تبليغاتX
بر باد رفته
روزهای خاکستری

"توهم"

قسمت اول:

13 سالم بود كه پدرم فوت كرد. من و مادر با هزاران غم و غصه از مرگ دلخراش پدر تنها مانديم. دبيرستانم كه تمام  شد. بدليل علاقة خاصي كه از كودكي به گيتار داشتم، در دانشكده موسيقي ثبت نام كردم. گيتار برايم همدم تنهايي بود. وقتي گيتارم را در آغوش ميگرفتم و سيمها را ميلرزاندم ديگر به هيچ چيز فكر نميكردم طوري كه روح از بدنم خارج ميشد.

بعد از یک سال از مرگ پدر، احساس كردم رفتار مادرم مرموز شده است. وقتي پيگير قضيه شدم، فهميدم كه مادرم با يكي از همكارانش مخفيانه ازدواج كرده است. به همين خاطر مثل سابق نميتوانستم با مادرم رابطه صمیمی داشته باشم. بيشتر سعي ميكردم از او دوري كنم.  به همين خاطر با يكي از دوستان همكلاسي ام خيلي صميمي شدم. پسر خيلي خوب و مهرباني بود اما بعضي وقتها رفتارش عجيب و غريب ميشد. يك روز مرا به خانه شان دعوت كرد. وقتي مرا به اتاقش برد قرصي جلويم گذاشت و گفت:

- بهروز اين قرص را بخور تا هر چي غم و غصه داري فراموش كني.

وقتي برای اولين بار قرص را خوردم سرم گيج رفت و حالات عجيبي به من دست داد. ولي از اثري كه قرص بر روي اعصابم گذشت، لذت خاصي بردم. يك رخوت كسل كننده كه انرژي نهفته ای را در ذهنم آزاد ميكرد. كم كم كارم اين شده بود كه با پژمان قرص بخوريم و براي خودمان گيتار بزنيم.

متاسفانه به مرور زمان، رفتار و گفتارم تغيير كرد. از همه بدم آمده بود.  به حرفهاي دیگران شك داشتم. احساس ميكردم همه دروغگو هستند. حتي يك بار در كلاس دانشكده با استادم دعوا كردم، طوريكه كارم به دفتر رئيس دانشگاه كشيده شد و آنها فهميدند كه حالت طبيعي ندارم. به همين خاطر مدتي مرا تحت نظر گرفتند و بالاخره  به دلايلی پوچ مرا از دانشكده اخراج كردند.

مادرم هم اين موضوع را فهميد .يك بار كه در اتاقم قرص خوردم و بصورت مسخ شده درآمده بودم، مادرم به يك بيمارستان رواني زنگ زد و دو پرستار گردن گلفت با آمبولانسی آمدند و مرا با زور و کلنجار به آسايشگاه رواني بردند. چند روز آنجا بستري شدم. بعد از مدتی خيلي بيتابي ميكردم، حالم خوب شد و آرامش خود را بازیافتم. مسئولان بیمارستان هم مرا مرخص کردند.

بعد از آن، مادرم دوباره مرا به خانه بر گرداند. ولي ديگر بدون قرص نميتوانستم زندگي كنم. هر موقع كه تنها ميشدم سريع دنبال پژمان ميرفتم و با هم قرص ميخورديم، تا اينكه مادرم مجبور شد دوباره مرا به همان بيمارستان رواني بفرستد. چندین بار آنجا بستري شدم تا اینکه اواخر با يكي از دكترهاي بیمارستان خيلي صميمي شدم. بيشتر اوقات با دكتر اميرزاده حرف ميزدم و بخاطر صحبتهايي كه با هم داشتيم تغييرات بسيار زیادی در روحيه ام ايجاد شد و تصميم گرفتم كه ديگر زندگي سالمي داشته باشم.

وقتي از بيمارستان مرخص شدم به مادرم گفتم كه تصمیم دارم به تنهايي زندگي كنم. ابتدا قبول نميكرد ولي وقتي اصرار مرا ديد، حرفم را پذيرفت. به چند بنگاه املاك سر زدم تا بتوانم حداقل جايي را براي خود تهيه كنم. متاسفانه كسي به مرد مجرد خانه اجاره نميداد. ديگر نااميد شده بودم تا ایتکه اتفاقي در يك بنگاه توانستم آپارتماني را در خيابان قلهك اجاره كنم. صاحبخانة آن پيرمردي بود كه تنها زندگي ميكرد و قبول كرده بود تا آپارتمانش را به من اجاره دهد.

راستش خانه اي كه اجاره كردم خيلي قديمي بود. از آن خانه هاي كلنگي كه حداقل چهل يا پنجاه سال عمر داشت. ولي با وضعيتي كه من داشتم و نميتوانستم جايي پيدا كنم، خيلي برايم مناسب بود. بعلاوه در يكي از خيابانهاي فرعي قلهك قرار داشت كه جايي خلوت و دنج و براي آرامشم مناسب بود. يك ساختمان سه طبقه كه در طبقه اولش پيرمرد صاحبخانه زندگي مي كرد. طبقة دوم خالي بود و پيرمرد ميگفت آن را براي پسرش كه با زن و بچه اش در كانادا زندگي ميكنند و چند سال يكبار به ايران مي آيند، خالي نگه داشته است. طبقة سوم هم كه در اختيار من بود. اين آپارتمان داراي يك هال و يك اتاق خواب بود كه پنجره اش به سمت شمال تهران و كوههاي زيبا و پوشيده از برف باز ميشد. درست در مقابل پنجره اتاق خواب در آن طرف خيابان، يك باغ بزرگ قرار داشت با وسعت بسيار بزرگ و عمارتي در وسط آن كه به شكل يك خانة اشرافي جلوه ميكرد.

هنگاميكه در حال قرار دادن اثاثيه ام بودم از پيرمرد صاحبخانه در مورد باغ پرسيدم و او با بي ميلي جواب داد:

- به اين باغ اصلاً كاري نداشته باش. آنجا كسي زندگي نمي كند فقط محل رفت و آمد ارواح و اجنه ها است.

من پيش خودم خنديدم كه هنوز در قرن بيست ويكم آدمهايي پيدا مي شوند كه به جن و پري اعتقاد دارند. البته زمانی که خودم بیمار بودم، به این مسائل خیلی اعتقاد پیدا کرده بودم. ولی بعدها متوجه شدم که این مسائل زاییده افکار انسانهای بیمار و روانی است.

كم كم داشت باغ هم مانند خانه برايم عادي ميشد كه يك شب اتفاق عجيبي برايم پيش آمد. آن شب تا ساعت دو نيمه شب بيدار ماندم و كتاب زنده به گور صادق هدايت را میخواندم. ولي زمانيكه خواستم بخوابم دچار بيخوابي شدم. روي تخت دراز كشيده بودم و هرچه به پلكهايم فشار می آوردم خوابم نمیبرد. اعصابم متشنج و ناراحت بود و مرتب به ياد بيمارستان رواني و بيمارهايش مي افتادم. خاطرات دور و گذشته مانند آن هنگام كه آن دو پرستار غول پیکر مرا بزور داخل آمبولانس میگذاشتند و من فریاد میکشیدم و وقتی در آمبولانس بودم از شيشة پشتی اش به خيابان محل زندگی ام نگاه ميكرد يا وقتيكه در راهروي بيمارستان ساعتها بي هدف قدم ميزدم ... مانند فيلمي از ذهنم ميگذشتند.

به ناچار از تختم بلند شدم تا كمي خودم را مشغول کنم و گيتار بزنم ولي اصلاً حوصله گیتار زدن نداشتم. بي اختيار كنار پنجره آمدم و سيگاري روشن كردم. دفعتاً در داخل باغ موجودي را ديدم كه از داخل ساختمان باغ خارج شد. از فاصلة دور نمي توانستم خوب تشخیص دهم. تنها چیزی که میتوانستم ببینم بوسیله نور کمرنگ مهتاب بود كه فضاي باغ را نشان ميداد. ولي يك حس غريب تحريكم ميكرد كه اين موجود سياه پوش را كه انگار عباي سياه رنگی بر روي سر خود انداخته و بصورت هاله و سایه ای با قدمهاي آرام راه ميرفت، دنبال كنم. تمام نيرويم را در چشمهايم جمع كرده بودم. يك دفعه باد تندي وزيد و پنجره ام را با صداي مهيبي باز كرد. بسرعت خودم را كنار كشيدم و لامپ اتاقم را خاموش كردم. ولي هرچه دقت كردم ديگر نتوانستم آن موجود سياه پوش را پيدا كنم. ترس عميقي در وجودم رخنه كرده بود. باد در لابلاي درختان باغ ميپيچيد و صحنة دلهره آوري بوجود آورده بود. به ساختمان داخل باغ كه دقت كردم نور ضعيفي از داخل يكي از اتاقها قابل مشاهده بود. كمي گوشم را تيز كردم، صداي ناله اي از داخل باغ شنيدم. صدا مانند زوزه اي از درون يك غار بود. يك لحظه بدنم يخ كرد. احساس كردم درون يك قبرستان، تك و تنها در ميان مردگان قرار گرفته ام. دهانم خشك شده بود و رمقي براي حركت نداشتم.

آنشب تا صبح به مانند انسانهای مسخ در آمده بودم. با روشنايي روز از خانه خارج شدم. كابوس شب قبل بر جانم چنگ انداخته و آزارم ميداد. با خود فكر ميكردم كه آيا دوباره بيماري رواني ام بازگشته است. از طرفي باغ برايم بصورت معمايي در آمده بود. آرزوي ديدن باغ جانم را لبريز كره بود. دوست داشتم شبانه از ديوار باغ بالا بروم و راز اين باغ را كشف كنم. از طرفي مي ترسيدم دوباره وضعيت رواني ام بهم بريزد و مجدداً كارم به تيمارستان بكشد به همين خاطر علاقه نداشتم به خانه برگردم.

(پايان قسمت اول)  

ادامه داستان "توهم" (قسمت دوم)

متاسفانه در زندگي ام همدمي وجود نداشت تا با او راحت حرف بزنم. به شدت احساس تنهايي ميكردم. خانه دلم خاموش و خالي بود. شايد اگر كسي در زندگي ام بود آن چنان كه من ميخواستم، براحتي ميتوانست آرامم كند. شايد ميتوانستم با او تنهاييم را قسمت كنم و از فكر اين توهماتي كه ذهنم را احاطه كرده بود، آزاد شوم.

بعد از كمي كلنجار، تصميم گرفتم كه شماره موبايل دكتر امير زاده را بگيرم و براي امروز با او قرار ملاقات بگذارم.

وقتي وارد مطب شدم، دكتر به استقبالم آمد و گفت:

- سلام ... سلام بهروز جان ... چه عجب سري به ما زدي !

دستش را گرفتم و گفتم:

- دكتر ... دكتر به من اطمينان بده.

دكتر با تعجب پرسيد:

- اطمينان؟ اطمينان از چي؟

جواب دادم: - دكتر اطمينان بده كه من سالم هستم ... اطمينان بده كه من سلامت فكر دارم و اگر از آن قرصهاي لعنتي مصرف نكنم ديگر دچار توهم نمي شوم.

دكتر گفت:

- مگه چي شده؟ تعريف كن ببينم چه اتفاقي افتاده؟

من هم كل ماجراي باغ و اينكه ديشب موجودي شبيه به جن را ديدم، برايش تعريف كردم.

بعد از تمام شدن حرفهايم دكتر كمي لبخند زد و گفت:

- عزيزم بهت كه قبلاً گفتم جن و پري وجود ندارد. اين موجودات زاييده ذهن بشر هستند. احتمالاً تو ديشب بخاطر كم خوابي دچار توهم شده اي. توصيه ميكنم شبها تا دير وقت بيدار نماني و قرصهاي آرامش بخش را هم كه برايت تجويز كرده ام، مصرفشان را قطع نكني. اين را هم بدان كه بيشتر بيماران رواني كه از بيمارستان مرخص مي شوند دوباره به آسايشگاه امراض رواني برميگردند. ميداني چرا...؟

دکتر منتظر پاسخم نماند و ادامه داد:

- براي اينكه به سلامت خود شك دارند. به همين خاطر هميشه سعي ميكنند رفتار خود را كنترل كنند، مثل آدم مستي ميمانند كه سعي ميكنند رفتار خود را عادي جلوه دهند ولي برعكس وضع خراب تر ميشود. بيشتر بيماران رواني بعد از معالجه، جرات ندارند مثل سابق با خيال راحت زندگي كنند... به نظرم تنهايي كه در زندگي ات وجود دارد، مسئله درستي نيست؛ پس به تو پيشنهاد ميكنم قبل از اينكه به اين فكر كني كه آيا كاملاً خوب شده اي يا خير، به يك دختر بيانديش، به يك عشق ...

بعد از صحبتهاي دكتر، از او تشكر كردم و از مطب خارج شدم. از اين مسئله خوشحال بودم كه من تنها نيستم كه به سلامتي خود شك دارم. پس اين مسئله براي اكثر كساني كه از آسايشگاه رواني مرخص ميشوند، سابقه دارد.

وقتي سوار تاكسي شدم آخرين كلام دكتر در گوشم تكرار ميشد: "به يك دختر بيانديش، به يك عشق ..."

راستي چقدر تنها بودم... خيلي وقت بود كه يك دختر... يا يك زن نتوانسته بود بهار را به خانه قلبم بياورد. دير زماني بود كه چشمي با هزاران گفتگو به چشمهايم نگاه نكرده و دستي با هزاران آرزو دستم را نفشرده بود. مدت زيادي بود كه از بازيهاي عاشقانه، از آن ملاقاتهاي پنهاني و گنه آلود، از آن گفتگوهاي تب آلود پشت تلفن، از آن قهرها و آشتي ها و از آن بوسه هاي داغ عاشقانه خبري نبود. اين نياز را درونم احساس ميكردم... اين معبد خالي دل، نياز به راهبه اي مومن دارد. بايد بر اين شب تاريك ستاره اي بدرخشد و بر اين درخت جوانه اي شكوفا گردد. يك مرد تنها، شور زندگي ندارد. مثل شب بي سحر است. مثل باغ بي بهار و زيارتگاه بي زوار است.

نه... من نمي خواهم شب بي ستاره و باغ بي بهار باشم. من نميتوانم عبث و بيهوده و بي عشق زندگي كنم. اما عشق كه خريدني نيست. محبت كه تهيه كردني نيست. بايد دل بهانه بگيرد و عشق بايد بيايد. اما من، قلب من مانند يك مهمانسرای دور افتاده است، جايي كه اصلاً مسافري از آنجا نمي گذرد. من در بيراهه اي هستم كه هيچ مهماني به من سر نمي زند...

غرق در اين افكار بودم كه موبايلم زنگ خورد و ...

(پايان قسمت دوم)

+ نوشته شده در  Mon 19 Mar 2007ساعت 2 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

So close no matter how far


Couldn't be much more from the heart


Forever trusting who we are


And nothing else matters

Never opened myself this way


Life is ours, we live it our way


All these words I don't just say


And nothing else matters

Trust I seek and I find in you


Every day for us something new


Open mind for a different view


And nothing else matters

Never cared for what they say


Never cared for games they play


Never cared for what they do


Never cared for what they know


And I know

(James Alan Hetfield)

 

+ نوشته شده در  Tue 13 Mar 2007ساعت 11 AM  توسط مسافر شهر غم  | 

سالهاست دوري ات را باور كرده ام

سالهاست ناز چشمهايت را فراموش كرده ام

از چه نالم كه دلم را با خود برده اي

مي پرسم ز خود آيا هنوز به يادم مانده اي

+ نوشته شده در  Wed 7 Mar 2007ساعت 4 PM  توسط مسافر شهر غم 

در تنهايي خود نشسته ام به ياد تو

غم بي محبتي كشيده ام به ياد تو

آسمان هم در فراق تو گريان است

اشك از چشمانم مي چكد به ياد تو

 

+ نوشته شده در  Wed 7 Mar 2007ساعت 4 PM  توسط مسافر شهر غم 

عشق از سه مؤلفه تشكيل شده:

1-    صميميت

2-    شهوت

3-    تعهد

انواع عشق :

1-         Eros: يا عشق شهواني‌؛ عشق فيزيكي كه فرد مجذوب زيبايي و اندام معشوقش مي شود و بواسطه جذابيت و كششهاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد . اين عشق فاقد منطق بوده و فرد با نگاه اول عاشق شده و عشقش سريع شدت مي يابد و در زماني كوتاه هم فروكش ميكند .

2-        Ludus : يا عشق تفنني؛ اين عشق بيشتر به دوران teenager يا همان نوجواني مربوط ميشود ، عشقهاي رومانتيك زود گذر كه ابراز ظاهري عشق است و فرد نسبت به شريك عشقي اش كثرت گراست و به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه باز مي گرداند. در اين عشق رابطه دراز مدت بعيد به نظر ميرسد .

3-        Philo : يا عشق برادرانه؛ عشقي كه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد. عشقي كه بر پايه وحدت و همكاري بوده و هدف آن دستيابي به منافع مشترك ميباشد .

4-        Storge : يا عشق دوستانه؛ عشقي وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع متفابل است. در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان ميباشد. اين عشق فاقد شهوت بوده و بيشتر با تعهد و صميميت همراه است ، پايدار يا دوام بوده و رابطه دراز مدت ميشود . 

5-        Pragma : يا عشق منطقي؛ اين عشق مختص افرادي است كه نگران اين موضوع هستند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهد شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك ميباشد. فرد پايبند به اصول منطق و خردگرا است و همواره همبستگي براي اهداف و منافع مشترك وجود دارد .

6-        Mania : يا عشق افراطي؛ فرد انحصار طلب، وابسته و بسيار حسود ميشود. در اين عشق، عاشق به شدد شيفته معشوق شده و اغلب فاقد عزت نفس ميشود. همواره عدم رضايت از رابطه وجود دارد و مانند وسوسه ميماند و مي تواند به احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر شود. اين عشق، عشقي دردسر ساز و وسواس گونه است .

7-        Agape : يا عشق الهي؛ فرد فداكار و از خود گذشته ميشود. اين عشق، عشق نوعدوستانه بوده و تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چمداشت وجود دارد و عشقي گرانقدر است .

پژوهشها حاكي از آن است كه زنان بيشتر به عشق از نوع ‌ Storge، Pragma و Mania و مردان به Eros و Ludus گرايش دارند .

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، شهوت و تعهد است . براي دستيابي به يك رابطه سالم و پايدار ميبايست اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار كرد. تعاريف اين سه عنصر:

صميميت : نزديكي در رابطه است، اموري كه شما و يارتان در آن سهيم هستيد اما فرد ديگري از انها آگاهي ندارد كه شامل رازها و تجربيات فردي و مشترك است. صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي است.

تا چه اندازه شما در كنار يارتان احساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود هستيد؟ بدون آنكه از مورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنگامي كه صحبت ميكنيد واقعاً به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

 

شهوت : انرژيبخش رابطه تان است. اشتياق به در كنار يار بودن، هوس، شهوت و تمايلات جنسي، رومانتيك بودن و تلاش براي رفع سريع موانع براي وصال ميباشد. جاذبه جنسي و داشتن احساسات شديد بهم را شامل ميشود.

 

تعهد : تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنيد كه رابطه تان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ تا چه اندازه با يارتان صادق ميباشد؟ تعهد شامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي است. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكثر موانع و مشكلات را ميتوان با كمك يكديگر از ميان برداشت و حتي در سخت ترين شرايط وفادار بود.

اكنون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود يا فقدان اين سه عامل در يك رابطه توجه كنيد:

 

وقتي تعهد و صميميت باشد ولي فاقد شهوت باشد:

در اين رابطه خطر فروپاشي كمتر وجود دارد ولي اگر فاقد خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق باشيد، مطمئناً عشق طرف مقابل به آرامي خاموش ميشود .

 

وقتي شهوت و تعهد باشد ولي فاقد صميميت باشد:

اين رابطه به مرور عذاب آور ميشود. گاهي اوقات انگيزه شديدي شما را جذب يكديگر ميكند اما به مرور به ياس و ناكامي منجر ميشود زيرا قادر به آن نمي باشيد كه رابطه تان را عميقتر كنيد، يا آنكه افكار، علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسيد.

 

وقتي صميميت و شهوت باشد ولي فاقد تعهد باشد:

اين رابطه عمر كوتاهي دارد. بيشتر در عشقهاي رومانيك بوجود مي آيد كه كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنكه رابطه تا چه مدت دوام خواهد آورد فرد را مايوس ميكند

 

وقتي صميميت باشد ولي فاقد شهوت و تعهد باشد:

فقط علاقه وجود دارد و با آمدن شخص ثالث در زندگي طرف مقابل به مرور به آن سمت كشيده ميشود.

 

وقتي شهوت باشد ولي فاقد صميميت و تعهد باشد:

عشق شيدايي كه با عادي شدن تمايل جنسي فرد و عدم وجود جاذبه جنسي در فرد مقابل فروكش ميكند.

 

وقتي تعهد باشد ولي فاقد صميميت و شهوت باشد:

عشق توخالي و راكد كه مرور كسل كننده و زجرآور ميشود.

 

وقتي صميميت با شهوت و تعهد همراه باشد:

عشقي كامل و مطلوب كه هر دو طرف نهايت لذت را خواهند ديد.

+ نوشته شده در  Wed 7 Mar 2007ساعت 4 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

"داستان كبوتر"

                       

يه كبوتري بود كه تو آسمونا پرواز ميكرد. كبوتر  عاشق آزادي بود. دوست نداشت هيچوقت آدما اسيرش كنن. هميشه فكر ميكرد اگه يه روزي آدما اونو تو قفس بزارن ميميره ...

واسه همين هر وقت ميرفت رو پشت بوم خونه اي دون بخوره، به آدما نزديك نميشد. هميشه يه كم دون ميخورد و پرواز ميكرد.آخه اين كبوتر با كبوتراي ديگه فرق داشت. اگه كبوتراي ديگه به فكر سير كردن شيكمشون بودن، اون عاشق اين بود كه آزاد باشه. رهايي واسش همه چيز بود. وقتي ميديد كبوتراي ديگه رو گرفتن و انداختن تو قفس، دلش به حالشون ميسوخت.

ولي يه روز يه اتفاق عجيبي براي كبوتر پيش اومد. اونروز هوا خيلي سرد بود و كبوتر هيچي واسه خوردن پيدا  نكرد. همينطوري كه پرواز ميكرد خسته شد رفت رو پشت بوم خونه اي نشست كه دفعتاً ديد يه آدمي واسش دون ريخته. آروم آروم اومد جلو يه كم دون خورد.

ولي ناخودآگاه  از آدمي كه واسش دون ريخته بود خوشش اومد. انگار اين آدم با همه آدمهاي ديگه فرق داشت.  اولين باري بود كه كبوتر اين احساس عجيب رو داشت. واسه همين كبوتر خواست به آدم نزديك بشه، ولي آدمه بهش توجهي نكرد. كبوتر نميتونست اونجارو ترك كنه. يه حسي اون رو تحريك ميكرد بمونه.

اونقدر موند تا آدمه بهش نزديك شد و اونو تو بغلش گرفت. كبوتر هيچ حركتي نميكرد. آخه آدمه بوي خوبي ميداد. دستاش انگار لطيف ترين دستايي بود كه ميتونست كسي داشته باشه تا اونو نوازش كنه، بدنش هم گرماي خاصي داشت.  آدمه هم همون احساسو نسبت به كبوتر پيدا كرده بود، انگار اين كبوتر با كبوتراي ديگه فرق داشت.  واسه همين خواست اونو پيش خودش نگه داره. اين بود كه كبوتر رو تو قفس خودش گذاشت.

كبوتر تا بخودش اومد ديد تو قفس رفته. هرچي سعي كرد بپپره بيرون ديد نميتونه. دلش گرفت آخه اون عاشق آزادي بود. وقتي آدمه ديد كه كبوتر خيلي غصه ميخوره هر كاري تونست واسه كبوتر كرد. بهترين چيزا رو واسه كبوتر مي آورد، بهترين نوازشها رو واسه كبوتر ميكرد تا كبوتر فكر آزادي رو از سرش بيرون كنه. ولي كبوتر نمي تونست آزادي رو فراموش كنه آخه اون يه عمر باآزادي زندگي كرده بود.

يه مدت گذشت ... ديگه كبوتر از آدمه خوشش نمي اومد. كم كم آدمه واسه كبوتر معمولي شده بود. انگار اون با آدماي ديگه هيچ فرقي نداشت. ديگه دستاش حالت سابق رو نداشت، ديگه آدمه اون بو و گرما رو واسه كبوتر نداشت.

آدمه هم اينو فهميده بود بهمين خاطر يه روز خيلي عصباني شد و كبوتر رو تو دستاش گرفت تا دعواش كنه بهش گفت: "من همون آدمم ! چرا ديگه منو دوست نداري؟" ولي يه دفعه كبوتر از دستاش فرار كرد و پريد رو يه درختي نشست.كبوتر از اون خونه دور شد و مدتي واسه خودش  اينور اونور رفت.

اما يه روز حوصلة كبوتر سر رفت. پيش خودش گفت: "برم پيش اون آدمه ببينم چيكار ميكنه". اين بود كه رفت رو پشت بوم اون خونه. ولي ديد آدمه از دوري كبوتر نشسته غصه مي خوره. كبوتر دلش سوخت. پريد رو دست آدمه. آدمه هم اونو گرفت تو بغلش و واسه كبوتر گريه كرد.

كبوتر دلش گرفت پيش خودش گفت: "باشه من ديگه پيشت مي مونم تا غصه نخوري". يه مدت گذشت. كم كم كبوتر هم به قفس عادت كرد و پيش خودش گفت: "حتماً اين سرنوشت من بوده كه پيش اين آدم بمونم".

همينطوري زمان گذشت و اون دوتا خيلي ساده با هم زندگي كردند. اما يه روز آدمه اومد در قفسو باز كرد به كبوتر گفت: "من تو رو زوركي نمي خوام. من ميخوام تو از بودن با من لذت ببري نه اينكه به خاطر من خودت رو اسير كني". بعدش گفت: "اگه فكر ميكني به اجبار پيش من موندي از پيشم برو، برو تو آسمونا واسه خودت پرواز كن، من ديگه تو رو نميخوام". كبوتر اصلاً حرفي كه شنيد رو باور نميكرد. ولي ديد آدمه راستي راستي در پنجره رو باز كرده ميگه برو !

كبوتر با خوشالي پراشو باز كرد و رفت تو آسمونا پرواز كرد. ولي چند روز كه گذشت، احساس كرد ديگه آزادي رو دوست نداره. ديد اون آدم رو بيشتر از آزادي دوست داره. پيش خودش گفت: "عجيبه من يه زماني عاشق آزادي بودم ولي حالا كه آزاد شدم از رهايي خوشم نمي آد".

 اين بود كه برگشت به همون خونه، ولي يه چيزي ديد كه دلش گرفت. كبوتر ديد آدمه جاي اون تو قفس يه كبوتر ديگه گذاشته. پيش خودش گفت: "حالا من چيكار كنم؟ من ديگه جايي ندارم برم، جاي من ايجاست".

واسه همين خودشو به آدمه رسوند. ولي ديگه آدمه عوض شده بود. مثل غريبه ها بهش نگاه كرد. كبوتر دلش گرفت. غصه خورد. گريه كرد ولي ديگه جايي واسه موندن نداشت. مجبور شد از اونجا بره.

اما ديگه كبوتر غمگين از تنهايي بدش مي اومد. دوست داشت تو دستاي اون آدمه مثل قديما نوازش ميشد. ولي ديگه اون دستها وجود نداشت. پيش خودش گفت: "برم يه آدم ديگه پيدا كنم تا بتونم حس گرماي دست آدمي رو دوباره لمس كنم".

ولي ديگه كبوتر مثل اون حس رو پيدا نكرد. هرجا رفت ديد آدماي ديگه دستشون سرده، قلبشون مهربون نيست. ديد آدما خيلي خود خواه هستن. ديد آدما فقط ميخوان كبوتر رو اسير كنن. ديگه هيچي واسشون مهم نيست. اما كبوتر ميخواست دوسش داشته باشن نه اينكه فقط اسيرش كنن. اون تشنة محبت بود ولي دريغ ...

واسه همين تصميم گرفت از آدما دور بشه. كبوتر پرواز كرد. خسته، گرسنه، سرگردون رفت، رفت اون دور دورا، جايي كه ديگه هيچ آدمي رو نبينه و با غم هميشگي خودش بميره ...

+ نوشته شده در  Mon 5 Mar 2007ساعت 10 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

Sweet words are easy to say …

Sweet things are easy to buy …

But sweet people are difficult to find.

Life ends when you stop dreaming …

Hope ends when you stop believing …

Love ends when you stop caring …

Friendship ends when you stop sharing.

So share this with whom ever you consider a friend:

to love without condition ...

to talk without intention ...

to give without reason ...

and to care without expectation ...

This is the heart of a true friend

 

+ نوشته شده در  Tue 27 Feb 2007ساعت 11 AM  توسط مسافر شهر غم  | 

ساده باش ... حتی اگر  به ضررت باشه ......

ساده زندگي كن ... حتي اگر تحقير بشي ...

ساده حرف بزن ... حتي اگر  جدي نگيرم ...

ساده فكر كن ... حتي اگر  ديوونگي باشه ...

ساده عاشق شو ... حتي اگر  عشقت من باشم ...

ساده دوستم داشته باش ... حتي اگر  عاشقم باشي ...

ساده محبت كن ... حتي اگر  كم باشه ...

ساده احساست را  بگو ... حتي اگر سخت باشه ...

ساده بگو دوستم داري ... حتي اگر  باور نكنم ...

ساده قلبمو بشكن ... حتي اگر  سنگ باشه ...

ولي ...

ساده گريه ميكنم ... چون قلبم شكست ...

ساده به يادت هستم ... چون ديگر همدمي ندارم ...

ساده خاطراتت رو مرور ميكنم ... چون جز تو با کسی خاطره اي ندارم ...

ساده ديونه ميشم .... چون عاشقت هستم ...

ساده دوستت دارم ... چون تو دوست داشتن را  يادم دادي ...

ساده ميميرم برات ... چون زندگي ام  هستي ...

ولي ...بگو چرا  ساده از من گذشتي ...؟

+ نوشته شده در  Mon 26 Feb 2007ساعت 8 PM  توسط مسافر شهر غم  |