|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت ششم) هيچكسی از دوستان اينترنتي ام آنلاين نبود. به همين خاطر به وب سايتهاي مختلف سر زدم تا وقت را بكشم. به ساعت نگاه كردم ... آه ساعت يازده بود. صاحب كافي نت آمد پشت سرم و گفت: - آقا اگر اجازه بدهيد ميخواهم كم كم تعطيل كنم. اصلاً دوست نداشتم آنجا را ترك كنم. به همين خاطر با حالتي ملتمسانه گفتم: - اگر امکان دارد كمي بيشتر بمانم. هر چقدر هم بخواهيد پرداخت ميكنم. با چشماني پر شك و ترديد به من نگاه كرد و گفت: - فقط نيم ساعت ميتوانيد بمانيد. خوشحال شدم كه حداقل ميتوانم تا نيم ساعت ديگر خودم را مشغول كنم. دوباره به ليست ياهو مسنجرم نگاه كردم، چشمم افتاد به آيدي يكي از كساني كه در چت با هم دوست شده بوديم. يكدفعه چراغش روشن شد. اسمش هومن بود. قبلاً با هم خيلي چت ميكرديم. برايم گفته بود كه پزشك است و در يكي از بيمارستانهاي تهران مشغول بكار است. از عشق دختري برايم تعريف ميكرد كه خيلي دوستش دارد، ولي خانواده اش مانع ازدواجشان ميشود. به اين فكر افتادم كه از او راجع به بيماري خودم، به شك و ترديدي كه پنجه در قلبم فرو برده بود و داشت نفسم را ميگرفت، سئوالاتي بكنم. برايش پي ام زدم و بعد از كمي از احوالپرسي پرسيد: - خوب تعريف كن بهروز ببينم چيكار ميكني؟ بهم گفته بودي كه ميخواهي شاگرد خصوصي بگيري گيتار درس بدي ... موفق شدي يا نه؟ قبل از اينكه حرفهايمان به سمت تدريس كشيده شود، پرسيدم: - هومن ... تو از بيماران رواني هم اطلاعي داري؟ جواب داد: - بله ... ما در دانشكده پزشكي مجبوريم يك ترم نيز روي بيماريهاي رواني مطالعه كنيم... چطور مگه؟ پرسيدم: - هومن ممكن است يك نفر مدتهاي دراز چيزهايي را ببيند و بشنود كه وجود خارجي نداشته باشد. يا بهتر بگويم كابوس وحشتناك و روياهاي خردكننده و پر هراس را بصورت واقعيت انكار ناپذير ببيند؟ هومن جواب داد: - بله ... امكان دارد، من بسياري از بيماران رواني را در تيمارستان ديده ام كه دچار چنين بيماري بوده اند. آنها چيزهايي را كه وجود خارجي نداشته و كابوس محض بوده اند، بصورت قابل لمسي ديده اند. خودم در دوره انترني يك بيمار شيزوفرني داشتم كه هر شب با يكزن ملاقات و گفتگو ميكرد. حتي قسم ميخورد كه اين زن را بوسيده است ... هرچه هومن كلمات بيشتري تايپ ميكرد، من دچار وحشت بيشتري ميشدم. پس ممكن بود ... ممكن بود انسان كابوس را با حقيقت اشتباه كند ... ياد بيمارستان رواني كه قبلاً در آنجا بستري بودم، افتادم. هومن ادامه داد: - اين حالت معمولاً در بيماراني بوجود مي آيد كه قبلاً يكبار دچار ناراحتي هاي رواني شده اند و پس از مدتي به تصور اينكه بهبود يافته اند از بيمارستان مرخص ميشوند. اين گناه به گردن پزشكان است. مخصوصاً در بيمارستانهاي دولتي و رايگان كه ميخواهند زود بيمار را مرخص كنند. ولي بخاطر مسائل مادي، بيمار را از ميان راه بهبود باز ميگرداند و به ورطه خطرناكي ميكشاند ... بي اختيار عصباني شدم و تايپ كردم: - نه ... نه ... امكان ندارد ... منظورم اين بود كه امكان ندارد همه آنچه را كه من در آن خانه ديده و شنيده بودم كابوس باشد و غير حقيقي ... هومن جواب داد: - چرا امكان ندارد؟ من ميتوانم چند سايت پزشكي به تو معرفي كنم كه نمونه هاي بسياري را به تو نشان بدهد. درست است كه من در مورد بيماران رواني تخصص ندارم، ولي در هر حال هرچه باشد پزشكم و اطلاعاتم در اين مورد خيلي بيشتر از تو است ... آشفته شدم. با عجله از هومن خداحافظي كردم و از اينترنت خارج شدم. پول كافي نت را پرداخت كردم و از آنجا بيرون زدم. پياده به سمت خيابان وليعصر راه افتادم. باد خنك شبانگاه صورت بر افروخته ام را نوازش ميداد. نم نم باران هم شروع شد. خيابان خلوت بود و هيچ آدم پياده اي پيدا نميشد. هر از گاهي اتومبيلي از كنارم رد ميشد. حس غريبي بهم دست داده بود. اما نميتوانستم غوغايي كه درونم بپا شده بود را تسكين دهم. مدام بخود ميگفتم: - من تنها نيستم. غير از من، سيامك نيز آن زن را، آن خانه را، آن تابلو را ديده است. امكان ندارد دو نفر يك كابوس واحد را بصورت واقعيت ببينند ... يكدفعه بفكرم رسيد كه يكبار ديگر سيامك را ببينم. دست تكان دادم تا يك تاكسي برايم نگه داشت. با عجله گفتم: - ميدان تجريش ... سوار تاكسي شدم و شماره موبايل سيامك را پشت سر هم گرفتم. ولي متاسفانه سيامك گوشي اش را خاموش كرده بود. تجريش پياده شدم و با قدمهاي تند بطرف آتيله سيامك رفتم. اما آتيله بسته بود... تازه بيادم افتاد كه دير وقت است و نگاه كه كردم تمام مغازه هاي خيابان شريعتي بسته بودند. زير نور چراغ يك رستوران به ساعتم نگاه كردم. ساعت دوازده و نيم بود و من نيم ساعت ديگر با آن مرد ريشو قرار ملاقات داشتم. باز باران شروع به باريدن كرده بود و از سر و روي من آب ميچكيد. يك لحظه نيز قادر نبودم كه آن خيالات شوم را از سرم بيرون كنم. حق هم داشتم، زيرا بهبودي يا ديوانگي من به زندگيم بستگي داشت. من تازه سي و يك سال داشتم. هنوز براي زندگي راه دور و درازي در پيش رويم بود و بايد از سلامت فكر و روح خود اطمينان داشته باشم. راستي چرا مي انديشيدم سيامك هم غير از من آن خانه را ديده است؟ چه دليلي داشت كه هرچه سيامك گفته بود به آن خانه و آن زن مربوط ميشد؟ شايد تصورات بيمار من اين رابطه را بين حرفهاي سيامك و آن زن و آن خانه ايجاد كرده بود. براي اينكه به خودم ثابت شود كه رواني نيستم و آنچه كه در اين چند روز ديده ام حقيقت دارد، فقط يك راه وجود داشت و آن اينكه به باغ بروم. آن مرد ريشو را ببينم و آنچه كه او ميخواست بمن نشان دهد، از نزديك ببينم. در اين تصميم يك موضوع ديگر هم بود كه مرا مصمم و استوارتر ميكرد. حسي عجيبي بود كه درونم شكل گرفته بود و آن علاقه اي بود كه به راز پيدا كرده بودم. انگار مست بودم. مستي شديد كه انگار بر اثر خوردن مشروب زياد بمن دست داده بود. با وجود اينكه ميخواستم ديگر به محله قلهك و آن آپارتمان و باغ بر نگردم، ناخودآگاه بطرف آن خانه راه افتادم. هيچ اتومبيلي برايم نگه نميداشت و من ناچار بودم همه راه را پياده بروم. براي اينكه مسيرم سرپاييني بود با قدمهاي بلند و سريع به راه افتادم و وقتي به در باغ رسيدم، ساعت يك و نيم بود. پشت در باغ، يكبار ديگر اراده ام سست شد. وحشت سراپايم را فرا گرفت و عرق سردي روي مهره هاي كمرم احساس كردم. چيزي گلويم را ميفشرد. قلبم بال بال ميزد. ميدانستم كه رنگم پريده است و ميفهميدم كه بهم خوردن دندانهايم از وحشت و ترس است نه از سرما ... هنوز تصميم نگرفته بودم كه برگردم يا در باغ را بصدا در آورم كه در باز شد. انگار مرد ريشو تمام آن مدت را انتظار كشيده و گوش به در داده بود. در تاريكي قيرگون شب به من نگاه كرد و با صداي آهسته اي گفت: - كم كم داشتم فكر ميكردم كه ديگر به اينجا نخواهيد آمد ... سعي كردم بر اعصابم مسلط شوم. آرام گفتم: - بهت كه گفتم من خرافاتي نيستم. با طعنه جواب داد: - صدايتان ميلرزد. بايد بر اعصاب خود مسلط باشيد. بايد هرچه ديديد سكوت كنيد و دم نزنيد... بايد نترسيد... ميفهميد بايد نترسيد... من اينكار را فقط بخاطر خودم انجام ميدهم نه بخاطر شما... نميخواهم دوباره توي دردسر بيافتم... بعد ازجلوي در كنار رفت و گفت: - پس چرا همينطور ايستاده ايد ... بياييد داخل ... از چارچوب در گذشتم. مرد در را با عجله بست و با قدمهاي تند راه افتاد. بنظرم رسيد خيلي چابك و نيرومند است. ولي من هم از بابت قد و هيكل كمتر از او نبودم.آماده بودم در صورت وقوع اتفاقي از خود دفاع كنم. اينبار بجاي اينكه از مقابل ساختمان برويم، از انتهاي باغ رفتيم. راهي كه استخر در انتهايش قرار نداشت. بعد از قسمت پشت ساختمان كه بنظر ميرسيد يك حياط خلوت كوچك باشد به ساختمان نزديك شديم. تازه متوجه شدم كه در آن باغ غير از ساختماني كه من ميديدم يك ساختمان بزرگ ديگر، درست شبيه اولي وجود دارد. اين عمارت دوم در تاريكي مطلق فرو رفته بود و جز شبح سياه و بزرگش چيز ديگري ديده نميشد. معهذا همين قدر كافي بود كه من تشخيص دهم شكل ظاهري و نماي آن مانند ساختماني است كه آن روز بعدازظهر من داخلش شده بودم. مرد ريشو در كوچكي را با كليدي كه همراه داشت باز كرد و آهسته بمن گفت: - خيلي يواش ... بي سروصدا وارد شويد ... پشت سر من بياييد... سعي كنيد بر اعصابتان مسلط باشيد... مانند آدم مسخ شده اي دنبال او به راه افتادم. صحنه اي كه برايم پيش آمده بود، مانند فيلمهاي ترسناكي بود كه هر ببينده اي را ميخكوب ميكند. گوشها و دهانم گُر گرفته بود. قلبم بشدت مي طپيد، طوريكه صدايش را ميشنيدم. دري كه از آن وارد شديم در واقع دري بود كه در زير راه پله اي قرار داشت كه به طبقه دوم منتهي ميشد. جلويش پرده سياهي كشيده شده بود. وقتي كه مرد ريشو پرده را كنار زد، خود را در همان هال بزرگ صبح ديدم. مرد يك لحظه توقف كرد و گوش فرا داد. من هم بي اختيار تمام نيرويم را در گوشهايم جمع كردم. صداي راز شنيده ميشد. مرد به در اتاق پذيرايي اشاره كرد و با نوك پنجه پا به در اتاق نزديك شد. منهم مانند او به در اتاق نزديك شدم. حالا صدا واضح تر به گوش ميرسيد. نميدانستم كه حرف ميزند يا شعر ميخواند. گوش فرا دادم. صداي راز، نرم و دل انگيز شنيده ميشد: - تو چه خيال كردي؟ خيال ميكني بيشتر از تو نصيبي دارم. تصور ميكني مرگ، فقط خارج شدن جان از كالبد آدم است... نه... نه... تو بايد بداني، بايد بداني كه غير از اين مرگ، مرگي كه براي تو فرا رسيد، مرگ ديگري نيز هست... مرگ دل در يك بدن زنده... مرگ روح... من و تو هر دو مرده ايم... تو با مرگ اول و من با مرگ دوم... خيال ميكني من زنده ام... نه من يك مردة جاندار هستم. من مرگ را با تمام وجود احساس ميكنم. وقتي تمام اعضاء بدن من مانند اعضاء بدن مرده اي است كه فقط به درد خاكسپاري ميخورد، چرا فكر ميكني من زنده ام. پس بيا فراموش كنيم و در اين فراموش خانه خود، راحت و آسوده باشيم و لذت ببريم... بيا عزيزم... بيا اين گيلاس شراب را بخور... راز سكوت كرد. صداي بهم خوردن جامها را شنيدم. سرم را نزديك گوش مرد ريشو بردم و خيلي آهسته گفتم: - با كي حرف ميزند؟ بجاي جواب، انگشتش را روي لبهايش گذاشت. بعد خم شد و از سواخ كليد به داخل اتاق نگاه كرد. دلم شور ميزد. آب دهانم خشك شده بود. لرزش عجيبي در دستها و پاهايم احساس ميكردم. ميخواستم زودتر داخل آن اتاق را ببينم. دوباره صداي راز را شنيدم: - تو ميخواستي هميشه در كنارت باشم، ميخواستي راهبه دير قلب تو باشم... ميخواستي مانند باران بر تو ببارم... منهم به قول خود وفا كرده ام... هميشه در كنار تو هستم. راهبه دير تو شده ام و روز و شب بر سرزمين دلت مي بارم... پس بگو... بگو كه هنوز هم مثل گذشته ها، مثل روزهاي اول آشنايي دوستم داري... بگو كه هميشه مال من خواهي ماند و هيچكس تو را از من جدا نخواهد كرد... سكوت برقرار شد و صداي بهم خوردن گيلاسها بگوش رسيد. راز ادامه داد: - بيا بخور... تو هميشه از ساقي گري من تعريف ميكردي... اينطور نيست؟ پس بيا بخور... ديگر نتوانستم طاقت بياورم، مرد ريشو را از جلوي در كنار زدم و خودم خم شدم و از سوراخ كليد بداخل نگاه كردم. انگار كه ميخواستم از يك دريچه، وحشتناك ترين فيلم دنيا را ببينم. يك آباژور قشنگ و زيبا كه صبح آن را نديده بودم، كنار دو مبل چرمي بزرگ روشن بود. نور آباژور بقدري نبود كه من بتوانم بخوبي داخل اتاق را ببينم. ولي با اين وجود تا حدودي ميتوانستم اشيا داخل اتاق را تشخيص دهم. همانجاييكه من نشسته بوم، راز روي دسته مبل نشسته بود و گيلاس شراب را در مقابلش نگه داشته بود و آرام آرام آن را روي مبل ميريخت. بعد گيلاس را روي ميز گذاشت. جلوي مبل روي زمين زانو زد. سرش را آرام به روي مبل گذاشت و زمزمه كرد: - ميداني چقدر دوستت دارم... آه كه اگر ميدانستي هيچوقت عشقم را به بازي نميگرفتي... اگر تو نباشي... نه... تصورش هم براي من مشكل است... كاش قادر بودم... كاش ميتوانستم خورشيد را در دل آسمان خاموش كنم تا هميشه شب باشد... شب باشد و تو در كنارم باشي... با خشم و نفرت چشم از سوراخ كليد برداشتم و به مرد ريشو گفتم: - راز دارد با كي حرف ميزند؟ مرد ريشو با پوزخندي گنگ و مبهم نگاهم كرد و با صدايي كه مانند پتكي سهمگين بر مغزم كوبيده شد، جواب داد: - روح ... انگار گوشهايم زنگ ناقوس شنيد. ميخواستم فرياد بكشم. اما فرياد در گلويم گره خورد. حالت تهوع بمن دست داد. سرم گيج رفت. انگار دهانم را با كف صابون پر كرده بودند. روي چشمهايم پرده سياهي كشيده شد. احساس كردم دارم از حال ميروم... ياد بهشت زهرا... ياد غسالخانه و قبرهايي كه پشت سرهم قرار داشتند، افتادم. سرم گيج رفت و حالت غش بمن دست داد. صدايي كه در گلويم گره خورده بود، بصورت يك ناله از گلويم خارج شد: - نه ... مرد ريشو زير بازويم را گرفت و مرا آهسته بسوي پله هاي طبقه دوم برد. روي پله ها نشاند و آرام گفت: - سعي كنيد بر اعصابتان مسلط باشيد. ميدانستم كه ديدن اين صحنه ضربه مهلكي بر روح شما ميزند... اما چاره اي نداشتم. ميبايست به شما ثابت كنم كه اين زن با ارواح رابطه دارد... با روح... با ناباوري او را نگاه كردم. با التماس گفتم: - به خاطر خدا بس كن... اين حرفها را نزن... اينقدر روح... روح نگو... تو از گذشته من خبر نداري... تو نميداني من به چه اميد و آرزو و براي چه هدفي به اين خانه آمده ام. بگو كه شوخي ميكني... بگو كه دروغ ميگويي و روحي وجود ندارد. لبش را به دندان گرفت. با نگاهي كه نميدانم چگونه تعبيرش كنم به من نگاه كرد. در اين نگاه يكنوع دلسوزي آميخته با وفاداري و توأم با رذالت احساس ميشد. جواب داد: - دروغ نميگويم. به شما كه گفتم راز يك ديوانه است ... حالا صبر كن صحنه هاي قشنگ تري خواهي ديد. اين زني كه تو امروز عاشقش شدي... تا چند دقيقه ديگر با ارواح عشق بازي ميكند... سرم را ميان دستهايم گرفتم. دردي شديد و طاقت فرسا در شقيقه هايم احساس ميكردم. نظير دردي كه گاه و بيگاه آن زمان كه در بيمارستان رواني بستري بودم، مرا در چنگال خود ميفشرد. مرد از من دور شد. با سرپنجه پا به در اتاق نزديك شد و خم شد و باز از سوراخ كليد به درون اتاق نگاه كرد. بعد به من اشاره كرد كه نزديك شوم. با پاهايي لرزان، در حاليكه آهنگ تند و تب آلود قلبم را مي شنيدم به در نزديك شده و از سوراخ كليد به داخل نگاه كردم. نزديك بود چشمهايم از حدقه در آيد. راز لخت و عريان روي كاناپه چرمي دراز كشيده بود. نور پريده رنگ آباژور سايه روشنهاي هوس انگيزي روي اندام زيبايش ايجاد ميكرد و سايه هاي ابهام آور و لذت بخشي را بوجود مي آورد. اندامش بقدري زيبا و دلفريب بود كه گويي ميكل آنژ از سنگ مرمر، مجسمه الاهه زيبايي را خلق كرده است. چشمهايم را بستم و باز كردم. خيال ميكردم عوضي مي بينم. دست پشمالوي مرد را كه كنارم ايستاده بود و بنظرم ميرسيد با لذتي عميق اما بيمارگونه به من نگاه ميكند، گرفتم تا واقعيت وجود او را احساس كنم. باز چشم گشودم و به داخل اتاق نگاه كردم. راز سرش را طوري نگه داشته بود كه انگار بر روي سينه مردي گذاشته است و با لحني هوس انگيز و اغواگر نجوا ميكرد: - مرا ببوس ... مرا بخود فشار ده ... همانگونه كه آن زمان عشق ميورزيدي... عشق بورز... آنقدر مرا در آغوش خود فشار ده تا صداي شكستن استخوانهايم را بشنوم. راز در حاليكه حرف ميزد، اندامش را تكان ميداد. ديگر طاقت نداشتم. نميتوانستم بيش از آن تحمل كنم. حالتي شگفت به من دست داده بود. تولدي تازه را در خود احساس ميكردم. چيزي در درونم بيدار ميشد كه نميدانستم چيست؟ قبل از آنكه مرد ريشو بتواند جلوي مرا بگيرد، بي اراده و بدون آنكه اختياري از خود داشته باشم، در اتاق را باز كردم و به وسط اتاق پريدم و فرياد زدم: - چيكار ميكني؟ چيكار ميكني؟ راز با جيغ بلندي از جا پريد. بسرعت خودش را به پشت پرده پنجره رساند و خود را آن پشت پنهان كرد بعد پرده را دور صورتش گرفت طوريكه فقط چشمهايش قابل ديدن بود و فرياد كشيد: - تو كي هستي؟ تو كي هستي؟ اگر تمام آن صحنه هاي عجيب و كابوس مانند را باور ميكردم، اين را نميتوانستم باور كنم كه راز مرا نشناسد. با خشم گفتم: - انكار ميكني؟ با همان عصبانيت، در حاليكه در چشمهايش كوچكترين آثار و علائم آشنايي نميديدم، فرياد كشيد: - تو كي هستي؟ اينجا چيكار ميكني؟ التماس كردم: - دست از اين بازي بردار ... خواهش ميكنم ... خواهش ميكنم بمن بگو كه تو ديوانه نيستي... خواهش ميكنم بگو اين صحنه ها را بخاطر آزار من، بخاطر شوخي با من درست كرده اي... يك لحظه به دور و برم نگاه كردم، نميدانم آن مرد چطور غيبش زده و در كجا پنهان شده بود. راز جيغ كشيد: - تو ... تو احمق غريبه ... به چه حقي وارد خانه من شده اي؟ تو كي هستي؟ يك دزد بدبخت...؟ اگر گورت را از اينجا گم نكني به صد و ده تلفن خواهم كرد... ميفهمي تو را تحويل نيروي انتظامي خواهم داد... به چشمهاي راز خيره شدم. ميخواستم اطمينان پيدا كنم كه اشتباه نميكنم ولي در چشمهايش هيچگونه برق آشنايي وجود نداشت... انگار يك نفر ديگر به من نگاه ميكرد. احساس كردم چشمهاي اين آدم با چشمهاي زني كه صبح ديدم، مسن تر نشان ميداد. ولي رنگ چشم و قد و هيكل باريك و بلندي كه از پشت پرده نمايان بود با راز فرقي نداشت. دوان دوان از هال گذشتم و با سرعت زيادي از باغ فرار كردم. با عجله خود را به آپارتمانم رساندم. ديگر شكي برايم باقي نمانده بود كه من يك بيمار رواني خطرناك هستم... ديوانه اي كه بايد در تيمارستان بستري شوم... بغض گلويم را ميفشرد... يك لحظه بغضم تركيد و با حالت تلخي گريه ام گرفت. جلوي خودم را نميتوانستم بگيرم. اشكهايم چكه چكه ازچشمانم پايين مي افتاد. به اين فكر ميكردم كه بايد بقيه عمرم را در تيمارستان، در كنار آن بيماران رواني مشمئز كننده بگذرانم. آخر چگونه ممكن بود كه من آن صحنه هاي عجيب را در عالم واقعيت نبينم؟ مگر همين راز نبود كه با من صحبت كرده بود؟ مگر او نبود كه از من خواسته بود در خانه اش بمانم و همراه او به سرزمين عشق سفر نمايم. بجايي كه از پس بهاران دل انگيزش، پاييزي نيست... آنجا كه خورشيدش غروبي ندارد... پس همه چيز كابوس بود. حالا ديگر يقين داشتم كه به پايان راه رسيده ام... من ديگر آن بهروز سابق نبودم. يك جذامي زشت و كريهي بودم كه همه از او فرار ميكردند و از ديدنش نفرت داشتند. راستي زندگي در تيمارستان چه فايده اي داشت؟ چه سودي داشت كه عمري را در زنداني بنام بيمارستان رواني بسر برم و در ميان آدمهايي زندگي كنم كه حال و روزشان بدتر از خود من بود... يك لحظه بفكرم رسيد كه خودكشي كنم. واقعاً اين زندگي پوچ من چه ارزشي داشت كه مانند كفتار به آن چسبيده ام. فكر خودكشي هر لحظه بيشتر در من قوت ميگرفت و آماده ميشدم تا به زندگي خود خاتمه دهم... (پايان قسمت ششم) |
||
|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت پنجم) محو تماشاي صورت او شده بودم. فراموش كرده بودم چه گفته و چه شنيده ام. چطور ميتوانم صورت او را توصيف كنم ؟ چه بگويم ؟ بگويم چه شكلي داشت ؟ صورتش طوري بود كه هر مردي را مسحور ميكرد ... بسوي خود ميكشيد، بي آنكه چيزي از آن صورت در مغز آدم نقش بندد يا بتواند عضو مشخصي از آن چهره را بخاطر بسپارد و حتي بدرستي ببيند. چون من آرزوي ديدن صورتش را داشتم و يكدفعه و ناگهاني، بدون آنكه انتظارش را داشته باشم، وقتيكه صورتش را در مقابلم نمايان كرد، بشدت هيجان زده شده بودم. اگر بخواهم چهره اش را تشبيه كنم شايد شبيه نيكي وايسر بود، ولي حقيقتاً با هيچكسي قابل مقايسه نبود. خطوط چهره اش از يك زيبايي منحصربفرد حكايت ميكرد. زني بود در اوج جواني، درست روي خط مرز ايستاده بود. مرزي كه يك طرفش جواني و آن سويش پيري بود. به نظرم سي ساله بود. رنگ چهره اش مهتابي بود. مهتاب رنگ پريده شبهاي پاييزي ... چشمهايش رنگ پيوستن دريا به افق را داشت. آبي ... يك آبي مخصوص ... رنگي كه امكان نداشت در سراسر طبيعت نظيرش پيدا شود. فرم ابروهايش بسيار جذاب بود. با مژه هاي بلند و سياه كه گويي حافظ و نگهبان اين چشمها بود. وقتي به چشمهايش مي نگريستم احساس گنگ و ناشناخته اي در دلم سر بر ميداشت. هوس شنا ! شنا در چشمهايي كه دريا بود و بيكران بود و قشنگ بود ... بيني كوچك و كشيده او با سايه هاي مبهمي روي صورتش جا گرفته بود و انگار سعي داشت خود را در كنار گونه هاي برجسته و خوش تركيبش كه گاه و بيگاه گودي دلپذيري روي آنها پديد مي آمد، پنهان كند. لبهايش سرخي اغواكننده اي داشت كه آدم را مسخ ميكرد. من هميشه لب را به جام شراب تشبيه ميكنم. به اين فكر ميكردم كه اگر اين لبها را كه سحرآميز ترين شراب دنيا را در خود دارد، به كام بكشم، چه نوع مستي مرا خواهد گرفت. وقتي ديد آنطور محو تماشايش شده ام، گفت: - فكر ميكني ميتواني ... ميتواني همراه من بيايي ؟ ابروهايم را جمع كردم و پرسيدم: - كجا ؟ سرش را روي شانه ام گذاشت، موهاي بلوند و صافش را كه مانند پرتوهايي از نور خورشيد روي شانه هايش ريخته بود، توي صورتم پخش كرد. مشامم سرشار از عطر گل مريم شد، جواب داد: - به جايي كه غير از تو فقط يك نفر سفر كرده، به اعماق روح من ... به سرزمين عشق ... آنجا كه آفتابش غروبي ندارد و از پس بهاران دل انگيزش، پاييزي در راه نيست ... سرش را از روي شانه ام برداشتم. صورتش را در ميان دو دستم گرفتم و گفتم: - همراه تو به هر كجا كه بخواهي خواهم آمد ... ميداني خيلي وقت است كه مثل تو تنهايم. هر زني، هر دختري قادر نيست خلاء وجود يك مرد را پر كند. فقط زيبايي كافي نيست. يك زشت پر احساس هم شايد بتواند همة قلب يك مرد را تسخير كند ... و تو ... تو در اوج زيبايي سردار فاتحي هستي كه قلعه بلند و رفيع دل مرا بدون هيچ كوششي تسخير كرده اي ... سرش را جلو آورد. دستهايش به سمت من دراز كرد. انگشتانش ظريف و كشيده بود. هميشه علاقه خاصي به اين نوع انگشتان دست داشتم. مانند نيلوفري لطيف كه بدور تنه درخت تنومندي مي پيچد، دستهايش را بدور گردن من حلقه كرد و لبهايش را كه خشك و تب كرده و تشنه بود روي لبهايم گذاشت ... يكدفعه احساس كردم كسي جلوي در ايستاده و به ما نگاه ميكند. از جا پريدم. همان مرد ريشو بود. مردي كه در را بروي من باز كرده بود. با حالتي خشمگين و دشمنانه به من نگاه ميكرد. فكهايش از فرط عصبانيت كشيده و بد رنگ شده بود. زن فرياد كشيد: - چه ميخواهي ؟ مرد سرش را پايين انداخت و جوابي نداد. زن كه سخت برافروخته شده بود، بطرف او دويد و سيلي محكمي بگوشش زد و با همان صداي بلند غريد: - از تو خسته شده ام ... خسته شده ام ... زود باش از اينجا برو بيرون ... اما مرد ريشو نه اعتراضي كرد و نه از جاي خود تكان خورد. احساس كردم كه الان زن، مثل ماده پلنگ زخم خورده اي، گلوي مرد را با دندانهاي خود خواهد دريد. جلو رفتم و بازوي زن را گرفتم و گفتم: - اگر اجازه بدهيد، من ميروم و فردا مجدداً براي تعمير تابلو بر ميگردم. مخصوصاً روي تعمير تابلو تكيه كردم. ميخواستم آن مرد كه در تصورش من يك نقاش هستم، باقي بماند. نميدانم چرا دلم ميخواست تعمير تابلو باز بهانه اي براي رفت و آمد من به آن خانه باشد. مرد كه ديد من عازم رفتن هستم از جلوي در دور شد و زن بشدت در را بهم كوبيد و بسرعت روي پاشنه پا چرخيد. جلوي من ايستاد و در حاليكه دستانش را دور كمر من انداخته و سرش را روي سينه من گذاشته بود گفت: - عزيزم كي بر ميگردي ؟ جواب دادم: - هر وقت كه تو بخواهي ... من روبروي خانه شما زندگي ميكنم. از باغ شما، اتاق من ديده ميشود. براي اينكه مطمئن شوم او را دوباره خواهم ديد، شماره موبايلم را روي كاغذي نوشتم و به او داده و گفتم: - هر وقت دوست داشتي زنگ بزن، خوشحال ميشوم صدايت را بشنوم. پرسيد: - تو تنها زندگي ميكني ؟ سرم را تكان دادم و گفتم: - بله ... تنها ... يك مرد تنهاي تنها ... با قاطعيت تمام گفت: - خوب پس چرا در همين جا نمي ماني ؟ ميتواني يكي از اتاقهاي اين خانه را برداري، هر كدام را كه دوست داشته باشي ... براي هر دو ما بهتر است ... با خنده گفتم: - ولي مثل اينكه اين مرد گردن كلفت ... اين مستخدم با وفاي شما از من خوشش نمي آيد ... لبش را به دندان گرفت و جواب داد: - به اين مرد عوضي توجه نكن. زندان اعصاب او را خراب كرده است ... ولي به خود حق ميدهد مثل پدري مواظب من باشد. با تعجب پرسيدم: - زندان ؟ از من جدا شد. انگشتهايش را در هم قلاب كرد و با لحني كه معلوم بود دوست ندارد در اين مورد صحبت كند گفت: - متاسفانه بله ... چند سالي در زندان بوده است ... خوب تو نگفتي كه حاضري در اين خانه زندگي كني يا نه ؟ معلوم بود كه دلم ميخواست با آن زن زيبا در يك خانه و زير يك سقف زندگي كنم. طبيعي بود كه جواني مثل من از اينكه در كنار زني جوان و جذاب چون او باشد، لذت ميبرد. ولي من هنوز نمي دانستم كه او كيست ؟ نمي دانستم كه چطوري زندگي ميكند ؟ در اين خانه تنهاست يا افراد ديگري نيز با او زندگي ميكنند ؟ هزينه زندگيش از كجا تامين ميشود و هزار سؤال بي جواب ديگر ... ناچار گفتم: - بايد در اين مورد فكر كنم. مؤدبانه گفت: - عزيزم فكر لازم ندارد. خيال كن اينجا را مانند همان آپارتماني كه داخلش زندگي ميكني، اجاره كرده اي ... بطوريكه از من نرنجد، با لحني نيمه شوخي- نيمه جدي گفتم: - آخر من هنوز اسم تو را هم نمي دانم. پرسيد: - مشكلت همين است ؟ بطرف در راه افتادم و در حاليكه در را باز ميكردم، گفتم: - يكي از مشكلاتم همين است. بدون آنكه همراه من از اتاق خارج شود، جواب داد: - راز، اسم من راز است ... هر وقت خواستي برگرد ... خدا نگهدار ... از هال عبور كردم و قدم بداخل باغ گذاشتم. هنگاميكه از كنار استخر رد ميشدم بنظرم رسيد كه زن ديگري را در انتهاي باغ لابلاي درختان كهنسال سر به آسمان كشيده، ديدم. احساس كردم كه آن زن مواظب من بود، چون به محض اينكه فهميد او را ديده ام بسرعت ناپديد شد. هر لحظه اي كه ميگذشت، اسرار اين باغ بيشتر ميشد و كنجكاوي من زيادتر ميشد. گاهي فكر ميكردم تمام آنچه كه مي بينم و مي انديشم توهم است، احساس ميكردم صرفاً زاييده تخيلات بيمارگونه ذهن من و آثار و علائم بازگشت بيماري رواني من است. بهمين دليل براي اينكه ثابت كنم بيمارم يا بهبود يافته ام، تصميم گرفتم به هر قيمتي شده پرده از روي اسرار اين خانه بردارم ... دوباره به راه افتادم. از راهي كه بر اثر انبوه درختان تقريباً تاريك بود، گذشتم و به نزديكي در باغ رسيدم. ناگهان كسي از پشت سر صدايم كرد: - آقا ... با عجله به عقب برگشتم. همان مرد مستخدم بود. مرد ريشو به من نزديك شد و گفت: - من ديگر نميخواهم شاهد ... حرفش را قطع كردم و پرسيدم: - از من خوشت نمي آيد ؟ با بي حوصلگي سرش را تكان داد و يك دستش را با حالت ملتمسانه اي بالا آورد و گفت: - آقا موضوع اين نيست ... خواهش ميكنم سعي كنيد بفهميد ... كم كم داشتم از كوره در ميرفتم. دوباره آن سؤظن، آن شك و ترديد در دلم سربرداشته بود. نه ... امكان نداشت همه آنچه كه ميديدم و ميشنيدم حقيقت داشته باشد. من يك بيمار رواني بودم. يك بيمار شيزوفرني كامل كه ميبايست هرچه زودتر در يك آسايشگاه رواني بستري شود. بايد هرچه سريعتر قبل از آنكه دست بكار خطرناكي بزنم و خود را بي آبرو كنم به بيمارستان برگردم. من دچار كابوس شده بودم. كابوس وحشتناكي كه به قصد كشتن من آمده بود. با عجله بطرف در راه افتادم. مرد گفت: - آقا سعي كنيد بفهميد ... بفهميد كه اين زن سالم نيست. او يك بيمار رواني است. من بهترين سالهاي عمرم را از او مواظبت كرده ام. بخاطر ديوانگي او به زندان رفته ام و ديگر دلم نميخواهد بدبختي هاي گذشته تكرار شود. با عصبانيت فرياد زدم: - نه ... نه ... من اين حرفها را باور نميكنم. تو دروغ ميگويي ... او سالم است. او يك زن طبيعي است ... تو او را در اين خانه زنداني كرده اي ... تو نميخواهي او از جواني و زيبايي خود لذت ببرد ... خيال ميكني من احمقم ... خيال ميكني من نمي فهمم ... تو مرد ابله، عاشق او هستي ... تمام اين مزخرفاتي كه اينجا جن و پري زندگي ميكنند را تو بر سر زبانها انداخته اي ... تو مردم را از او ترسانده اي ... تو كاري كرده اي كه مردم تصور كنند اين باغ خانه ارواح است و ارواح در اينجا رفت و آمد دارند. اما من احمق نيستم ... من فريب اين حرفها را نمي خورم ... من اين زن را به زندگي بر ميگردانم ... آفتاب را به او نشان ميدهم ... عشق را ... زندگي را ... و تو ... تو با اين دروغها با اين حيله ها نميتواني مرا فريب دهي ... عرق كرده بودم. خسته شده بودم. نميدانم چطور شد كه يكدفعه از كوره در رفتم و اينطور خشمگين با آن مرد رفتار كردم. اما او بدون آنكه از عصبانيت من، از فريادهاي من شاكي شود، با صميميتي خاص و آرامشي كه مرا مبهوت ميساخت گفت: - ميخواهيد به شما ثابت كنم ؟ پرسيدم: - چي را ثابت كني ؟ مرد به پشت سرش نگاه كرد. كمي به اطراف نگريست و گفت: - اينكه راز بيمار رواني است ... اينكه اين باغ خانه ارواح است ... اينكه به شما دروغ نميگويم ... با پوزخند گفتم: - حتماً ... اگر ميتواني ثابت كن ... دوباره به اطراف نگاه كرد. صدايش را باز هم پايين تر آورد و آهسته گفت: - امشب ... سر ساعت يك نيمه شب پشت همين در منتظر شما هستم ... بياييد ... حتماً بياييد و با چشم خود ببينيد ... ببينيد كه اينجا خانه ارواح است و راز ... يك زن ديوانه است ... نترسيد ... حتماً بياييد ... ديگر طاقت شنيدن حرفهايش را نداشتم. در سرم همهمه اي پر آشوب طنين انداخته بود. بنظرم ميرسيد كه در يك باغ بزرگ، از طرف هزاران ديوانه محاصره شده ام ... آنها با سرهاي تراشيده، چشمهاي گود و مات، صورتهاي استخواني، لبهاي كبود و دهانهاي كف كرده به من حمله ميكنند و ناخنهايشان را كه بلند و تيز است در پوست و گوشت بدنم فرو ميكنند و با صداي بلند قهقهه ميزنند. مرد همچنان جلوي من ايستاده بود و با آن چشمهاي ترسناكش مرا نگاه ميكرد. غروب با تاريكي و سياهي روي باغ خيمه ميزد و من احساس ميكردم صدها اشباح نامعلوم از لابلاي درختان چشم به ما دوخته اند ... اين اشباح همه گرگ هستند، گرگهاي گرسنه و وحشي كه از دندانهايشان خون ميچكد. خود را از در باغ بيرون انداختم و در را پشت سرم بهم كوبيدم. نميخواستم به آپارتمان خودم بروم. از تنهايي ميترسيدم. اعصابم متشنج بود. صداي آن مرد مداوم در گوشم زنگ ميزد: - امشب ... سر ساعت يك نيمه شب پشت همين در منتظر شما هستم ... بياييد ... حتماً بياييد و با چشم خود ببينيد ... ببينيد كه اينجا خانه ارواح است و راز ... يك زن ديوانه است ... بر سرعت قدمهايم افزودم. ميخواستم هرچه زودتر آن كوچه به انتها برسد. وارد خيابان شريعتي شدم و تا خيابان ميرداماد پياده رفتم. در كنار پياده رو خيابان ميرداماد همهمه اي كه درونم را فرا گرفته بود، بيشتر در گوشم طنين مي انداخت. حالا علاوه بر صداي مرد، صداي راز را نيز ميشنيدم: - بيا ... همراه من بيا ... به جايي كه غير از تو فقط يك نفر سفر كرد ... به اعماق روح من ... به سرزمين عشق ... آنجا كه آفتابش غروبي ندارد و از پس بهاران دل انگيزش، پاييزي در راه نيست ... نه ... نبايد در اين دام بيافتم. بايست هرچه در آن خانه ديده ام فراموش كنم. اصلاً به آن آپارتمان نيز بر نخواهم گشت. مادرم را ميفرستم تا اسباب و اثاثيه ام را از آن خانه بردارد و به جاي ديگر منتقل كند. پس از آن دوران سخت بيماري، احتياج شديدي به استراحت داشتم و زندگي در آن آپارتمان و ديدن آن باغ، آشنايي با راز و رفت و آمد به آن خانه مانع استراحتم ميشد ... بدون آنكه بتوانم به افكار پريشان و ناراحتم ترتيبي بدهم، باز صداي راز را شنيدم: - همراه من بيا ...بجايي كه غير از تو فقط يك نفر سفر كرد ... راستي آن يك نفر كي بود ؟ بخودم فشار آوردم تا اين افكار را از مغزم بيرون كنم. وارد يك كافي نت شدم. پشت اولين كامپيوتري كه خالي بود، نشستم و آيدي ياهو مسنجرم را فعال كردم ... (پايان قسمت پنجم) |
||
|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت چهارم) ... در كه باز شد مرد كوتاه قدي با ريش و سبيل بلند در آستانة در ظاهر شد. وقتي چشمش به من افتاد، چنان از ديدن من حيرت كرد كه تعادلش را از دست داد و اگر دستش را به در نگرفته بود، حتماً به زمين ميخورد. با صدايي كه لرزش را در آن احساس ميكردم پرسيد: - چه ميخواهيد ؟ پرسيدم: - خانم تشريف دارند ؟ ابروهايش را در هم كشيد و با حالتي خاص پرسيد: - كدام خانم ؟ تازه به فكرم رسيد كه نكند اشتباه كرده ام. شايد اصلاً آنچه سيامك برايم تعريف كرده، مربوط به اين خانه نباشد و من آدرس را اشتباه متوجه شده ام. چطور تا آن لحظه به فكرم خطور نكرده بود. به خودم نهيب زدم: پسر تو ديوانه اي ... تو هنوز بيماريت خوب نشده ... اين هم دليلي بر رواني بودنت است ... مرد كه سكوت مرا ديد با همان حالتي كه با دقت و تعجب مرا نگاه ميكرد گفت: - پرسيدم كدام خانم ؟ با لكنت زبان جواب دادم: - من ... من ... نقاش ... نقاش هستم ... براي تعمير تابلوي خانم آمده ام ... خودش از من خواست ... از جلوي در كنار رفت و راه را براي ورود من باز كرد. در حاليكه دلشوره عجيبي درونم به پا شده و به كار احمقانه ام فكر ميكردم، قدم به داخل باغ گذاشتم. آن مرد بلافاصله در را از پشت سر بست و گفت: - از اينطرف ... محوطه باغ خيلي بزرگ بود. با واريته هاي 2 تا 3 متري، درختان كاج و سرو كنار هم قرار داشتند. از راه باريكي كه بوسيله پونه هاي وحشي پوشيده شده بود، گذشتيم. به قسمت تاريك باغ كه در واقع گوش چپ يك ساختمان نما سنگي بود، رسيديم. از دري كوچك قدم به داخل عمارت باغ گذاشتيم. درون ساختمان به نحو خيره كننده اي زيبا بود. همه چيز اين خانه از يك شكوه فراموش شده، از يك عظمت از ياد رفته حكايت ميكرد. طراحي ساختمان بسيار زيبا و شكل گچ بري و آيينه كاري داخل ساختمان مرا به ياد كاخهاي سلطنتي مي انداخت. تمامي وسايل دكوراسيون خانه، عتيقه بودند. طرح پرده هاي هال به قدري زيبا بود كه من تا به حال در هيچ خانه اي نديده بودم. مرد ريشو در اتاقي را باز كرد و گفت: - بفرماييد ... تابلو آنجاست ... وارد اتاق شدم. اتاق كوچك و ساده اي بود كه روي كف آن هيچ چيز وجود نداشت. داخل اتاق فقط يك سه پايه نقاشي بود با تابلويي كه رويش را با پارچه اي پوشانده بودند. اين اتاق تنها يك پنجره كوچك داشت كه رو به تابلو باز ميشد. مرد ريشو همچنان در آستانه در ايستاده بود، نه ميرفت و نه داخل ميشد. مثل نگهبان ايستاده بود، نه ... مثل زندانباني بود كه در مقابل زنداني ايستاده است. با قدمهاي لرزان به تابلو نزديك شدم. صداي قلبم را ميشنيدم، انگار ميخواست از سينه ام بيرون بپرد. ترسي عجيب بر دلم چنگ مي انداخت. ميترسيدم پارچه سياه را از روي تابلو كنار بزنم. احساس ميكردم حادثه اي در پشت آن پارچه انتظار مرا ميكشد. ولي نگاه تحكم آميز مرد، مرا به جلو هل ميداد. نمي توانستم بيش از آن معطل كنم. حالا من در آستانه پاسخگويي به كنجكاوي ام بودم. آرزويي كه مدتها مثل خوره به جانم افتاده بود. اينك اين آرزو نزديك به عملي شدن بود. من در آن باغ بودم. باغي كه كلي ذهنم را بخود مشغول كرده بود. نميتوانستم حالتم را وصف كنم. مانند اينكه بر عرشه كشتي تايتانيك كه در حال غرق شدن است، بودم. يا اينكه از روي طناب ميخواهم از دره اي عميق بگذرم. دستهاي لرزانم را بالا بردم. گوشه پارچه را گرفتم ولي انگار براي برداشتن اين پارچه احتياج به نيرويي مافوق نيروي بشري داشتم. شايد اگر ميخواستم يك وزنه 100 كيلوگرمي را از روي زمين بردارم اينقدر توان نياز نداشت كه برداشتن اين پارچه از روي تابلو از من نيرو طلب ميكرد. هنوز تصميم نگرفته بودم پارچه سياه را بردارم كه ناگهان صدايي دلنشين، صدايي به دلبندي زمزمه جويبار يا نجواي برگهاي درختان گفت: - صبر كنيد آقا ... صبر كنيد ... با عجله به عقب برگشتم. مرد ريشو رفته بود و جاي او درست همانجايي كه او ايستاده بود، زني قد بلند با چادر عربي ايستاده بود. چهره اش معلوم نبود. روي صورتش يك توري سياه كشيده بود. احساس كردم همينكه برگشتم، تكان خورد. اين لرزش چنان شديد و ناگهاني بود كه نميتوانست از نظر من پنهان بماند. چند لحظه به سكوت گذشت. سكوتي سنگين، مرموز و نفس گير ... قدم زنان به سمت من آمد ... آرام ... آرام و متعجب جلو آمد ... باز هم جلوتر ... آه ... يك حس عجيب درونم احساس ميكردم. انگار يك نيروي قوي از طرف زن مرا مجذوب كرده بود. خدايا چقدر دلم ميخواست صورتش را ببينم. نزديك بود بطرفش حمله كنم و چادر و روبندش را از سرش بردارم. ولي بخود فشار آودم و بر اعصابم مسلط شدم. آنقدر جلو آمد كه نفس گرمش از پشت آن توري سياه روي صورتم پخش ميشد. بوي عطر كهنه اي را ميداد كه آدم را مسخ ميكرد ... با صدايي كه ميلرزيد گفت: - نه ... نه ... اين غير ممكن است. پرسيدم: - چي خانم ؟ چي غير ممكن است ؟ با همان صداي گنگ و خواب آلود كه شگفتي و تعجب در آن موج ميزد جواب داد: - شما او نيستيد ... نمي توانم باور كنم ... شما او نيستيد ... حالا كم كم من گيج شدم و هيجان دروني ام به اوج رسيد. بي اختيار شانه هايش را گرفتم و گفتم: - كي ... كي نيستم خانم ؟ مثل اينكه بخود آمد. مثل برق گرفته ها از جا پريد. شانه هايش را از ميان دستان من خارج كرد و جيغ كشيد: - به من دست نزنيد ... به من دست نزنيد ... يك قدم عقب رفتم و با ناراحتي گفتم: - معذرت ميخواهم ... بخدا منظوري نداشتم ... حالت عادي خودش را بدست آورد. همانطور كه صورتش پنهان بود گفت: - شما آن نقاش نيستيد ... سرم را به حالت احترام خم كردم و گفتم: - بله ... بله خانم ... من آن نقاش نيستم ... با عصبانيت گفت: - پس چرا به اينجا آمده ايد ؟ با زرنگي جواب دادم: - براي تعمير تابلو خانم ... با تحكم گفت: - كسي شما را به اينجا دعوت كرده است ؟ كي گفته براي تعمير تابلو بياييد ؟ گفتم: - دوستم خانم ... او معتقد بود كه من بهتر از او، ميتوانم تابلو را تعمير كنم ... او آدرس خانه شما را بمن داد ... او از من خواست كه به اينجا بيايم، همان كسی که آتيله اش در خيابان شريعتي نرسيده به تجريش است ... مثل يك بازپرس ماهر پرسيد: - پس وسايل كارتان كو ؟ دست و پايم را گم كردم، نزديك بود در تله بيافتم. نزديك بود اعتراف كنم كه نقاش نيستم و مثل يك شياد، از ملاقات او و دوستم براي ديدن اين خانه سؤاستفاده كرده ام ... ولي خيلي زود خودم را كنترل كردم و با لبخند گفتم: - خانم امروز فقط آمده ام تابلو را ببينم ... ميخواهم اول نقاشي را ببينم تا بفهمم چقدر كار لازم دارد ... در تمام اين مدت احساس كردم كه با دقت فوق العاده اي مرا مينگريست، به من ... به حرف زدن من ... به اندام من ... با حالتي خاص نگاه ميكرد. پرسيد: ممكن است اسم شما را بدانم ؟ بي خيال و خونسرد گفتم: - بهروز ... ناله كرد : - خداي من ... خداي من ... ممكن نيست ... نه ... نه ... دچار توهم شده ام. اشتباه ميكنم ... تو ... تو خيالي بيش نيستي ... سراب هستي ... رويا هستي ... حسابي گيج شده بودم. نميدانستم در مقابل حرفهاي او كه حاكي از يك حيرت شديد و تعجب زياد است چه بگويم. يكبار ديگر تصميم گرفتم همه چيز را به او اعتراف كنم. بگويم كه نقاش نيستم. بگويم كه صرفاً بخاطر حس كنجكاوي ام قدم به درون اين باغ گذاشته ام. اما آن زن مهلت نداد تا حرفم را بزبان بياورم. چون جلو آمد و آهنگ صدايش را ملايم كرد و گفت: - اگر بگويم از تعمير تابلو منصرف شده ام، ناراحت نميشويد ؟ احساس كردم در زنگ صدايش، شيطنتي نهفته است. چيزي كه من قادر به تشخيص آن نبودم. ناچار شانه ام را بالا انداختم و جواب دادم: - نه ... نه ... چرا ناراحت شوم. فقط اگر اجازه بدهيد چند دقيقه تابلو را تماشا كنم و بروم. بسرعت پرسيد: - ديدن تابلو برايتان خيلي جالب است ؟ بزحمت لبخند زدم و گفتم: - خوب بله ... دوستم از سبك و مهارت نقاش خيلي برايم تعريف كرده ... و حالا كه اين همه راه آمده ام، لااقل آنرا ببينم ... انگار حرفم را نشنيد يا اينكه تازه مرا ديده است، چون بطرف در اتاق راه افتاد و با حالت شيطنت آميزي گفت: - با يك قهوه تلخ چطوريد ؟ از خوشحالي نزديك بود فرياد بكشم. پس ديدار ما در همان لحظه خاتمه نمي يافت. پس ميتوانستم با او صحبت كنم و آنچه را در دل دارم، با او در ميان بگذارم. با خوشرويي فوق العاده اي جواب دادم: - بمن افتخار ميدهيد خانم ... خيلي متشكرم ... از آن اتاق كوچك بيرون آمديم. طول هال وسيع و بزرگي را گذشتيم و وارد اتاق پذيرايي بزرگي شديم كه بوي رطوبت و ماندگي در آن موج ميزد. پرده اي از غبار بر روي همه چيز كشيده شده بود. ياد فيلم آرزوهاي بزرگ، اثر چارلز ديكنز افتادم. وقتي ديد با حيرت به در و ديوار، به تابلوهاي بزرگ نقاشي خاك گرفته نگاه ميكنم گفت: - تعجب نكنيد ... من با كسي معاشرت نمي كنم ... از آن گذشته دوست ندارم به وضع اين اتاق دست بزنم. در گوشه سالن كه دو مبل چرمي قديمي قرار داشت، مرا دعوت به نشستن كرد و به جاي آوردن قهوه، بطرف ديگر سالن رفت و از داخل بوفه يك تنگ شراب آورد و براي من و خودش ريخت. بي پروا گفت: - شراب كه برای شما مشكلي نداره ؟ من هم با اشتياق گفتم: - نه ... اتفاقاً براي آرامش خيلي هم خوبه ... احساس كردم از پشت آن تور سياه با دقت به من خيره شده است. وقتي گيلاسم را سر كشيدم، يكدفعه بي مقدمه گفت: - هيچ ميداني چقدر منتظرت بودم ؟ تصور كردم منظورش اين است كه منتظر يك نقاش ماهر براي تعمير تابلو بوده است. صلاح نديدم بيشتر از اين او را فريب دهم. از آن گذشته دوست نداشتم آشنايي ما با يك نيرنگ و فريب آغاز شود. سرم را پايين انداختم در حاليكه با دستانم بازي ميكردم گفتم: - اگر اعتراف تلخي بكنم مرا خواهيد بخشيد ؟ خودش را كمي جلو كشيد و با صدايي كه گويي از پشت ديوار زمان به گوش ميرسد گفت: - بهروز خيلي وقت است كه تو را بخشيده ام. من فهميدم كه هيچ چيزي نمي تواند ما را از هم جدا كند .. او مرتب طوري حرف ميزد كه من به درستي حرفهاي او را نمي فهميدم. گويي در خودش غرق بود. شايد هم شراب قوي و كهنه اي كه روي اعصاب من اثر كرده بود، او را نيز از خود بيخود كرده بود. دوباره گفتم: - ميدانيد ! درست نبود كه من اينكار را كردم. خنديد. اولين بار بود كه صداي خنده اش را ميشنيدم. بعد سرش را تكان داد و گفت: - آره ... تو حق نداشتي كه ... سكوت كرد. انگار دلش نمي خواست ادامه دهد. بعد گفت: - بگذريم ... منهم حق نداشتم كه در مورد تو آنطور بيرحمانه رفتار كنم. اما من كه به تو گفته بودم ... گفته بودم كه عشق من بازيچه نيست ... گفته بودم كه خيانت را با مرگ جواب ميدهم ... آه بلندي كشيد و ادامه داد: - خدايا ... چه روزها و شبهاي تلخي گذرانده ام ... ميداني درد تنهايي چقدر وحشتناك است ... اما ميدانستم ... ميدانستم كه تو روزي بالاخره باز خواهي گشت ... ميدانستم كه روزي خواهي آمد و بار ديگر با هم آن خاطره هاي شيرين و جاودانه را زنده خواهيم كرد. سرم گيج ميرفت. هرچه به مغزم بيشتر فشار مي آوردم، كمتر معني حرفهاي او را مي فهميدم ... خدايا او از چه حرف ميزند ؟ از كدام عشق، كدام خيانت ؟ كدام مرگ ...؟ از كي حرف ميزد ... يا من رواني ام يا او ... شايد من حرفهاي او را اشتباهي مي شنيدم. شايد افكار درهم ريخته و سلولهاي فاسد و مريض مغز من، حرفهاي او را واژگونه بمن مي فهماند ... با دستهاي لرزان گيلاس دوم شرابم را سر كشيدم و گفتم: - من ... من نميدانم شما از چي حرف ميزنيد ... من ميخواستم بگويم كه نقاش نيستم ... من موزيسين هستم ... من همسايه شما هستم ... ميفهميد من ميخواهم از اينكه به دروغ وارد خانه شما شده ام معذرت خواهي كنم ... ولي حالا ميبينم كه دروغ گفتن من ارزش آشنايي با شما را داشته است ... از جا بلند شد، ميز را دور زد و به من نزديك شد. روي دسته مبل من نشست و گفت: - مهم نيست ... دچار استيصال شده بودم. ترسي عجيب بر قلبم چنگ انداخته بود. از اين زن ديوانه ميترسيدم. يك آن به ذهنم خطور كرد آيا اصلاً اين زن، انسان است. آيا يك موجود ماوراي الطبيعه نيست. با صدايي كه به فرياد شبيه بود پرسيدم: - چي مهم نيست ...؟ شما از چي از حرف ميزنيد؟ با يك حركت سريع چادر و تور روي صورتش را برداشت و گفت: - اينكه تو كي هستي و براي چي به اينجا آمده اي ... من تورا پيدا كرده ام ... تو را پيدا كرده ام ... فقط اين مهم است بهروز ...ميفهمي فقط وجود تو مهم است .. يكدفعه خشكم زد ... (پايان قسمت چهارم) |
||
|
|
|
|
|
ادامه داستان "توهم" گوشي را كه جواب دادم يكي از دوستان دوران دبيرستانم بود. سيامك خيلي عاشق نقاشي بود بخاطر همين وقتي درسش تمام شد به دانشگاه هنر رفت و تحصيلاتش را در رشته نقاشي ادامه داد. بعد از اتمام درسش هم در خيابان شريعتي يك آتيله نقاشي باز كرد و تابلوهايش را آنجا به نمايش ميگذاشت. سيامك پشت تلفن اصرار كرد كه امروز حتماً او را ببينم چون اتفاق مهمي برايش پيش آمده بود و ميگفت كه به من هم مربوط ميشود. با اينكه حال خوبي را نداشتم ولي قبول كردم سري به او بزنم. وقتي وارد آتيله شدم با سرو صداي زيادي به استقبالم آمد و گفت: - باورت نميشه ديروز چه اتفاقي افتاد، به يكي از نادرترين كارهاي زندگيم برخورد كرده ام. اصلاً حوصلة حرفهايش را نداشتم. هميشه از تابلوهايش حرف ميزد و اينكه دوست دارد از ايران برود و در فرانسه زندگي كند. او ادامه داد: - ديروز زني به آتيله ام آمد. ظاهرش خيلي عجيب و غريب بود. چادر عربي سرش كرده بود و يك تور سياه روي صورت داشت كه صورتش معلوم نبود. از من خواست به خانه اش بروم و يك تابلوي نقاشي را كه رطوبت خرابش كرده بود، تعمير كنم. راستش من از زنها خوشم نمي آيد. بهمين دليل تقاضايش را رد كردم. اما او خيلي اصرار كرد و در آخر مبلغي پيشنهاد كرد كه نتوانستم از آن صرف نظر كنم. خلاصه قبول كردم كه بروم. منتها گفتم كه اول تابلو را بايد ببينم... از آن خانه هاي قديمي بود. انگار كسي سالها در آنجا زندگي نكرده بود. مرا به طرف يك اتاق برد و در گوشه اتاق يك تابلوي نقاشي قديمي و رنگ و رو رفته قرار داشت. از ورود به خانه پشيمان شده بودم. سكوت وهم انگيز خانه و تاريكي و خلوتيش حالت فيلمهاي ترسناك را داشت. ترسيدم داخل اتاق شوم ولي زن با بي پروايي بطرف تابلو رفت و بمن گفت: - خواهش ميكنم جلو بياييد ... جلو ... اينجا خيلي تاريك است ... با ناراحتي قدم جلو گذاشتم. زن پرده ابريشمي و نازكي را كه روي تابلو بود كنار زد. آن وقت بود كه من با دهان نيمه باز و چشمان از حدقه در آمده به تابلو چشم دوختم و به ياد تو افتادم ... او سكوت كرد و من پرسيدم: - چرا؟ ... چرا به ياد من افتادي؟ مثل اينكه از ياد آوري آنچه ديده بود ميترسيد. چون با صداي لرزاني گفت: - چون تابلو شكل تو بود ! عين خودت بود ... اصلاً انگار يك نقاش ماهر و وارد تابلوي تو را نقاشي كرده بود. تو مدل نقاش بوده اي ... لرزيدم، نميدانم اين لرزش از چه بود با لكنت گفتم: - مثل من؟ اشتباه نمي كني؟ سيامك گفت : - نه به جان تو بهروز، تابلو درست مثل تو بود. تا وقتي خودت تابلو را نبيني باور نمي كني. فقط رطوبت كمي از گوشه هاي دهانش را خراب كرده بود. شتابزده سئوال كردم: - خوب، بالاخره چيكار كردي؟ شانه هايش را بالا انداخت و گفت: - هيچي ... براي اينكه هر چه زودتر از شر آن زن عجيب و خانه ترسناكش خلاص شوم، قرار گذاشتم كه امروز وسايل كارم را براي تعمير تابلو به آن خانه ببرم. ولي حالا خيال ندارم آنجا بروم ... ميداني من خرافاتي نيستم. اما اصلاً از آن خانه مي ترسم. دلم بدجوري شور ميزند. دلم نميخواهد دوباره آنجا را ببينم ... تازه بيادم افتاد كه آدرس آن خانه را بپرسم و وقتي آدرس خانه را گفت، از شدت ترس دندانهايم بهم كليد شد. خانه اي كه سيامك تابلوي نقاشي صورت مرا در آنجا ديده بود، همان باغ روبروي آپارتمان من بود. كنجكاوي جانم را لبريز كرده بود با تاكيد خاصي به سيامك گفتم: - حتماً بايد بروي ... حتماً ... دستي به موهاي بلندش كشيد و پرسيد: - چرا؟ چه اجباري است؟ من اصلاً از خير آن پولي هم كه قرار بود بگيرم گذاشتم. نمي دانستم چگونه مجابش كنم كه اينكار را بكند. بدون مقدمه گفتم: - منهم با تو مي آيم، ميخواهم آن تابلو را بينم ... اما سيامك با قاطعيت گفت: - ولي من ترجيح ميدهم كه ديگر قدم به آن خانه لعنتي نگذارم. نميداني من ديشب بخاطر اين قضيه نتوانستم بخوابم. تمام فكرم را بخود مشغول كرده و مانع كارم شده است. از اينكه به تو اين قضيه را گفتم قصدم اين بود ببينم رابطه اي بين تو و آن خانه وجود دارد يا نه. گفتم: - نه ... ولي برايم خيلي جالب است. راستي كي قرار گذاشتي به آن خانه بروي؟ ساعتش را نگاه كرد و جواب داد: - تا يك ساعت ديگر ... سيامك از علاقه من به ديدن تابلو تعجب كرد ولي با رنگ پريده گفت: - نه ... نه ... من ديگر به آن خانه نميروم ... دلم نميخواد آن زن و خانه ترسناكش را دوباره ببنم. اين مسئله تو روحيه من تاثير بدي گذاشته و ميترسم در نقاشي هايم تاثير منفي بگذارد. احساس كردم ضربان قلبم به شدت بالا رفته، ميل به ديدن آن زن ناشناس و خانه شگفت انگيزش و آن تابلويي كه شبيه من بود در دلم آشوب به پا كرده بود. با عجله گفتم: - سيامك خواهش ميكنم ... خواهش ميكنم مرا همراه خودت ببر ... همانقدر كه آن زن به تو پول ميدهد من هم به تو پول ميدهم ... سيامك با دستهاي لرزان مرا به عقب هل داد و مثل آدمي كه با خودش حرف ميزند گفت: - بهروز ! تو چرا اينطوري شده اي؟ چرا چشمهايت اين شكلي شده؟... خدايا ... شايد تو هنوز بيماريت خوب نشده ! حالا نوبت من بود كه بلرزم. يكبار ديگر ابر سياه ترديد بر آسمان قلبم خيمه زد. بياد لحظات زجرآوري افتادم كه در بيمارستان رواني گذرانده بودم. آيا واقعاً من خوب شده بودم؟ آيا اصرار ديوانه وار من براي رفتن به آن باغ خود دليلي بر ديوانگي من نبود؟ نمي خواستم تسليم اين خيال شوم گردم. كليد سلامتي من در آن باغ بود. با ياس و نااميدي روي صندلي نشستم و گفتم: - تو فكر ميكني من هنوز بيمارم؟ كمي سكوت كرد، با سؤظن و ترديد به من نگاه كرد و با لحني كه بي شباهت به نجوايي گنگ نبود، گفت: - نه ... يعني مطمئن نيستم ... اما به سلامتي خودم شك دارم ... شايد از كار زياد خسته شده ام، شايد اين ماجراي ديروز اعصابم را بهم ريخته است و ... تقريباً فرياد كشيدم: - چرا؟ چرا؟ چرا فكر ميكنيد من ديوانه ام؟ چرا اينطور در مورد من فكر ميكنيد؟ يكبار ديگر رنگش كبود شد و با نگاهي كه خستگي از آن مي باريد جواب داد: - آخر تو كه آنجا را نديده اي، تو كه آن تابلوي لعنتي را نديده اي ... چشمهاي تابلو جان داشت، زنده بود. انگار يك شخص زنده به آدم نگاه ميكند، آنهم چه طرز نگاهي ! نگاهش به ببينده خون جنون و عصيان تزريق ميكند. نوع خنده اش اعتقاد انسان را به هر چه خنده است سلب ميكند ... از جا بلند شدم . پرسيدم: - آن زن چي؟ آن زن چه شكلي بود؟ جوان بود؟ قشنگ بود؟ با نفرت جواب داد: - آه نه ... نفرت انگيز بود ... ديوانه بود ... بوي مرده شورها را ميداد ... براي آخرين بار گفتم: - سيامك زود باش تصميم بگير ... مي آيي يا نه؟ با همان حالت وحشت زده جواب داد: - اصلاً ... اصلاً ... من خرافاتي نيستم. به جن و پري اعتقاد ندارم ... ولي به آنجا نمي روم. دلم شور ميزند. فقط همين ... بدون آنكه حرفي بزنم از آتيله خارج شدم. چنان خسته و پريشان بودم كه حتي ناي راه رفتن نداشتم. سوار تاكسي شدم تا به آپارتمانم بروم. فكر باغ يك لحظه از سرم خارج نميشد. به آن زن سياه پوش فكر ميكردم كه چه شكلي است. آيا انسان است يا يك موجود ماوراالطبيعه است. از تاكسي كه پياده شدم چشمم به در باغ افتاد و به عوض اينكه بطرف خانه ام بروم راست ومستقيم بطرف در باغ رفتم. اين دور از خواسته من بود. انگار اختيار پاهايم را نداشتم. مانند اينكه نيرويي نامرئي مرا به آن سو ميكشيد. مانند تكه آهني بودم كه با يك آهن رباي قوي جذب ميشود. مقابل در ايستادم و دستم را روي زنگ گذاشتم. چه مدت دستم را روي زنگ بود يادم نيست. ولي وقتي به خودم آمدم تازه متوجه شدم كه چكار كرده ام و يكدفعه در روي پاشنه چرخيد و باز شد ... (پايان قسمت سوم) |
||
|
|
|
|
|
Lay beside me, tell me what they've done
Dead sure she'll be there ...
(James Alan Hetfield) |
||