشی کرده بود، چه وضعی پیش می آمد؟ حتماً مرگش قطعی بود و در این صورت من تا آخر عمر نمیتوانستم آسوده زندگی کنم و بار گناه مرگ رویا خانم را همواره بر دوش خود احساس میکردم. اما از سویی دیگر، اگر او را بجای بردن به خانه دوستش به بیمارستان میبردم و آنجا معلوم میشد که این خودکشی، یک عمل تقلبی و مسخره است، رویا خانم رسوا نمیشد و برای همیشه از من نمیرنجید؟

نمیدانستم چکار کنم. در بلاتکلیفی و تردید به سر میبردم. کفی که از دهان رویا خانم بیرون میزد، سیاهی پوستش، کبودی دور چشمش، کندی عجیب نفسش... همه آثار و علائم یک مرگ بود... مرگی واقعی و دور از تصنع و فریب... ناگهان فکری به خاطرم رسید. شاید براستی رویا خانم به من حقه زده بود! یعنی شاید حقیقتاً قصد خودکشی داشته و چون میترسیده که او را به موقع به بیمارستان برسانند و نجات دهند، به من گفته بود که بطور مصنوعی اقدام به خودکشی میکند و با این حرف میخواسته تا او را به خانه دوستش ببرند و آنجا وقتی متوجه قضیه شوند که دیگر کار از کار گذشته باشد.

دیوانه وار از جا پریدم. وارد هال شدم و فریاد زدم: "-راز... راز...". او به سرعت از پله ها پایین آمد و گفت: "-الان دکتر میرسد..." و دوباره شروع به گریه کرد. با ناراحتی گفتم: "-اگر میگذاشتی که من وارد اتاقت شوم و در مورد وضع روحی مادرت با تو صحبت کنم، کار به اینجا نمیکشید". همینطور که میگریست، گفت: "-من چه میدانستم که او واقعاً میخواهد دست از بهروز بکشد". با تمسخر جواب دادم: "-دست از بهروز یا دست از زندگی؟" گفت: "-فرقی نمیکند... بهروز و زندگی هر دو یکی بودند...".

برای اینکه تحقیرش کرده باشم، گفتم: "-آنطور که فکر میکنی نیست. چند روز قبل او برای همیشه بهروز را از این خانه بیرون کرد و حتی بدستور رویا خانم، من بهروز را کتک زدم. دندانش را شکستم و او را که مثل یک سگ کثیف و کتک خورده زوزه میکشید، از این خانه بیرون انداختم". با خشم غرید: "-پس در این خانه خبرهایی بوده که من از آن بی اطلاعم..."، جواب دادم: "-خودت میخواستی بی خبر و بی اطلاع بمانی...". باز گفت: "-پس برای همین است که دیگر بهروز به این خانه نمی آید؟" گفتم: "-از بس عشقش حقیقی و باصداقت بود، با اولین ضربه مشت همه چیز را فراموش کرد". در حالیکه سرخ میشد، جواب داد: "-اجازه نمیدهم جلوی من اینطور حرف بزنی...".

میخواستم پاسخ مناسبی به او بدهم که زنگ در خانه به صدا درآمد و من دوان دوان برای باز کردن در باغ رفتم. پزشک قدیمی خانواده ما بود. همان کسی که همیشه حاج آقا را مداوا میکرد. با وجود اینکه دیگر هوا گرم نبود، صورتش مثل لبو سرخ شده و از سروکله اش عرق میریخت. تند و جویده جویده پرسید: "-کی این اتفاق افتاده است؟" در حالیکه پشت سر او میدویدم و سعی داشتم کیفش را بگیرم، گفتم: "-درست نمیدانم. صبح دخترش متوجه جریان شده است..."، گفت: "-وضع تنفسش چگونه است؟" جواب دادم: "-بسیار بد و نامرتب... گلویش خرخر میکند... باید او را ببینید...".

از هال گذشتیم و وارد اتاق شدیم. دکتر با عجله مشغول معاینه کردن او شد. گوشی اش را روی قلب او گذاشت و بعد فشارش را گرفت. سپس تند تند چیزی روی کاغذ نوشت و بدست من داد و گفت: "-حالش وقیم است... باید او را سریعاً به بیمارستان منتقل کنیم... خوب شد من اتومبیلم را آوردم... کمک کن او را داخل اتومبیل بگذاریم...". همانطور که به دکتر کمک میکردم تا رویا خانم را از روی تختخواب برداریم، با خودم فکر کردم که دیگر کار رویا خانم تمام است. او همانگونه که من فکر کرده بودم، واقعاً قصد خودکشی داشته و برای اینکه مبادا او را نجات دهند، آدرس دوستش را به من داده بود تا او را آنجا ببرم. اشک در چشمانم حلقه زد و همان موقع تصمیم گرفتم اگر رویا خانم بمیرد، انتقام خون او را به هر قیمتی شده از بهروز بگیرم...

رویا خانم را روی صندلی عقب اتومبیل خواباندیم. دکتر پشت فرمان نشست و من نیز در کنارش قرار گرفتم و در حالیکه صدای گریه شدید راز در غرش اتومبیل محو میشد، حرکت کردیم. همینکه وارد خیابان شدیم، دکتر آهسته گفت: "-نگران نباش... چیز مهمی نیست...". لبم را برای جلوگیری از گریه به دندان گرفتم و گفتم: "-ولی آقای دکتر... شما چند لحظه پیش گفتید حال او وقیم است...".

دکتر که دانه های درشت عرق روی صورت گوشتالو و سرخش میدوید با خونسردی گفت: "-تو که میدانی من چقدر به حاج آقا ارادت داشتم!" حیرت زده گفتم: "-ارادت به حاج آقا چه ربطی به خودکشی رویا خانم دارد؟" دکتر بی آنکه یک لحظه چشمش را از مقابل بردارد و به من نگاه کند، گفت: "-رویا خانم مثل خواهر من است!" گیج و منگ گفتم: "-آقای دکتر اصلاً معنی حرفهای شما را نمیفهمم...". با اندکی تعجب گفت: "-اما رویا خانم به من گفته بود که شما از همه چیز باخبر هستید!" پرسیدم: "-از چی باخبر هستم؟" پاسخ داد: "-از اینکه رویا خانم خودکشی میکند!" با ناراحتی گفتم: "-او مرا فریب داد. او قصد نداشت واقعاً خودکشی کند". دکتر با آرامش لبخند زد: "-من که گفتم چیز مهمی نیست!"

کم کم داشتم متوجه منظور دکتر میشدم. نگاهی به رویا خانم که هنوز به همان وضع اول روی صندلی عقب افتاده بود، انداختم و بعد بسرعت به دکتر نگاه کردم و فریاد زدم: "-دکتر پس او... پس او بطور مصنوعی خودکشی کرده است... پس او نمیمیرد... پس هیچ خطری او را تهدید نمیکند؟" دکتر خندید: "-نه... خیالت راحت باشد...". با ناباوری گفتم: "-ولی این سیاهی صورت... این کبودی چشمها... این کندی نبض... این کف دور دهان...".

دکتر با لحن پدرانه ای گفت: "-علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده است... یک قرص کوچک گاهی قادر است تمام علائم و نشانه های مرگ را در انسان پدید آورد...". پرسیدم: "-پس دکتر الان کجا میرویم؟" جواب داد: "-همانطور که رویا خانم خواسته بود به خانه دوستش..."، گفتم: "-رویا خانم کی از این حالت خارج میشود؟" دکتر نگاهی به ساعتش انداخت و به سرعت اتومبیل افزود و گفت: "-داشتم فراموش میکردم. باید عجله کنیم. نسخه ای که نوشتم یک آمپول است. آن را از داروخانه سیزده آبان خریداری کن تا به محض اینکه به خانه دوست رویا خانم رسیدیم، آمپول را به او تزریق کنم...".

خبر مرگ رویا خانم، راز را دچار بهت و تأثر عجیب و دور از انتظاری کرد. او حتی آنقدر حالش بد بود که نتوانست در مراسم خاکسپاری مادرش شرکت کند. همانطور که با چشمان درشت و خوش رنگش به گوشه ای خیره میشد، هذیان میگفت و گاهی آرام و بیصدا اشک میریخت.

از بهروز هیچگونه خبری نبود. چنان از او بی اطلاع بودیم که من داشتم باور میکردم که او از نقشه اش صرف نظر کرده است. راز سیاه پوش شده بود و در این لباس زیباتر و دلرباتر از همیشه بنظر میرسید. من یک لحظه نیز او را تنها نمیگذاشتم. یک لحظه از او غافل نمیشدم. حتی شبها چند بار هراسان و وحشتزده از خواب میپریدم و به سراغ او میرفتم و وقتی مطمئن میشدم که آسوده خوابیده است، آن وقت به اتاقم که عوض شده بود و از گوشه باغ، بداخل ساختمان منتقل شده بود، میرفتم.

مراسم چهلم رویا خانم نیز برگزار شد. در مراسم چهلم، راز بر خلاف گذشته بشدت بیتابی کرد... ضعف کرد... اشک ریخت... شیون کرد و پشت سر هم از هوش میرفت. عده معدودی در این مراسم شرکت کرده بودند. وقتی مراسم تمام شد، راز از فرط خستگی روی تختخواب افتاد و بخواب عمیقی فرو رفت. او واقعاً طی این مدت شکسته و لاغر شده بود و حقیقتاً از مرگ مادرش غمزده و افسرده بود...

(پايان قسمت شانزدهم)

+ نوشته شده در  Wed 14 Nov 2007ساعت 8 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

رمز زندگی

پیچیدگی دنیای درون انسان کمتر از پیچیدگی دنیای بیرون آن نیست.

در هر شخص سه حالت مختلف: کودک والد بالغ وجود دارد. ضبط رویدادهای درونی انسان که شامل کلیة احساسات و غرایز مثبت و منفی است و بین تولد و 5 سالگی در مغز شخص تولید میشود، "کودک" نامیده میشود. ضبط رویدادهای خارجی که بدون سئوال و حتی با زور بین تولد و چند سال اول زندگی (تقریباً تا سن آغاز دورة دبستان) در مغز شخص تولید میشود، "والد" نامیده میشود. "بالغ" بر آن پدیده های شگفت انگیزی اطلاق میشود که از حدود ده ماهگی در کودک بکار میپردازد.

بالغ ضبط اطلاعاتیست که از راه تحقیق و سنجش تجربه ها بدست آمده است.

برای کودک چهار وضعیت احساسی در نظر گرفته میشود:

1-               من خوب نیستم شما خوب هستید.

2-               من خوب نیستم شما خوب نیستید.

3-               من خوب هستم شما خوب نیستید.

4-               من خوب هستم شما خوب هستید.

"کودک" هر کس تا رسیدن به سن سه سالگی یکی از سه وضعیت اول را نتیجه گیری کرده است. اولین تصمیم هر کودک که بدلیل ضعف و ناتوانی او و احتیاج به دیگران گرفته میشود، وضعیت اول است. سپس با طرز رفتار و برخورد پدر و مادر و دیگر اطرافیان این وضعیت امکان دارد جای خود را به وضعیت بعدی بدهد که تا پایان عمر در او وجود خواهد داشت. احساس حقارت، اتکاء به نفس و عدم آن، حسادت، شادی، عشق، نفرت، خنده، گریه، و خلاصه آنچه در غرائز و احساسات ما جای میگیرند، نتیجة اختیار یکی از سه حالت گفته شده است.

وضعیت چهارم با سه وضعیت قبلی که بر پایة احساساتند، متفاوت است. زیرا بر پایة تفکر، ایمان و قول و قرار خود شخص میباشد و درواقع یک وضعیت روحی است و نه یک احساس.

انبوه عظیم از سوابق ذهنی و آنچه از طریق تلقین پدر و مادر در مغز جای گرفته و به کودک یاد داده شده مانند تعصب، خجالت، دستپاچگی و ناراحتی، "والد" نامیده میشود.

"بالغ" یک کنترل کننده است که بر پایة تجزیه و تحلیل مطالب، اعمال "کودک" و "والد" را زیر نظر میگیرد. آنچه حائز اهمیت است، اینست که بالغ در بسیاری از افراد در تمام عمر رشد زیادی نخواهد کرد.

حال سئوالی مطرح میشود: آیا ظرفیت و نوع ساختمان این سه قسمت مغز در همة افراد یکسان است؟ و آیا در نتیجة تأثیرپذیری آنها مشابه است؟ برای روشن شدن مطلب سئوال دیگری میکنیم. آیا هرگز اتفاق افتاده در خانواده یا دوستان و آشنایانتان دو خواهر یا برادر را ببینید که در محیطی یکسان و تحت شرایط یکسان و با یک تربیت، بصورت دو آدم کاملاً متفاوت، با روحیات و اخلاقیات مغایر هم وارد اجتماع شده اند؟ دلیل آن چیست؟ آیا میتوان یک تصویر کلی بدست آورد که تا حد ممکن شامل معیارهایی برای تشخیص استعدادها و قابلیتهای افراد بشر باشد؟

یک قاعدة جبری میگوید: مثبت در مثبت، مثبت است و مثبت در منفی، منفی میشود. یک راه رسیدن به جوابی برای سئوال ما نیز همینست. ظرفیت والد کودک بدنیا آمدة ما چقدر است. بالغ او تا چه حد فعال است و چه قسمتهایی از کودک او قوی تر شده هستند؛ و بنابراین چه نوع رفتاری با او داشته باشیم که اثر دلخواه را داشته باشد و مثبت باشد. مسلماً کودکی که ظرفیت پذیرش "والد" او کم است، از امر و نهی ما به خشم می آید و اگر گفتة ما جنبة تحکم داشته باشد، دقیقاً برعکس خواهد کرد، یعنی منفی است و نقطة مقابل آن کودک بیچاره ضعیفی است که بالغ چندان اثری در او ندارد و یک صندوق بزرگ "والد" برای پر کردن دارد. او تا ابد از لولوی سیاهی که در کودکی او را از آن ترسانده اند، میترسد و هرگز حتی بخاطرش خطور نخواهد کرد که ممکن است مادر عزیزش هم گاهی حرفهای بی منطق و نادرست از دهانش خارج شود. او آنچه میشنود، میپذیرد؛ درست برعکس خواهر شیطانش که با لبخند تمسخرآمیزی، بی توجه به دیگران میخواهد خودش تجربه کند!

جهت رسیدن به مقصود، یعنی یافتن راهی برای درک بهتر نکات مثبت و منفی شخصیت انسانها، از کهن ترین علم عالم میتوان کمک گرفت: "شناخت روان با استفاده از علم نجوم"

از 12 دی تا 12 بهمن: برج جدی (بزغاله)

از 13 بهمن تا 10 اسفند: برج دلو

از 11 اسفند تا 12 فروردین: برج حوت (ماهی)

از 13 فروردین تا 11 اردیبهشت: برج حمل (بره)

از 12 اردیبهشت تا 11 خرداد: برج ثور

از 12 خرداد تا 10 تیر: برج جوزا (دو پیکر)

از 11 تیر تا 10 مرداد: برج سرطان (خرچنگ)

از 11 مرداد تا 10 شهریور: برج اسد (شیر)

از 11 شهریور تا 9 مهر: برج سنبله

از 10 مهر تا 10 آبان: برج میزان (ترازو)

از 11 آبان تا 10 آذر: برج عقرب

از 11 آذر تا 11 دی: برج قوس

اولین قسمت تقسیم بندی نشان میدهد که متولد هر ماه از نظر تصمیم گیری و نوع فعالیت چگونه است:

1- ثابت قدمان

این گروه که فکر دهنده و تشکیلات دهنده هستند، بیشتر بر پایة دلیل و منطق عمل میکنند. فقط زمانی آسایش خاطر دارند که بتوانند با فراغ بال به تفکر و تفحص بپردازند. مطالب را تجزیه و تحلیل کنند و نتایج را در مغزشان ثبت کنند. قسمت "بالغ" در این افراد بیشتر رشد میکند و امکان رسیدن به حداکثر ظرفیت را دارد. بهمین دلیل از قدرت درک فوق العاده ای برخوردارند. بیشتر فیلسوفها و متفکرین بزرگ جهان از میان این گروه برخاسته اند. بنابراین اگر کارهایی از قبیل تشکیلات دهی، پیدا کردن راه حل برای مشکلات، قضاوت و خلاصه هر چه احتیاج به فکر کردن داشته باشد به آنان واگذار شود، بهترین خواهند بود. از این تعاریف مشخص میشود که این افراد تحمل دستور پذیری را ندارند. زیرا میدانند دارای اندیشة برتر هستند و بنابراین فعالیتهای هنری، کارهای آزاد و کارهای تحقیقی برایشان مناسب است.

متولد برجهای ثور، اسد، عقرب و دلو اعضاء این گروه هستند.

2- کاردینالها یا راهنمایی کنندگان

حافظة این گروه فوق العاده است. آنها نتایج تجربیات تاریخ را بخاطر میسپارند و سپس برای دیگران شرح میدهند. بهترین سخنوران، پزشکان، پرستاران، قانون گذاران و متخصصین کامپیوتر که کارشان احتیاج به دقت و یادگیری دارد، در این گروه جای دارند. با این تعاریف مشخص میشود که قسمت "والد" در آنها قویست.

شایسه ترین مشاغل برای آنها کارهائیست که مسئولیتی را بعهده شان بگذارد تا وجدانشان در نتیجة انجام آن آسوده شود.

متولدین برجهای حمل، سرطان، میزان و جدی جزء این گروه قرار دارند.

3- راوی ها

این دسته که برقرار کنندة سیستم ارتباطات در جهان هستند، متخصصین روابط عمومی میباشند. کارهایی از قبل شهرداری، ساختن پارکهای عمومی و تفریحی، امور تجارتی، مترجمی، معاملات ملکی، خبرنگاری و خلاصه هر کاری که با مردم سروکار داشته باشد، به آنها واگذار کنید تا شاد و خندان باشند. "کودک" وجودشان چنان قویست که باید یکسره خود را سرگرم کند. درغیراینصورت دچار افسردگی روحی میشوند. در کارهای هنری نیز بسیار موفق خواهند بود، مثل بازیگری تئاتر و یا سناریو نویسی و پرداختن به موسیقی کلاسیک.

متولد ماههای جوزا، سنبله، قوس و حوت جزء این گروه هستند.

* * * * * *

تقسیم بندی دوم بر حسب مثبت و منفی بودن نیروهای درونی افراد صورت میگیرد:

1- مثبت

افرادی که دارای روحیة مثبت و به تعریفی مذکر میباشند. افرادی مصمم، با تحرک و ایده الیست. آنها برای اثبات عقاید خود پافشاری میکنند. رک و راست و تاحدی پرخاشجو هستند و در گفتار و رفتارشان هیچ نوع سیاستی را اعمال نمیکنند.

این گروه که تحت تاثیر نیروهای روشن قرار دارند، به زندگی خوش بین هستند.

متولدین ماههای حمل، جوزا، اسد، میزان، قوس و دلو از این گروهند.

2- منفی

افرادی که دارای روحیة منفی و به تعریفی مؤنث میباشند. دارای رفتار ملایم، با سیاست، تأثیرپذیر و عاقبت اندیش هستند. آنها برای هر کار نقشه ای طرح میکنند و هرگز حرفشان را مستقیم ادا نمیکنند. با کنایه سخن میگویند و حرف دیگران را تفسیر میکنند.

این گروه تحت تاثیر نیروهای تاریک قرار دارند، تا حدودی به زندگی بدبین هستند.

متولدین ماههای ثور، سرطان، سنبله، عقرب، جدی و حوت از این گروهند.

* * * * * *

تقسیم بندی سوم عنصر وجود افراد را مشخص میکند:

1- آتش

"الهام پذیر"... آنها که عنصر وجودشان اصطلاحاً "آتش" نامیده میشود، پر انرژی و با تحرک هستند. آنها زندگی را دوست دارند و میخواهند از هر لحظة آن کمال استفاده را بنمایند و در واقع مانند شعله های آتش لحظات زندگی را در برمیگیرند و میسوزانند. به ظاهر بیشتر از باطن اهمیت میدهند و تا حدی سطحی با مسائل برخورد میکنند.

آتشین مزاجها عبارتند از متولدین حمل، اسد و قوس

2- هوا

"قوای مغزی"... فضا جولانگاه این گروه است. قوای مغزی و گیرنده و فرستندة آنها بسیار قویست. بیسیمشان مرتباً اطلاعات گرفته شده را به کامپیوتر میدهد و کامپیوتر سریع السیر تجزیه و تحلیل میکند. آنها نسبت به دنیای مادی و امور جزئی و روزمره و ظواهر زندگی علاقه ای ندارند. فکرشان آزادانه در مناطق بالا حرکت میکند و نکته ای از دیدشان پنهان نمی ماند و مسیر فکر و درک ایشان بسیار مستقیم و بدون انحراف است.

اگر به هوا نگاه کنید، متولدین ماههای جوزا، میزان و دلو را مشاهده میکنید.

3- آب

"احساسات"... این افراد گاه از کنار یک آبشار زرین و گاه از عمق اقیانوس به شما مینگرند و برایتان نقشه میکشند. دیگر شانس شماست که به تفرجگاه بروید یا غرق شوید. آنها بسیار حساس و زودرنج هستند و با دقت زیاد از بیراهه های زندگی عبور میکنند! لذایذ دنیا را میشناسند و در خوش گذراندن اوقات مهارت دارند. بسیار مهربان و صبور هستند و معمولاً راه بهتر زیستن را خوب پیدا میکنند.

متولدین ماههای سرطان، عقرب و حوت از این گروهند.

4- خاک

"مادی"... تکلیف این گروه معلوم است، خاکی هستند. اهل زمین و زندگی واقعی بشری. آنچه به کارهای روزمره مربوط شود مانند وضع قوانین رانندگی، تجارت، کسب و کار، تهیة مایحتاج و خلاصه زندگی کردن با تمام ابعادش به آنها تعلق دارد. انصافاً هم از عهدة آن بر می آیند. بسیار فعال هستند و ماده برایشان معنی همه چیز را دارد. آنها در دنیای مادی زیست میکنند و معنی زندگی در درجة اول برایشان نفس کشیدن، تهیة سرپناه و پیدا کردن کسی است که بشود به او تکیه کرد. بقیة کارها بنوبت خودشان پیش می آیند.

متولدین ماه های ثور، سنبله و جدی در این گروه جای دارند.

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Nov 2007ساعت 8 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

Oceans apart day after day and I slowly go insane
I hear your voice on the line But it doesn't stop
the pain If I see you next to never, then how can
we say forever?

Wherever you go, Whatever you do, I'll be right
here waiting for you, Whatever it takes, or how
my heart breaks, I will be right here waiting for
you..

I took for granted all the times That I thought
would last somehow I hear the laughter and I taste
the tears But I can't get near you now Oh can you
see it baby You've got me goin crazy

Wherever you go, Whatever you do, I'll be right
here waiting for you, Whatever it takes, or how
my heart breaks, I will be right here waiting for
you..

I wonder how we can survive this romance But in
the end if i'm with you i'll take the chance

Oh can you see it baby? You've got me goin crazy

Wherever you go, Whatever you do, I'll be right
here waiting for you, Whatever it takes, or how
my heart breaks, I will be right here waiting for
you..

Oh I love you, Oh whatever it takes, Whatever
you do, Wherever you go i'm never leavin you

I'll be right here waiting for you…

+ نوشته شده در  Sun 4 Nov 2007ساعت 8 PM  توسط مسافر شهر غم 

 

عصر جمعه بود. دریای خروشان موجهایش را به سینه صخره ها میکوبید. هیچکس در ساحل دیده نمیشد. دختری تنها با موهای سیاه و صاف که مانند قیری مذاب روی شانه هایش ریخته بود، به کنار ساحل آمد. دلش گرفته بود. میخواست به غروب آفتاب نگاه کند و دلتنگی اش را با آب دریا پاک کند. موج بلندی به کنار پاهایش آمد و ساقهای سپید و خوش تراشش را خیس کرد. باد خنکی میوزید و تن دختر را نوازش میداد.

دختر احساس گنگ و ناشناخته ای داشت. چشمان زیبایش را که با مژه های سیاه و بلند احاطه شده بود، به دوردست دوخت، آنجا که خطی رویایی بین دریا و آسمان کشیده شده است. همانطور که به دریا مینگریست، بطری سبز رنگی توجهش را جلب کرد. انگار قایقی با مسافر خسته و درمانده بر روی آب سرگردان بود و موج دریا او را به اینطرف و آنطرف میکشاند. دفعتاً موجی بلند از طرف دریا، بطری را به کنار پاهای دختر آورد. دختر دقت کرد، داخل بطری یک کاغذ پیچیده شده را دید. گویی مسافر یک کشتی شکسته که اسیر طوفان شده بود، برای نجات خود نامه ای نوشته است و آن را داخل بطری گذاشته بود.

دختر دوان دوان تنش را به آب زد و بطری را از آب بیرون کشید. در بطری را به سختی باز کرد و کاغذ را درآورد. کنجکاوی دختر تحریک شد که نامه را بخواند تا از راز آن باخبر شود.

"عشق من کجایی...؟ الان در چه حالی هستی...؟ آیا هنوز به من فکر میکنی...؟ آیا هنوز به یاد من هستی...؟

آیا ميداني من در چه حالی هستم و چه درد و زجری ميكشم...! مثال كسي را دارم كه از بهشت رانده شده است... تا وقتي با تو بودم، هيچوقت نميدانستم دوري از تو اينقدر دردناك است...

تو به من خيلي چيزها ياد دادي و من آدم نادانی بودم كه قدر تو را ندانستم... وقتی به تو فکر میکنم، احساس میکنم که مثل آدمي بودم كه یک روز مرواريدی از دریا هدیه گرفت... تا وقتي آن مروارید در دستش بود، به آن اهميت نميداد چون نميدانست چه ارزشي دارد. ولي وقتي از دستش افتاد و به دریا بازگشت، تازه فهميد چه گوهري را از دست داده... حالا هرچي کنار دریا می ایستد دیگر دریا، مروارید را به او برنمیگرداند...

آره قشنگم، من كور بودم. نميديدمت... تو به من چشم دادي، تو به من بينايي دادي و چقدر دردناك است، وقتي آدم چشمانش باز بشود، ولي نتواند کسی که به او چشم داده را ببيند... نمیدانی چقدر زجرآور است، که کسی یک عمر لال باشد، ولی وقتی زبان باز میکند، نتواند حرف دلش را به کسی بزند... نمیدانی چقدر تلخ است که کسی یک عمر کر باشد، ولی وقتی گوشهایش شنوا میشوند، نمیتواند زمزمه های عاشقانه زیر گوشش بشنود...

يادت هست به من ميگفتي که تو اصلاً احساس نداري... يادت هست از من گلایه میکردی که چرا هيچوقت به تو نميگویم "دوستت دارم"... یادت هست به من میگفتی که تو مثل سنگ هستی و هیچوقت به تو اهميت نميدهم...!

خوب حالا من چكار كنم...؟ آمدی من را پر از احساس كردي و رفتي...! الان كه من همان کسی شده ام كه تو دوست داشتي، بايد با كي حرف بزنم؟ بايد به كي بگویم من هم دوست داشتن... من هم عاشق شدن رو بلدم...؟ آخر الان به چشمان چه کسی نگاه كنم و بگویم: دوستت دارم...؟

نميداني چقدر تلخ است... وقتي آدم نتواند حرف دلش را به کسی بزند...! نميداني چقدر زجرآور است وقتي آدم احساساتی بشود، ولی مجبور باشد که احساسش را در دل خفه كند...! نميداني چقدر دردناك است وقتی بخواهي به كسي بگویي دوستش داري، ولی...

نميداني... نميداني من چي میکشم... مگر گناه من چه بود که اين كارها را با من كردي...؟ يعني من آنقدر آدم بدي بودم كه حالا باید چنین تاوان سنگينی را پرداخت كنم...؟

خدا كه شاهد است، به همان خدايي كه الان تنها همدم و مونس تنهایی من است، من تا وقتي با تو بودم، هيچوقت به دختر دیگری غیر از تو اجازه ندادم در زندگی ام وارد شود. شايد از ديد تو بي احساس بودم... شايد آنطوری كه تو ميخواستي به تو محبت نميكردم، ولي به خدا قسم ميخورم هرگز نخواستم به تو خيانت كنم.

چرا... چرا آمدند دخترهایی كه ميخواستند به من نزديك شوند، ولي هر وقت شيطان ميخواست وسوسه ام كند، ياد چشمان معصوم تو مي افتادم كه مظلومانه دارند به من نگاه ميكنند... ياد محبتهاي بي دريغ تو مي افتادم كه عاشقانه نثارم ميكردي. به همين خاطر هيچوقت به خودم اجازه نميدادم، عشق پاكت رو آلوده كنم.

دوست داشتم اين بدنم هميشه به تو تعلق داشته باشد... هميشه برای تو تميز و پاك باشد... دوست نداشتم دست هيچ غريبه اي به بدنم بخورد تا تو فقط لذتش رو ببري...

ولي نميدانم... نميدانم چه شد... نمیدانم كدام آدم حسودي ما را نفرين كرد... نمیدانم کفاره کدام گناه دامنگیرم شد... نمیدانم دل چه کسی را شکستم که اینگونه دلم شکسته شد...

نميداني تو با ترک من، چه بلایی سرم آوردی... نميداني من بعد از رفتنت به چه روزي افتادم. شايد باورت نشود، ولي وقتي رفتي، جاي خالي وجودت در زندگي و قلبم، مرا بيچاره كرد. كاشكي معتاد هروئيني بودم. کاشکی معتاد بودم تا حداقل براي ترك اعتیادم، دو سه هفته عذاب میکشیدم...

ولي من براي ترك وجود تو در قلبم، ماهها خودم را در اتاقم محبوس كردم. بايد ميدیدي معناي واقعي افسردگی يعني چي...؟ بايد ميدیدي كه من را به چه روزي انداختي...! باید میدیدی که چگونه مانند شمعی میسوختم و ذره ذره آب میشدم... باید می آمدی و شکستن غرورم را میدیدی...

آن مدتی که بخاطرت حالم خراب شده بودم، كارم این بود که به در و ديوار اتاقم نگاه كنم و تو را در هر نقطه اتاق تجسم كنم. باورت ميشود، من كه بقول خودت مثل سنگ بودم، بشينم و ساعت به ساعت گريه كنم...؟

در این مدت دلیل گریه آدمها را فهمیدم... فهمیدم که دلیل گریه شکستن قلب است... شکستن قلب که از خرد شدن غرور سرچشمه میگیرد. اما من ناراحت غرور شکسته ام نبودم. کسی که غرورش شکسته میشود دیگر غرور برایش معنی ندارد. غرور تا وقتی شکسته نشده، اهمیت دارد. اما وقتی غرور شکست، دیگر شکسته شده و از بین میرود. اما من به این خاطر اشک از چشمانم جاری میشد که دلتنگت میشدم... دلتنگت میشدم چون تو در کنارم نبودی تا سر بروی سینه ات بگذارم و احساس آرامش کنم. آرامشی که با رفتن تو، آن هم از زندگی ام رخت بربست.

نميداني عصرهای روز جمعه به من چه ميگذشت... اصلاً يادت هست...؟ یادت هست که من و تو جمعه ها هميشه باهم بوديم. نميداني... نميداني بعد رفتنت، جمعه ها به من چگونه گذشت... جمعه های سیاه... شايد ساعتها به ديوار خيره ميشدم و ياد تو را در ذهنم مرور ميكردم و اشك ميريختم.

تا آن هنگامی كه با هم بوديم، وقتي به ترانه ای گوش ميدادم فقط به ريتم آهنگ يا به نوع موسيقي توجه ميكردم. اما از وقتي تو رفتي، هنگامیکه به ترانه ای گوش ميدادم، در بحر مظمون شعر خواننده میرفتم که از چه مینالد... واي كه نميداني چه كشيدم... زجر... اشك... خون دل... حقیقتاً درد را با تمام وجود حس میکردم... آنجا بود که معنای واقعی غریبی را فهمیدم...

یک روز تصمیم گرفتم برایت نامه ای بنویسم. موضوعي را میخواستم برایت بگویم. نميداني... با هر كلمه اي كه مينوشتم قطره ای اشك از چشمانم بروی نامه مي افتاد و کاغذ را خیس میکرد...

ميداني چی نوشتم؟ خودم را به زمين كويري تشبيه كرده بودم كه روزی بازی سرنوشت تو را با آن آشنا کرد. وقتي ميخواستي از کنارش عبور کنی، از این زمین خوشت آمد. خواستي این زمین خشک و خشن را دگرگون کنی. خواستي این زمین کویری را به گلستان تبديل كني. خواستی در این زمین گل بكاري و آبادش كني.

ولي افسوس... افسوس که هر چه زحمت كشيدي ثمر نداد. هر چه عرق ريختي... هر چه تقلا كردي... هر چه تلاش كردي، فايده اي نداشت. ديگر خسته شدي. پيش خودت گفتي "اين زحمتي كه من روي اين زمين كشيدم، هرجاي ديگری كشيده بودم، گلستان ميشد".  برای همين اين زمين را ترك كردي. رفتي سراغ يک زمين ديگر، بلكه آنجا زحماتت فایده ای داشته باشد و سختیهایی که میکشی به ثمر بشیند.

ولي چه حيف... چه حیف که بعد رفتنت يک گل شقايق از این زمين جوانه زد. يک گل قشنگ... يک گل ناز... يک گل دوست داشتني... نميداني اين گل چقدر قشنگ است... نمیدانی عطرش چگونه دنيا را برداشته است... چون اين گل كه يک گل معمولي نيست...! چون باغبان اين گل زحمت معمولي نكشيده... پاي اين گل، خون دل خورده... با اشكهاش خاکش رو آبياري كرده...

ولي... ولي... ولي چقدر زود رفتي... چقدر زود از من نااميد شدي... كاشكي ميماندي و گلت را ميدیدي... ميدیدي كه این گل چقدر نازه... چقدر قشنگه... چقدر معركه شده...

ولي همه چيز را خراب كردي. رفتي و تمام پلهاي پشت سرت را هم خراب كردي... حالا من نميدانم با اين گل چكار كنم... نميدانم چطوری میتوانم از آن مراقبت كنم. ميترسم... ميترسم دست غريبه بيافتد و پرپرش كند... ميترسم دست كسي بيافتد قدرش را نداند. از وقتی رفتی خيلي ها سعي كردن این گل را بدست بياورند، ولي نتوانستند... چون من نتوانستم به کسی اعتماد کنم... دوست ندارم این گل قشنگ و خوش بو را در هر گلداني بکارم. آخر به تو كه گفتم اين يک گل معمولي نيست. شايد هزاران گل شبيه اين باشند، ولي هيچ كدامشان نميتوانند عطر اين گل را داشته باشند. عطر اين گل آدم را مست ميكند... آدم را از خود بيخود ميكند... اگر ولش كني هر آدم عاقلی را ميتواند ديوانه كند...

حالا نميدانم... نميدانم چكار كنم...

نمیتوانم اميدي هم به تو داشته باشم... تو ديگر با من بيگانه شده اي... بين من و تو به اندازه وسعت درياها، به اندازه بزرگي آسمانها فاصله افتاده است. من و تو دیگر با هم غریبه شده ایم. من فقط ميتوانم ياد خاطراتت بيافتم. خاطراتي كه آنها هم ديگر با غبار زمان در حال کمرنگ شدن هستند.

فقط منتظرم... منتظر باغبان دلسوزی که بياید و قدر اين گل را بداند... نميدانم آيا اصلاً چنين چيزي امكان پذير هست يا نه؟ ولي من كه كاري از دستم بر نمیاید. فقط بايد منتظر بمانم تا هر زمان که طول بکشد....

میخواهم برایت بگویم که من گمشده اي دارم كه نميدانم کیست و كي ميتوانم پيدایش كنم. شايد وقتي ديگر... شايد روزی از راه دور بياد، کسی كه از جنس درد باشد... کسی كه میداند من چه زجری كشيدم... به چه مصيبتي گرفتار شدم تا اين گل سر از خاك دربياورد و ریشه بگیرد...

تا آن وقت منتظر ميمانم. فقط از خدا ميخواهم كه به من صبر دهد. نميدانم چقدر ميتوانم تحمل كنم... ولی تا جایی که ممکن است،  تلاشم را میکنم...

اما در دلم نگرانم... نگرانم که مبادا روزی اين گل پژمرده شود، زیرا همه زحمات به هدر میروند... چون ممکن است به آدمي تبدیل شوم كه دیگر برایش احساس، عاطفه، محبت و از همه مهمتر عشق معنایي نداشته باشد.

برایم دعا كن تا گمشده ام را پیدا کنم..."

نامه که به انتها رسید، دو قطره اشک از چشمان دختر فرو افتاد. کاغذ را دوباره درون بطری گذاشت و درش را بست. سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. پرستویی از بالای سرش پرواز کرد. دختر بطری را بسوی دریا پرتاب کرد و با قدمهایی آهسته بطرف خانه اش براه افتاد...

+ نوشته شده در  Mon 29 Oct 2007ساعت 7 PM  توسط مسافر شهر غم  |