|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت نهم) مرد ريشو ادامه داد: - آن روز نتوانستم بيشتر از آن چيزي بفهمم، چون راز از پله ها پايين آمد و از من پرسيد: "- مامان هنوز توي اتاق است؟" سرم را پايين انداختم و جواب دادم: "- بله..." با لحن مخصوصي پرسيد: "- درس ميخوانند؟" با ناچاري گفتم: "- بله درس ميخوانند... ولي..." به تندي پرسيد: "- ولي چي؟" در حاليكه از عصبانيت دندانهايم را بهم ميفشردم، گفتم: "- ولي من از اين معلم خوشم نمي آيد او آدم..." نتوانستم حرفم را تمام كنم. چون در اتاق باز شد و رويا خانم در حاليكه دستش را دور كمر بهروز حلقه كرده بود و سرش را روي شانه هاي او انداخته بود، از اتاق بيرون آمد. به هيچ وجه انتظار نداشت من و راز را پشت در اتاقش ببيند. يكه خورد. چشمهايش برق زد. دستش را بسرعت از دور كمر بهروز باز كرد و سرش را از روي شانه او برداشت و با خشم داد زد: "- شما اينجا چكار ميكنيد؟ كي به شما اجازه داده پشت در اتاق من بياييد؟" ناگهان راز يكقدم جلو گذاشت. رو در روي مادرش ايستاد و فرياد كشيد: "- مامان صبر كن... صبر كن... به چه حقي سر من داد ميكشي؟ تو حق نداري با من اينطور رفتار كني؟ مگر تو فرمانرواي اين خانه هستي كه همه چيز را متعلق به خودت ميداني؟". رويا خانم بهت زده شده بود. اين راز را نمي شناخت... نه اين رازي نبود كه او مي شناخت. همانطور حيرت زده و متعجب به راز نگاه ميكرد و راز كه خشم، سرخي دلپذيري به گونه هايش بخشيده بود، با همان صداي بلند ادامه داد: "- مامان خوب گوشهايت را باز كن... ميخواهم به تو بفهمانم كه همه چيز اين خانه و زندگي متعلق به تو نيست، من هم درست به اندازه تو از اين خانه سهم و ارث دارم. ديگر بس است... بس است هرچه سكوت كرده ام و هركاري دلت خواسته است، كرده اي..." راز سكوت كرد و من و رويا خانم و بهروز هر سه به راز مي نگريستيم. رويا خانم گيج شده بود. منگ شده بود و راز سر به عصيان گذاشته بود. اما چيزي كه بيشتر از اين مادر و دختر، از برخورد ناگهاني آنها و ديدن اينكه رويا خانم دست در كمر و سر به شانه بهروز داشت، توجه مرا جلب كرده بود، بهروز چنان به راز نگاه ميكرد كه نميتوانم توصيف كنم. نميتوانم بگويم... مانند اينكه افسون شده است. انگار محسور و جادو شده است. ديگر توجهي به رويا خانم نداشت. سراپا چشم بود و اين چشم همه محو تماشاي راز... رويا خانم كه انگار تازه از بهت زدگي خارج شده است، يكدفعه جلو آمد و دست بالا برد و محكم يك سيلي به گوش راز زد و سرش فرياد كشيد: "- دختر بي حيا!" راز او را به عقب پرتاب كرد و گفت: "من به حيا هستم يا تو كه هنوز كفن بابا خشك نشده اينطور دست در كمر يك مرد مي اندازي..." رويا خانم به ديوار تكيه كرد. ناگهان بغضش تركيد و شروع به گريستن كرد. بهروز بطرف راز رفت و آهسته گفت: "- خواهش ميكنم مادرتان را تنها بگذاريد..." راز كه آماده بود حمله را از سر بگيرد، با صداي بهروز نرم شد. آتشش فرو نشست. به ملايمت لبخند زد، نگاهش را كه يك دنيا حرف در آن پنهان بود در چشمهاي بهروز ريخت و گفت: "- اوه... چه آشنايي بدي... چه آغاز افتضاحي... دلم نميخواست در چنين وضعيتي با شما آشنا شوم...". بهروز سر فرود آورد و جواب داد: "- تماشاي گنج، حتي در حاليكه افعي رويش خوابيده باشد، لذت بخش است..."هنوز بهروز حرفش تمام نشده بود كه رويا خانم بطرف راز دويد و در حاليكه موهاي او را گرفته بود، فرياد ميزد: "- نميتواني... نه... نميگذارم او را از من بگيري... او مال من است... من او را يافته ام... خودم پيدايش كرده ام و اجازه نميدهم تو دختره لوس او را تصاحب كني..." گيسوان بلند و طلائي راز در دستان رويا خانم بود و بلند بلند ناسزا ميگفت و ميغريد. بهروز با چشمهاي از حدقه درآمده به اين صحنه نگاه ميكرد و از جايش تكان نميخورد. ميدانيد آقا؟ براي يك مرد، يك مرد جوان هيچ لذتي بالاتر از اين نيست كه شاهد جنگ دو زن بخاطر خودش باشد و من احساس ميكردم بهروز با تمام وجود در اين لذت غرق شده است. جلوتر رفتم دستان رويا خانم را گرفتم و با عصبانيت گفتم: "- بس كنيد... خواهش ميكنم بس كنيد...". راز همچنان آرام ايستاده بود. انگار ماجرايي روي نداده است. انگار تازه از خواب بيدار شده و هنوز رخوت خواب از تنش خارج نشده است. اما رويا خانم... براستي حالش را نميتوانم توصيف كنم. به ديوار تكيه داد، اشك ميريخت و با نوعي استيصال، نوعي التماس به بهروز نگاه ميكرد. مرد ريشو كه دستهايش را بهم قلاب كرده بود و با وجود اينكه نميتوانست جلوي لرزش آنها را بگيرد. با رنگي پريده و لبهاي كبود، صداي ملال انگيز و خواب آلودش را همچنان ادامه داد: - خوب آقا؟ شما اگر جاي من بوديد چكار ميكرديد؟ در آن لحظات غير قابل پيش بيني چه تصميمي ميگرفتيد؟ من چشمهاي ملالت بار حاج آقا را ميديدم كه به من خيره شده است. باور كنيد خيال نبود. رويا و كابوس نبود. حقيقت داشت، حاج آقا را ميديدم كه بالاي پله ها ايستاده است و مرا نگاه ميكند. شما كه نيمدانيد در اين نگاه، در اين چشمها چه بود، سرزنش بود! فحش و دشنام بود. بازجويي و استيضاح بود. اين چشمها به من ميگفت كه لياقت و اعتماد و وصيت حاج آقا را نداشته ام. در انجام وظيفه ام كوتاهي كرده ام. مثل يك آدم سست و زبون به گوشه اي نشسته و نقش يك تماشاچي بيطرف را بازي كرده ام. درحاليكه نمي بايست اينطور باشد. نمي بايست من فقط نقش يك تماشاچي را داشته باشم. بهمين دليل تصميم گرفتم دخالت كنم. سرسختي كنم و مقاومت نشان دهم و با اراده و خشونت خود، سعادت اين مادر و دختر را تامين نمايم. بي آنكه به راز كه ايستاده و عاشقانه بهروز را مينگريست، توجه كنم و بي آنكه به كمك رويا خانم بروم و دست او را گرفته و به اتاقش ببرم، بطرف بهروز كه مردد و مبهوت بر جاي خود خشكش زده بود رفتم و آمرانه گفتم: "- آقاي محترم ما ديگر به معلم خصوصي نياز نداريم!" بهروز متوجه حرف من نشد، يا شد و نخواست بروي خودش بياورد. شايد هم انتظار نداشت از يك مستخدم چنين دستوري بشنود. زيرا بطرف رويا خانم رفت و در حاليكه ميخواست بازوي او را بگيرد و براي بردن به اتاقش كمك كند گفت: "- آه رويا... اين چه كاري بود كردي؟ درست نبود با دخترت اينطور رفتار كني." قبل از اينكه رويا خانم جواب دهد، بازويش را گرفتم و با صداي بلند گفتم: "- مگر متوجه نشديد! ما ديگر به وجود شما احتياجي نداريم". بهروز سرخ شد، با ناراحتي به رويا خانم نگاه كرد و جواب داد: "- ولي الان موقع اين حرفها نيست. بايد اين مادر و دختر را آشتي داد". تقريباً فرياد زدم: "- اين به شما مربوط نيست. اين يك دعواي خانوادگي است كه شما حق نداريد در آن دخالت كنيد". يكدفعه رويا خانم چشمهاي درشتش را كه زير پرده اي از اشك پنهان شده بود درشت تر كرد و جيغ كشيد: "- تو فضولي نكن". اما من ديگر آدمي نبودم كه ميدان را خالي كند. در حاليكه سعي ميكردم خودم را كنترل كنم، باز گفتم: "ولي اين حق من است رويا خانم... من بايد دخالت كنم. من بايد به قول شما فضولي كنم". اين دفعه راز جواب مرا داد و با عصبانيت گفت: "- خودت برو بيرون... تو كه يك مستخدم بيشتر نيستي". حالا با هر دو آنها ميبايست بجنگم. تنها موردي كه هر دو با هم در يك امر توافق داشتند. قبل از آنكه بتوانم جوابي دهم رويا خانم غريد: "- اصلاً به وجود تو در اين خانه نيازي نيست. فوراً حسابت را بكن و اسباب و اثاثيه ات را جمع كن و از اينجا برو...". با سماجت گفتم: "- شما نميتوانيد مرا بيرون كنيد. من طبق وصيت نامه حاج آقا بايد تا آخر عمرم در كنار شما باشم و از شما مواظبت كنم." رويا خانم فرياد كشيد: "- وصيت حاج آقا... وصيت حاج آقا... اگر نميداني بدان كه استخوانهاي حاج آقا هم تا بحال پوسيده و خاك شده... ديگر نميخواهم از دستورات يك آدم مرده پيروي كنم. زود باش از اينجا برو بيرون...". شكست خورده بودم. نابود شده بودم. اگر ميدانستم راز نيز در اين مورد با مادرش توافق دارد، قطعاً آنقدر تند نمي رفتم. از گوشه چشم نگاهي به بهروز انداختم. همانطور ايستاده بود و لبخندي پيروزمندانه بر لب داشت. آخرين تلاشم را بكار بردم. رويم را بطرف راز برگرداندم و گفتم: "- بهمين زودي همه چيز را فراموش كرده ايد؟ هنوز يك سال از مرگ حاج آقا نميگذرد و شما اجازه ميدهيد مادرتان اينگونه با بي پروايي پشت سر پدرتان حرف بزند؟ بسيار خوب من ميروم، اما در اين ميان شما تنها ميشويد! متوجه هستيد... شما تنها ميشويد..." و بلافاصله بي آنكه منتظر جواب بمانم، از هال گذشتم. در هال را محكم بهم زدم، به اتاقم رفتم و مشغول جمع كردن اسباب و اثاثيه ام شدم. بغض گلويم را گرفته بود. حالت خفگي داشتم. انگار يك نفر دستهاي قوي و نيرومندش را دور گلويم انداخته و فشار ميداد. نااميدي و ياس به قلبم چنگ انداخته بود و حال خودم را نمي فهميدم. مرد ريشو ساكت شد. براستي ميديدم كه دو قطره اشك در چشمهايش راه گم كرده بود. معلوم بود كه از بياد آوردن آن خاطرات تلخ، يكبار ديگر متاثر و اندوهگين شده است. من هم حالي شبيه او داشتم. زيرا ميشنيدم، راز، زني كه دوستش داشتم، قبل از من، به شخص ديگري دلباخته است. من باغي بودم در انتظار بهار... زمين تشنه اي بودم در انتظار باران كه مرا سيراب كند... در حاليكه حالا ميديدم بهار قبلاً به باغ ديگري سر كشيده و باران، عطش سرزمين ديگري را فرو نشانده است. آرام آرام چيزي در درون من ميشكست و من صداي شكستنش را ميشنيدم... صداي شكستن دلم را كه مثل صداي ريزش باران در ناوداني تهي بود... قطره اشكي از گوشة چشمم به پايين سر خورد... (پايان قسمت نهم) |
||
|
|
|
|
|
Show me the meaning of being lonely Show me the meaning of being lonely
|
||
|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت هشتم) در را باز كردم و او بالا آمد. وارد آپارتمان شد و بر روي مبل نشست و پرسيد: - خوب از كجا برايتان شروع كنم ؟ از آن تابلو بگويم از راز يا از... سكوت كرد. از ترس اينكه مبادا منصرف شود گفتم: - از هر جا دلت ميخواهد ... خواهش ميكنم. التماس ميكنم بمن حقيقت را بگو. بگو آن زن كيست؟ آن تابلو عكس چه كسي است؟ موضوع از چه قرار است؟ آه عميقي كشيد و گفت: - ميتوانيد به سئوالم از روي حقيقت جواب دهيد ؟ گفتم: - بله حاضرم ... حاضرم ... ابروهايش را در كشيد. چشمهايش را ريزتر كرد و با دقت به من نگاه كرد. نميدانستم چه ميخواهد بپرسد. اما به دلشوره افتادم. كنجكاوي همه وجودم را در چنگال خود ميفشرد. مرد ريشو همچنان در سكوت كامل مرا مينگريست و در اين سكوت لحظاتي سپري شد كه گويي سرنوشت من در آن معلوم خواهد شد. با خستگي ، با عصبانيت و كمي خشونت گفتم: - بپرس ... هر چي ميخواهي بپرس ... با صدايي گنگ و اسرارآميز گفت: - تو راز را دوست داري ؟ با استيصال جواب دادم: - ديوانه وار دوستش دارم. عاشقش شده ام. دلم ميخواهد صداي پايش را در اتاقم، عطر دل انگيز موهايش را بر روي بسترم و وجود ظريف و شكننده اش را در آغوش داشته باشم. ميخواهم كبوتر من باشد. اميد من و زندگي من باشد. ميخواهم در بارگاه قلب من فرمانروايي كند... و من برده او باشم. به تماشايش بنشينم. به چشمهايش نگاه كنم كه انگار نقشي از آسمان بيكران دارد. به صدايش گوش دهم كه مانند موسيقي است و زمزمه جويبار را به يادم مي آورد... نميداني از وقتيكه از اينجا رفت، گويي روح مرا با خود برد. احساس ميكنم سنگين ترين غم دنيا را در دلم باقي گذاشت... نفس نفس ميزدم، خودم نيز تعجب كرده بودم كه چگونه اين همه حرف زده بودم. و اين گونه بي پروا آنچه را كه در دل داشتم براي آن مرد كه اصلاً نمي شناختمش و به او مظنون بودم، تعريف كردم. مرد ريشو مثل كسي كه اصلاً حرفهاي مرا نشنيده است، مانند اينكه در آنجا وجود ندارد و براي كسي غير از من سخن ميگويد، آرام و شمرده گفت: - وقتيكه پدر راز مرد، راز 19 ساله و تنها فرزند خانواده بود. آن زمان راز در دانشگاه آزاد در رشته زبان ايتاليايي درس مي خواند. مرگ حاج آقا ضربه وحشتناكي بود كه به راز زد. حاج آقا وقتي بر اثر تصادف رانندگي در بستر مرگ بود، از من خواست كه از خانواده اش مراقبت كنم و تا وقتي زنده ام هرگز آنها را تنها نگذارم. چاره اي نداشتم، حاج آقا در حق من خيلي بزرگواري كرده بود. وقتي معاون وزير دادگستري بود، جانم را نجات داده و مرا از زندان در آورده بود. هر چند كه اين وظيفه دشواري بود، فوق العاده دشوار... مرد ريشو رنگ پريده بود و ميلرزيد و از اينكه نگاهش با نگاه من تلاقي كند، پرهيز داشت. صداي خسته اش، مثل موسيقي خواب آلود ادامه داشت: - رويا خانم، مادر راز آن موقع 38 سال داشت. مادر و دختر از نظر ظاهر خيلي به هم شباهت دارند. دقيق يادم نيست. خاطرات گذشته را به سختي ميتوانم به ياد آورم... غبار، غبار زمان روي آن را پوشانده است. وقتي خبر مرگ آقا را به خانواده اش دادم، رويا خانم بشدت شوكه شده بود و راز بيهوش كف اتاق غلتيد. آخر آنها غير از حاج آقا هيچكسي را نداشتند... مرد با دستهاي لرزان در جيب پيراهنش يك بسته سيگار درآورد. سيگاري روشن كرد و ادامه داد: - هر چقدر مادر و دختر، قيافه شان شبيه به هم بود، اخلاقشان با هم فرق داشت. يعني درست هنگاميكه حاج آقا فوت كردند، اخلاق رويا خانم صدوهشتاد درجه تغيير كرد. نميشد باور كرد، زني كه پيش از مرگ حاج آقا آنقدر آرام و محجوب بود، بعد از مرگ شوهرش دچار تغيير شود. رويا خانم پس از مرگ حاج آقا به زني خشن و جسور و ستيزه جو تبديل شد. مانند خشونت سرماي زمستان و سرسختي كوهستان... مثل طوفان وحشي و مثل موج دريا ستيزه جو با ديگران برخورد ميكرد. برعكس او، راز همه لطف و محبت بود. آنقدر ظريف و شكننده بود كه انسان ميترسيد حتي نگاهي بلور اندامش را بشكند. صفاي روحش لطافت گلبرگهاي بهاري را داشت و حرفهايش به نرمي شبنم بود و به سبكي قاصدك... بعد از مرگ حاج آقا، رويا خانم اداره خانه را بعهده گرفت. با مستاجرين مغازه هاي پاساژ و آپارتمانهاي به ارث رسيده از شوهرش قرار ملاقات گذاشت و مقررات خشك و تازه اي وضع كرد. ميزان اجاره را بالا برد و طوري رفتار كرد كه من نميتوانستم باور كنم كه اين زن همان رويا خانم سابق است. ولي راز به درسهاي دانشگاهش پناه برده بود... بسيار بندرت خودش را نشان ميداد. سرايدار، آشپز و باغبان خانه بجز من عوض شدند. من هم بصورت يكي از لوازم منزل در آمده بودم و رويا خانم اجازه نميداد در كارهايش دخالتي كنم... كم كم داشتيم به اين وضع عادت ميكرديم. اما كاشكي وضع به اين منوال پيش ميرفت. حداقل خانه از سكوت و آرامشي برخوردار بود. اگر در خانه شادي نبود، ولي جنجال و غوغا هم نبود. اما اين وضع زياد دوام نياورد. رويا خانم تصميم گرفته بود به آمريكا مهاجرت كند... مرد ريشو ته سيگارش را كه مدتها قبل خاموش شده بود و همينطور در لاي انگشتانش مانده بود را در جا سيگاري له كرد و سيگار ديگري روشن كرد و پس از بلعيدن دود غليظ سيگارش گفت: - من در چشمان رويا خانم هوس ميديدم. هوس سيري ناپذير... خوب زني بود كه در اوج جواني شوهرش را از دست داده بود و من در اعماق چشمهايش همواره موجي از شهوت ميديدم. مثل اين بود كه هميشه تشنه است و از اين عطش رنج ميبرد. وقتي راه ميرفت، طنازي و لوندي ميريخت و از ديدنش حالتي سكرآور در هر مردي بوجود مي آورد. وقتي تصميم گرفت به آمريكا برود، يك معلم خصوصي براي خودش گرفت. معلمي كه زبان انگليسي به او ياد بدهد... مرد ريشو براي اولين بار از آغاز صحبتش سر را بالا گرفت و به من نگاه كرد. با تمام وجود به حرفهايش گوش ميدادم. از اينكه او برايم داستان آن خانه را تعريف ميكرد، لذت ميبردم. كم كم داشتم با راز آشنا ميشدم. ميفهميدم كه او كيست و گذشته اش چه بوده است. هرچه آن مرد بيشتر حرف ميزد، احساس ميكردم كه علاقه ام به راز بيشتر ميشد. مرد ريشو ادامه داد: - ورود اين معلم زبان آغاز ماجرا بود. او جواني بود خوش تيپ و بلند قد... صورتي رنگ پريده و چشماني كنجكاو و هراسان داشت. هميشه طوري نگاه ميكرد كه گويي خجالت ميكشد. آرام حرف ميزد و نميدانم چرا نگاهش، وجودش نوعي گريز را در آدم بر مي انگيخت... و هر روز كه از آمدن معلم زبان ميگذشت، رويا خانم بيشتر عوض ميشد. گونه هايش رنگ انداخته بود. چشمهايش ميدرخشيد و از خشونتش كاسته شده بود. روزها زير درخت باغ قدم ميزد و و با خودش زمزمه ميكرد. صداي خنده اش در تنهايي طنين مي انداخت. هر روز لباس تازه اي مي پوشيد. هر روز آرايش و فرم موهايش را عوض ميكرد. هر وقت معلم زبانش مي آمد، خودش ميرفت در را باز ميكرد و همراه او و در حاليكه با محبتي عميق و عاشقانه نگاهش ميكرد با هم وارد اتاقش ميشدند و ساعتها با هم تنها مي ماندند. كنجكاوي من تحريك شده بود. ميخواستم بفهمم در اتاق رويا خانم چه ميگذرد؟ چگونه معلم زبانش به او درس ميدهد؟ از آن گذشته وظيفه اي كه حاج آقا به من محول كرده بود، مرا مجبور ميكرد كه از وضع رويا خانم مطلع باشم... اين معلم زبان اوايل روزي يك ساعت، بعد روزي دو ساعت و پس از يك ماه تقريباً تمام بعدازظهر را در خانه ما ميگذراند و اين بيشتر مرا ميازرد و كنجكاو ميكرد. يكروز غروب، آهسته و پاورچين به در اتاق نزديك شدم. پشت در گوش فرا دادم و صداي رويا خانم را شنيدم: -"سرور من... بگو هر چه ميخواهي بگو..." و معلم انگليسي با صداي مبهم و نجوا مانندش پاسخ داد: -"چگونه مطمئن باشم؟ چگونه؟". سعي كردم درون اتاق را ببينم. معلم جوان روي مبل نشسته بود. رويا خانم جلوي پايش، دو زانو روي زمين قرار داشت و سرش را روي زانوهاي معلم انگليسي گذاشته بود. معلم همانطور كه انبوه موهاي معطر رويا خانم را نوازش ميكرد، باز پرسيد: -"چطور ميتوانم مطمئن باشم كه تو مرا ترك نخواهي كرد؟ چطور ميتوانم مطمئن باشم كه تو وقتي به آمريكا رفتي، مرا فراموش نخواهي كرد؟" و رويا خانم جواب داد: -"آه... اين حرف را نزن... تو نميداني كه وقتي يك زن عاشق ميشود با همه وجودش عشق ميورزد، دورويي و تزوير نميداند، عشقش صفاي كوهستان و پاكي چشمه سارهاي دوردست را دارد... يك زن عاشق، وقتي مردي را با تمام وجود دوست بدارد، حاضر است جانش را فداي مردش كند، ميفهمي... من حاضرم حتي خودم را در راه عشقم به تو فدا كنم بهروز جان... از روي صندلي پريدم. با چشماني از حدقه درآمده پرسيدم: - چي ...؟ اسم آن معلم زبان بهروز بود ؟ مرد ريشو سر تكان داد: - بله اسمش بهروز بود ... مثل كسي كه با خود حرف ميزند گفتم: - هم اسم من ... هم اسم من بود ... و آن مرد با صدايي كه انگار از پس ديوار قرون و اعصار، يا از آنسوي شب به گوش ميرسد اضافه كرد: - هم اسم ...! و هم شكل ...! و انگشتش را بسوي من گرفته و گفت: - بله ... درست شكل خود شما بود ... اصلاً من فكر ميكنم شما همزاد او هستيد... قيافه و هيكلش با شما مو نميزند... فرم چشم و ابرو، خطوط چهره، انگار يك سيب را از وسط نصف كرده اند. از همان وقتي شما را ديدم احساس كردم او برگشته است... (پايان قسمت هشتم) |
||
|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت هفتم) كم كم دچار يك رخوت و بي حسي شدم. مانند اينكه فلج شده بودم و قدرت تكان خوردن نداشتم. نا خودآگاه خواب بر من مستولي شد و به خواب عميقي فرو رفتم. در خواب، دريايي را ديدم كه تك و تنها بر روي قايقي سرگردان بودم و نميدانستم به كجا بايد بروم. همينطور كه تلاش ميكردم تا خود را به ساحلي برسانم، راز را ديدم كه مانند يك پري دريايي به كنارم آمد و قايق مرا به يك جزيره ناشناخته برد. قدم به داخل جزيره گذاشتم. در كنار يك درخت بيد سرسبز، قبري بود كه بر روي سنگ قبر نوشته شده بود: "ميرسد روزي كه بي من روزها را سر كني، ميرسد روزي كه مرگ عشق را باور كني، ميرسد روزي كه تنها در كنار قبر من، خاطرات كهنه را مو به مو از بر كني". يكدفعه از خواب بلند شدم. آفتاب تا وسط اتاق پهن شده بود. پس از باران سيل آساي شب گذشته، صبحي پاك و دل انگيز آغاز شده بود. پرتوهاي درخشان آفتاب، بر سينه آسمان آبي پر از شور و نشاط بود. با يك نوع سستي و رخوت از تخت خوابم برخاستم. بلافاصله همه جريانات شب گذشته از جلوي چشمانم رژه رفت. تصميم گرفتم كه دكتر اميرزاده را ملاقات كنم و همه آنچه ديده و شنيده ام با او در ميان بگذارم. رفتم حمام و در حال دوش گرفتن بودم كه موبايلم زنگ خورد. گوشي را برداشتم و يك شماره ناآشنا را ديدم. با ترديد گفتم: - الو... يكدفعه از شنيدن صداي پشت گوشي خشكم زد. راز بود كه با صدايي دل انگيز گفت: - سلام بهروز ... چنان هول كردم كه نزديك بود گوشي از دستم به زمين بيافتد. جواب دادم: - بله بفرماييد ؟ جواب داد: - راز هستم ميخواهم ببينمت، اجازه دارم به آپارتمانت بيايم... من كه اصلاً انتظار چنين اتفاقي را نداشتم، بي اختيار و بدون اراده آدرس آپارتمانم را به او دادم. او هم گفت كه تا يك ربع ساعت ديگر به خانه ام مي آيد. با عجله صورتم را اصلاح كردم و از حمام خارج شدم. خودم را خشك كردم و داشتم موهايم را سشوار ميكشيدم كه زنگ خانه به صدا درآمد. بلافاصله كليد در آيفون را زدم. ضربان قلبم شدت گرفت. يك حس عجيب همراه با ترس مرا در خود فرا گرفته بود. وقتي ضربه اي به در نواخته شد، مثل اين بود كه ضربه مستقيماً روي قلب من كوبيده شد. دچار هيجان شديدي شده بودم. انگار كه قلبم ميخواست سينه ام را بشكافد و بيرون بيايد. نفسم در سينه حبس شده بود. لرزش عجيبي در دستها و پاهايم احساس ميكردم. در را باز كردم. اينبار راز بجاي پوشيدن چادر عربي، با يك مانتو و روسري ليمويي رنگ پشت در ايستاده بود. خودش را آرايش كرده بود، مخصوصاً چشمهايش را طوري درست كرده بود كه هر مردي را افسون ميكرد. با لبخندي دل انگيز و نگاهي هوس خيز... با صدايي كه به سرود چشمه ساران بيشتر شباهت داشت گفت: - خوب چرا همينطور ايستاده اي مرا نگاه ميكني! نميخواهي از من دعوت كني خانه ات را ببينم... همانطور كه سرتا پاي او را مينگريستم و مسخ وجود او شده بودم، از جلوي در كنار رفتم. مثل مهتاب، به نرمي خيال و به سبكي رويا به درون آپارتمان خزيد. با ورودش به اتاقم، بوي عطري كه بخود زده بود فضاي اتاق را معطر كرد. يكنوع طنازي وسوسه انگيز... يكنوع لوندي خاص در حركاتش ديده ميشد. به در و ديوار اتاق نگاه كرد. بعد چرخي زد و جلوي روي من ايستاد. دستهاي بلند و كشيده اش را كه بي شباهت به ساقه گلي سپيد نبود، دور گردن من حلقه كرد. سرش را عقب داد و لبهايش را به طرزي وسوسه كننده و بوسه خواه جمع كرد و گفت: - خوب تصميم گرفتي؟ با خشم گفتم: - چه تصميمي؟ خنديد و گفت: - به همين زودي فراموش كردي كه از تو دعوت كردم به خانه من نقل مكان كني تا با هم زندگي كنيم؟ با لحن نيشداري گفتم: - من در خانه ارواح زندگي نميكنم ! ابروهايش را در هم كشيد و گفت: - اين چه حرفي هست كه ميگويي ! تو هم خرافاتي هستي ؟ دستهايش را از دور گردنم باز كردم و سيگاري روشن كردم و گفتم: - تا نديده بودم باور نميكردم. با حيرت و تعجب گفت: - چي را نديده بودي ؟ از اينكه خود را به نفهمي ميزد و تظاهر ميكرد، حرصم گرفت. ميخواستم دستش را بگيرم و با يك حركت سريع او را از آپارتمانم بيرون بياندازم و سرش داد بزنم كه "من احمق نيستم... من ديگر فريب تو را نخواهم خورد..." وقتي سكوت مرا ديد، گفت: - پرسيدم چي را نديده بودي ؟ با تلخي زننده اي جواب دادم: - عشقبازي تو را با يك روح ... هم آغوشي تو را با يك روح... چنان يكه خورد و بهت زده شد كه نزديك بود تعادلش را از دست بدهد. با حيرت و شگفتي نگاهم كرد و گفت: - مثل اينكه تب داري ؟ هذيان ميگويي ... فرياد كشيدم: - نه ... نه تب دارم و نه هذيان ميگويم. تو هم پس از افتضاح ديشب نميتواني مرا فريب دهي. تو عقل درست و حسابي نداري... در رويايت با يك روح مرده عشقبازي ميكني و برهنه او را در آغوش ميكشي و وقتي من... من براي كمك به تو مي آيم، سرم داد ميكشي و مرا دزد بدبخت ميخواني و تهديدم ميكني كه به صد و ده زنگ خواهي زد... آنوقت صبح روز بعد چنان ساده و معصوم اينجا مي آيي كه انگار كه نه انگار بين من و تو چيزي روي داده است... خودش را روي تختم انداخت و با صدايي بلند گريه كرد و در ميان هق هق گريه گفت: - تو نميداني ... تو هيچ چيز را نميداني ... من هرگز با روح عشقبازي نكرده ام... هرگز تو را از خانه ام بيرون نكرده ام و اصلاً ديشب تو را نديده ام... خداي من اين زن چه ميگويد ؟ باز چه ميشنوم ؟ چه اسراري در كار است. از سادگي و معصوميتش پيدا بود كه دروغ نميگويد. از لحن صدايش راستي و صداقت موج ميزد. جلو رفتم. جلوي پاي او زانو زدم، دستهايش را گرفتم. سرش را بلند كردم و در چشمان زيبايش كه زير پرده اي از اشك پنهان شده بود، نگاه كردم و گفتم: - گوش كن راز ... خواهش ميكنم به حرفهاي من گوش كن ... من مرد تنهايي هستم. مرد تنهايي كه هيچوقت جاي پاي زني در كوير قلبش ديده نشده است... مثل پرستوي بال شكسته اي هستم كه هرگز جفتي نديده و به آسمانهاي آبي پر نكشيده است... عزيزم من از بيمارستان امراض رواني مي آيم... ميفهمي؟ من بيمار بودم... بيمار رواني... به اينجا آمده ام تا اعصابم آرامش يابد. من ميتوانم بهترين عشقهاي دنيا را به تو هديه كنم. من ميتوانم مزه بزرگترين لذتهای زندگی را به تو بياموزم. من مانند گل پژمرده اي بودم كه وجود تو به آن طراوت بخشيد. من ميتوانم مرد تو باشم... مرد روياهايت... اما بايد بمن كمك كني... من در اين چند شب تا آن سوي مرز جنون پيش رفته ام. اگر به من كمك كني، اگر مرا از ورطه وحشتناكي كه در آن سقوط كرده ام، نجات دهي، آن وقت ميتواني مرا داشته باشي. مرا كه برايت نغمه عشق خواهم سرود... مرا كه در موهايت چنگ خواهم زد و لبهاي داغم را روي لبهاي بوسه خواهت خواهم گذاشت... تو بمن كمك كن و من در عوض بتو صدفهايي پر از مرواريد محبت هديه خواهم داد، صدفهاي قلبم را... آرام شد، صورتش را جلو آورد و گونه اش را بر روي گونه ام گذاشت و گفت: - چه كمكي ميتوانم بتو بكنم ؟ جواب دادم: - بمن بگو، بگو كه در خانه شما چه ميگذرد. داستان آن تابلو را بگو... بگو كه آنچه ديشب ديده ام، حقيقت دارد... بگو كه من دچار كابوسهاي ترسناك نميشوم و ثابت كن كه تو ديشب لخت و برهنه با يك روح عشقبازي نميكردي... از جا برخاست. در نگاهش سردي اندوهگيني ديده ميشد. مثل گلي بود كه يكباره پژمرده باشد. سرش را پايين انداخت و بطرف در به راه افتاد و وقتي به در رسيد، برگشت و به من كه مايوس و نااميد، سرافكنده و شرمگين وسط اتاق ايستاده بودم، گفت: - از ديروز عصر كه از خانه ما رفتي تا امروز صبح تو را هرگز نديده ام... آنچه كه ميگويي داستاني بيش نيست... بيشتر از اين چه ميتوانم برايت تعريف كنم؟ راز رفت. هنوز عطر دل انگيز گيسوان او در فضاي اتاق موج ميزد و من با كمال درماندگي احساس ميكردم كه دوستش دارم... كه عاشقش هستم... كه عشقش مانند آتشي در دلم زبانه ميكشد...كه بي او نميتوانم به زندگي ادامه دهم... اما چگونه؟ چگونه ميتوانستم زني را دوست بدارم كه هم بود و هم نبود!؟ چگونه ميتوانستم به موجودي عشق بورزم كه به واقعيتش اطمينان نداشتم...؟ نميدانم چه مدت، چند ساعت در اين افكار غوطه ور بودم كه ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. مثل اينكه يك لحظه برق مرا گرفت. از جا پريدم و آيفون را جواب دادم. همان مرد ريشو، مستخدم راز بود. گفت: آقا اجازه ميدهيد بيايم بالا ؟ گفتم: - چكار داري ؟ جواب داد: - اگر حقيقت را بدانيد قول ميدهيد كه از اين محل برويد؟ با استيصال گفتم: - بله ... بله ... قول ميدهم ... قول ميدهم ... مرد گفت: - پس در را باز كنيد تا بالا بيايم ... (پايان قسمت هفتم) |
||