|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت يازدهم) مرد ريشو ادامه داد: - سراسيمه خود را به او رساندم و گفتم: "- صبر كنيد رويا خانم... صبر كنيد... ميخواهم با شما حرف بزنم". ايستاد، رنگش پريده بود. با نگاهي پر از سؤظن به من نگريست و با لحني تحقير آميز كه از اوج خشم و عصبانيت او خبر ميداد پرسيد: "- تو هم ميداني؟" منظورش را نفهميدم. حالم خراب تر از آن بود كه متوجه منظورش شوم. همة فكرم اين بود كه نگذارم او داخل ساختمان شود و به نحوي راز را متوجه بازگشت مادرش كنم. اما وقتي رويا خانم سكوت مرا ديد، در ورودي را باز كرد و داخل هال شد و قدم به پله ها گذاشت. جلو دويدم، روي پله ها مقابل او ايستادم و با صداي بلندي كه اميدوار بودم راز صدايم را بشنود، گفتم: "- صبر كنيد... موضوع مهمي پيش آمده است..." رويا خانم ايستاد. همانطور كه دستش را به نرده هاي چوبي گرفته بود، با چشمان از حدقه درآمده مرا نگريست و گفت: "- ياالله... پس چرا خفه شده اي؟". نميدانستم چه بگويم، موضوع آنقدر تند و سريع اتفاق افتاده بود كه من نتوانسته بودم دروغي سرهم كنم و تحويلش دهم. وقتي سكوت مرا ديد، فرياد كشيد: "- ديوانه حرف بزن... چه ميخواهي بگويي؟ آن موضوع مهم كه اين قدر تو را پررو كرده كه مثل ديو سر راه من بايستي، چيست؟" فرياد رويا خانم خوشحالم كرد. اميدوار بودم كه صداي بلند من و فرياد او به اتاق راز رسيده و آن دو متوجه بازگشت رويا خانم شده باشند. بهمين دليل ناچار بودم بيشتر او را سرگرم كنم، گفتم: "- امروز بهروز اينجا بود !". رنگ برافروخته اش به كبودي گراييد. دور چشمانش حلقه سياهي پديد آمد. لبهاي بوسه خواه و برجسته اش به لرزش درآمد. چشمانش را كه بطور بيش از حد معمول باز كرده بود، مستقيماً به چشمان من دوخت و پرسيد: "- كي...؟ كي اينجا آمد؟". شانه هايم را بالا انداختم و گفتم: "- تقريباً يك ربع ساعت بعد از رفتن شما...". رويا خانم به حالت مخصوصي پرسيد: "- راز هم خانه بود؟". سرم را تكان دادم و گفتم: "- بله خانم... امروز دانشگاه نرفته بود". احساس كردم رويا خانم پي به رابطه آنها برد، چون يك لحظه ضعف كرد و ديدم طاقت ايستادن ندارد. دلم به حالش سوخت. پيش خودم فكر كردم كه اگر الان بهروز سر پله ها پيدايش شود، اين زن چه ميكند؟ حتماً از شدت علاقه اي كه به بهروز داشت، ديوانه خواهد شد.با ناله از من پرسيد: "- آنها همديگر را ديدند؟" لبخندي زدم و جواب دادم: "- نه خانم... شما كه ميدانيد...". رويا خانم با سؤظن پرسيد: "- چي را ميدانم؟" گفتم: "- اينكه راز عاشق شده است !". نگاهي به بالاي پله ها، آنجا كه اتاق راز بود، انداخت. دلم شور ميزد. انگار در دلم آشوب شده بود. نفسم بند آمده بود. مانند اين بود كه مرد قوي هيكلي دستانش را بدور گلويم انداخته و تا سر حد مرگ فشار ميداد. هيچ تصميم و هدفي نداشتم. نميدانستم سرانجام اين گفتگو به كجا خواهد كشيد. آنچه كه برايم مسلم بود، اين بود كه وضع خطرناكي پيش آمده است، خيلي خطرناك... با شناختي كه از رويا خانم داشتم، بدون ترديد اگر موضوع را ميفهميد، بخاطر شكستي كه در عشقش خورده بود به زندگي خود خاتمه ميداد. خوب راز يك دختر جوان بود و برگ برنده در دست او قرار داشت. در اين بين هم قطعاً بهروز از ميان آن دو، راز را انتخاب ميكرد و اين رويا خانم بود كه بازنده بزرگ اين بازي بود. رويا خانم كه به فكر فرو رفته بود، آهسته پرسيد: "- راز عاشق شده است؟" جواب دادم: "- بله خانم... مدتهاست قلبش را در گرو مرد جواني گذاشته است... مگر شما متوجه تغييرات او نشده ايد !" به تندي گفت: "- عاشق كي؟" با قاطعيت گفتم: "- عاشق يك جوان برازنده شبيه آقا بهروز... گويا استاد دانشگاهش ميباشد و مدتي با راز آشنا شده است...". رويا خانم با نوعي دلزدگي گفت: "- راز در اين مورد با من صحبت نكرده است". ديدم به مقصودم نزديك شده ام. حالا كم كم فكرم شكل مشخصي بخود گرفته بود و ميفهميدم كه چه ميگويم و چه ميشنوم. بهمين خاطر پرسيدم: "- رويا خانم شما چرا ازدواج نميكنيد؟". ابروهايش را درهم كشيد و با ناراحتي پرسيد: "- با كي؟" صدايم را بلندتر كردم و گفتم: "- با بهروز... خانم همه مردم، همه همسايه ها موضوع را فهميده اند. كار دارد بالا ميكشد. براي حفظ آبروي خانوادگي خودتان هم كه شده بايد به اين قضيه پايان دهيد. اگر او را دوست داريد، اگر ميخواهيد او را براي خودتان حفظ كنيد، پس چرا به اين رفت و آمدها، به اين ملاقاتها جنبه رسمي نميدهيد؟ شما هنوز جوان هستيد، خيلي هم زيباييد... پولدار هم كه هستيد. ميتوانيد زندگي سعادتمندي را شروع كنيد. ميتوانيد بهروز را براي هميشه داشته باشيد. مطمئن باشيد وضع فعلي نميتواند دوامي داشته باشد و پايدار نيست. خواهي نخواهي به حكم طبيعت و غريزه؛ يكروز بهروز از شما سير ميشود. شما مردها را نميشناسيد. اين قانون همه مردهاست. تا وقتي كه به مقصود خود نرسيده اند، اشتياق نشان ميدهند، شور و هيجان دارند. اما همينكه كام دل گرفتند، ناگهان خاموش ميشوند. درست مانند كوه آتشفشاني كه پس از روزها آتشفشاني، ناگهان از غرش مي افتد و ساكت ميشود. كسي چه ميداند، شايد هم همين الان بهروز از شما سير شده باشد. آن وقت با اولين دختري كه در سر راهش سبز شود، دوست شده و ازدواج ميكند. شما هم ناچار خواهيد شد كه محنت و غم شكست را تحمل كنيد... از من نرنجيد خانم، اين حقيقت است. حقيقتي كه بايد به شما گفت. ميدانم حقيقت تلخ است ولي غرورتان را كنار بگذاريد. اين خيال را، اين توهم را كه بهروز هرگز از شما روي نخواهد گرداند، كنار بگذاريد. در اولين ديدار از او بخواهيد كه شما را رسماً به عقد خود درآورد. از دو حالت خارج نيست؛ يا واقعاً و حقيقتاً شما را دوست دارد و عاشقتان است و يا اينكه دروغ ميگويد و تظاهر ميكند و شما را صرفاً بعنوان يك سرگرمي انتخاب كرده است. اگر راست بگويد و عاشق و شيفته شما باشد، جانش را هم نثار شما خواهد كرد. مرد عاشق ميتواند با دست خود قلبش را از سينه درآورد و زير پاي معشوقش بياندازد. در مورد ازدواج كه ديگر يك روز هم درنگ نخواهد كرد. ولي اگر ترديد دارد، قطعاً عاشق شما نيست. چون وقتي ترديد بوجود آيد، اساساً عشق پايه و ستون درستي نداشته است. اگر شما را براي خوشگذراني نخواسته باشد، حتماً به شما جواب رد نخواهد داد. او با چه كسي بهتر از شما ميتواند ازدواج كند؟ همانطور كه گفتم شما زني جوان و زيبا هستيد، وضع مالي خوبي داريد. خانه و زندگي شما كامل است. پس چه دليلي دارد كه به اين كار تن ندهد... خيلي از مردهاي جوان آرزوي ازدواج با شخصي مثل شما را دارند. با تمام اين اوصافي كه شما داريد، اگر نخواست شما را به عقد خود درآورد، قطعاً يك دروغگوست. آن وقت چه بهتر كه او را رها كنيد و در جستجوي مرد ديگري باشيد. زيادند مردهاييكه تنهايي بر قلبشان خيمه زده است و همه ذرات وجودشان عشق مي طلبد. عشق زني زيبا مثل شما...". سكوت كردم. نميدانم چطور توانسته بودم اينهمه حرف بزنم. با كمال تعجب ديدم رويا خانم آرام آرام اشك ميريزد. قطرات اشك پرده اي بر روي چشمانش كشيده شده و مانند سيلي از روي گونه هايش مي غلطيد و گردن بلند و سفيد و زيبايش را خيس ميكرد. خدايا چرا؟ چرا گريه ميكرد؟ مگر من به او چه گفتم؟ اين اولين باري بود كه او را در آن حالت ميديدم. حالتي غم انگيز و زجرآور، حالتي كه قادر به شرح و توصيف آن نيستم. شكسته شده بود. مثل درخت نارون زيبايي كه بتدريج بجاي آب، به آن آهك داده باشند و اينك نارون زيبا ميرفت كه رنگ سبز درختانش تيره شود و برگهاي شادابش به پژمردگي تبديل شود. با ياس و استيصال، در حاليكه سعي ميكردم او را از جلوي پله ها دور كنم، گفتم: "- چرا گريه ميكنيد؟ چه اتفاقي افتاده است؟". براي اولين بار دستم را گرفت و به ملايمت گفت: "- من... من بهروز را دوست دارم... خيلي دوست دارم...". با تعجب پرسيدم: "- بسيار خوب... بسيار خوب... ولي به عشق او هم ايمان داريد؟ مطمئن هستيد كه او هم دلداده شماست؟". همانطور كه اندوهگين سرش را پايين انداخته بود، گفت: "- بله... ميدانم، ميدانم كه او هم ديوانه وار مرا دوست دارد". از كوره در رفتم. نزديك بود فرياد بكشم "برو بالا... برو بالا و در اتاق راز ببين كه تا چه اندازه تصورت پوچ و تهي است... برو از نزديك تماشا كن كه معشوق تو، عاشق وفادار تو چگونه در آغوش دخترت فرو رفته است و در گوشش زمزمه مهر و محبت ميخواند..." اما دلم نيامد تنديس دلپذيري را كه او از عشق و دلدادگي اش ساخته بود، بشكنم و ويران كنم. ميخواستم بلكه راه حلي پيدا كنم. شايد قادر بودم كم كم رويا خانم را از اين مرد پليد و عجيب، رهايي بخشم. بهمين دليل گفتم: خوب پس چرا ازدواج نميكنيد؟" در ميان هق هق گريه گفت: "- نميتوانم... دلم ميخواهد ازدواج كنم، اما نميتوانم..." با خشم گفتم: "- آخر علتش چيست؟" جواب داد: "- او تعهداتي دارد كه مانع ازدواج ما ميشود". ديگر حوصله ام سررفته بود. چه تعهداتي؟ اين چه تعهداتي بود كه مانع ازدواج آنها ميشد؟ چند لحظه فكر كردم و چون سرانجام فكرم به جايي خطور نكرد، گفتم: "- رويا خانم خواهش ميكنم واضح تر صحبت كنيد. بهروز چه تعهداتي دارد كه قادر نيست با شما ازدواج كند؟". رويا خانم با ياس و نااميدي خرد كننده اي جواب داد: "- بهروز زن دارد". اين حرف او مثل پتك محكمي بود كه بر سرم فرود آمد. ازضربه پتك هم سنگين تر بود. مانند داس مرگباري بود كه بر روي گلويم فرود آمد. چنان بهت زده شده بودم كه حتي رويا خانم در ميان گريه متوجه تغيير حالت من شده بود. نميدانستم چه بگويم. اصلاً خيال ميكردم گوشهايم اشتباهي شنيده است، تكرار كردم: "- زن دارد؟ زن دارد؟". رويا خانم كه گريه اش شدت گرفته بود، جواب داد: "- بله زن دارد... تازه يكسال نشده است كه ازدواج كرده... يك ازدواج مصلحتي... ازدواج براي اينكه پدر زنش زير دست و بالش را بگيرد و شغلي و در آمدي پيدا كند..." گفتم: "- غير ممكن است. اين حرف را كي به شما گفته است؟ از كجا فهميديد كه او زن دارد؟. رويا خانم گردنش را راست گرفت بالا و با لحني كه از اعتماد حيرت انگيزش به بهروز حكايت ميكرد، گفت: "- خودش گفته است" فرياد كشيدم: "- دروغ ميگويد. اين مرد دروغ ميگويد. او براي دست به سر كردن شما و اينكه از زير بار ازدواج با شما شانه خالي كند، اين حرف را زده است. من ميدانم كه او نقشه اي دارد. چه نقشه اي نميدانم، ولي او يك حقه باز دروغگوست...". رويا خانم عصباني شد دلش نميخواست پشت سر كسي كه عاشق و ديوانه اش بود، كسي اينگونه بي پروا حرف بزند. پايش را به زمين كوبيد و داد كشيد: "- تو از بهروز خوشت نمي آيد، وگرنه دليلي ندارد كه او به من دروغ بگويد". دستهايم را بهم ماليدم، فكر كردم كه آيا بگويم نيم ساعت پيش شاهد چه صحنه و گفتگويي بوده ام يا نه. بالاخره تصميم گرفتم ضربه نهايي را بر سر بهروز فرود آورم، گفتم: "- ميخواهيد به شما ثابت كنم؟" پرسيد: "- چي را؟" گفتم: "- خيانت بهروز را، دروغگويي و حقه بازي او را...". مثل اينكه تازه موضوعي به يادش آمده باشد، گفت: "- راستي راز كجاست؟ نگفتي بهروز براي چه امروز به اينجا آمده بود؟". در حاليكه همه وجودم از نفرتي سياه انباشته شده بود، گفتم: "- بياييد خانم... بياييد تا همه چيز را به شما نشان دهم..." |
||
|
|
|
|
|
Tears, idle tears, I know not what they mean, Tears from the depth of some divine despair Rise in the heart, and gather to the eyes, In looking on the happy autumn-fields, And thinking of the days, that are no more, Fresh as the first beam glittering on a sail, That brings our friends up from the underworld, Sad as the last which reddens over one That sinks with all we love below the verge; So sad, so fresh, the days that are no more. Ah, sad and strange as in dark summer dawns The earliest pipe of half-awakened birds To dying ears, when upon dying eyes The casement slowly grows a glimmering square; So sad, so fresh, the days that are no more. Dear as remembered kisses after death, And sweet as those by hopeless fancy feigned On lips that are for others; deep as love, Deep as fist love, and wild with all regret; O Death in life, the days that are no more! (Alfred, Lord Tennyson) |
||
|
|
|
|
|
* دوستت دارم، نه بخاطر شخصيت تو... بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم. * هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد... و كسي كه لياقتش را داشته باشد، هيچوقت باعث اشك ريختن تو نميشود. * اگر كسي تو را آنطور كه خودت ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. * دوست واقعي كسي است كه وقتي دست تو را ميگيرد، قلب تو را لمس كند. * دلتنگي واقعي اين نيست كه از كسي كه دوستش داري دور باشي، بلكه وقتي است كه كنارش باشي ولي بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد. * هرگز لبخند را از روي لبهايت بر ندار حتي وقتي كه ناراحت هستي... چون كسي است كه عاشق لبخند تو خواهد شد. * تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي... ولي براي شخصي ميتواني تمام دنيا باشي. * هرگز وقتت با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. * شايد خدا خواسته است كه در ابتداي زندگي بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را پيدا كني... به اين ترتيب وقتي او را يافتي، بهتر ميتواني شكرگذار باشي. * هرگز به چيزي كه گذشته غم مخور، به آنچه كه پس از آن مي آيد لبخند بزن. * هميشه بعضي آدمها هستند كه تو را مي آزارند... با اينحال همواره به آدمها اعتماد داشته باش و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني. * هميشه خودت را بشناس و سعي كن كه خودت را به فرد بهتري تبديل كني... و مطمئن باش كه خودت را ميشناسي قبل از اينكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي كه او تو را بشناسد. * زياده از حد خودت را تحت فشار نگذار... بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري. - گابريل گارسيا ماركز - |
||
|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت دهم) مرد ريشو پس از يك سكوت تقريباٌ طولاني ادامه داد: - وقتي چمدانم را بستم، در اتاق باز شد. راز بود. آرام... زيباي افسونگر... مثل شكوه پاييز كه از چشم انداز وسيعي در مقابل ديدگانم ايستاده باشد. با صدايي كه بيشتر شبيه نجواي گنگ باد با شاخسار درختان بود، گفت: "- مرا ميبخشي؟" ميخواستم روي پاهايش بيافتم. پنجه هايش را غرق بوسه كنم و با اشكهايم ساقهاي سپيدش را بشويم و فرياد بزنم "اينطور با من حرف نزن... اينگونه تلخ سخن مگو... من هرگز نميتوانم از تو رنجشي بدل گيرم، حتي اگر با ناخنهاي بلندت چشمهايم را درآوري، باز هم چيزي نميگويم". او كه سكوت و بهت زدگي مرا ديد، گفت: "- من بد كردم، اما اشتباه قابل بخشش است... من از تو ميخواهم كه بماني و مرا ترك نكني... من كه جز تو كسي را ندارم...". مرد سيگاري روشن كرد و با پشت دست اشكي را كه روي گونه اش غلتيده بود، پاك كرد. حالا در لحن كلامش عشقي به عظمت دريا و به وسعت آسمان ميديدم. قلبم گواهي ميداد اين مرد كه موهاي شقيقه اش به سپيدي نشسته بود و در گونه هايش رنجي نهان بود و غمي جاودانه در اعماق چشمهايش تلاطم داشت، عاشق است. فقط يك مرد عاشق، يك مرد شيفته و واله ميتوانست اينگونه سخن بگويد. در دلم احساس عجيبي ميكردم. انگار نفسم عميق شده بود. قطره اشك را كه در چشمش ديدم، احساس كردم كه چشم من هم خيس شده است. اما نميدانم چرا با سماجت سعي ميكردم اين افكار را از مغزم بيرون كنم. شايد حسادت ميكردم. شايد در اعماق ضميرم، نميتوانستم پذيراي عشق مستخدمي به دختر طناز و دلرباي اربابش باشم. در باورم نمي گنجيد كه اين مرد شهرستاني به خود و به قلبش حق داده باشد كه سوداي دوست داشتن راز همان كسي كه حالا من ديوانه وار دوستش داشتم را در سر بپروراند. مجدداً صداي مرد را شنيدم: - من ماندم. واقعاً نميتوانستم آنجا را ترك كنم. اين مادر و دختر... نه... چگونه بگويم؟ بله... ماندم... ماندم و شاهد اتفاقات شوم و پي در پي بعدي شدم. روز بعد بهروز باز هم به خانه ما آمد... حالا ديگر من مثل يك سگ شكاري، دورادور مواظبش بودم. مثل سايه تعقيبش ميكردم تا از همه ماجراها مطلع باشم. ميخواستم در يك موقعيت مناسب ضربة نهائي را وارد كنم و جبران شكستي را كه از او خورده بودم، انجام دهم. حالا ميديدم كه رويا خانم بي پروا خود را در آغوش بهروز مي اندازد. ميديدم كه ديگر رفتن به آمريكا و خواندن زبان انگليسي مطرح نيست. آن دو در همان اتاق، همان اتاقي كه شب گذشته شما ديديد، در آغوش هم فرو ميرفتند و غلت ميزدند. بهروز با شور و التهاب جواني اش، رويا خانم را در آغوش ميگرفت. بر لبهاي هوس انگيزش بوسه ميزد. سر بر سينه هاي سفيد و خوش تركيبش ميگذاشت و در گوشش زمزمه ميكرد: "- رويا دلم ميخواهد وقتي در آغوش تو هستم، زمان متوقف شود. شب از تابوت سياهش برنخيزد و روز براي هميشه در بستر خويش بميرد. ميخواهم گذران بهار و تابستان، پاييز و زمستان را هرگز نبينم و در چشمانم تنها تصوير نقش بسته باشد...". ميديدم و ميشنيدم و خون ميخوردم و نميتوانستم و جرات نداشتم عكس العملي نشان دهم. ميديدم كه رويا خانم چون موج دريا ميخروشد و ميجوشد و با تك تك ذرات بدنش وجود بهروز را ميخواهد. مست و پرشور و بي خبر عشق ميورزيد و جز او، جز بازوان پرتوان او كه چون ماري دور كمر باريكش ميپيچيد و بر لبهاي داغ او بوسه هايي ميزد كه راه نفسش را بند مي آورد، به هيچ چيز ديگري نمي انديشيد. در اين ميان راز ساكت بود. آرام و خاموش به دانشگاهش ميرفت و وقتي برميگشت در گوشه تنهايي اتاق خود اشك ميريخت. اما من بخوبي متوجه شده بودم كه اين سكوت، سكوت سهمگين و خشمناكي است كه در بطن خود انفجاري مهيب پنهان كرده بود. ميدانستم كه اين سكوت، آرامش قبل از توفان است... و توفان بزودي آغاز خواهد شد. وحشتناك و هول انگيز آغاز شد... يكروز صبح بهروز طبق معمول آمد و من ميدانستم كه رويا خانم به او گفته بود روز بعد براي انجام كاري به سعادت آباد ميرود و تا ظهر برنميگردد. رويا خانم گهگاه براي رسيدگي به آپارتمانها و مغازه هاي استيجاري شوهرش به سعادت آباد ميرفت. پس بهروز براي چه آمده بود...؟ وقتي او را كنار استخر ديدم، نتوانستم جلوي خود را بگيرم و فوراً بطرفش رفتم و گفتم: "- رويا خانم تا ظهر برنميگردد". اما او خونسرد و بي پروا جواب داد: "- من براي ديدن راز آمده ام...". ميخواستم مانند يك سگ شكاري بطرفش حمله كنم. گلويش را با دندانهايم بجوم و خونش را مانند آب خنك و گوارايي بنوشم... با خشم گفتم: "- ايشان هم دانشگاه رفته اند"، ولي هنوز آخرين كلمه از دهانم خارج نشده بود كه صدايي از پشت سرم گفت: "- نه... من هستم، من امروز دانشگاه نرفتم...". بسرعت به عقب چرخيدم. راز بود. آه كه مانند فرشته ها شده بود. قشنگ ترين و خوش رنگ ترين لباسش را به تن كرده بود و موهايش را بطرزي فتنه انگيز روي شانه ها ريخته و آرايش كرده بود. زيبايي فوق العاده و چشم گيرش مبهوتم ميساخت. هرگز او را آنهمه دلربا و فتنه انگيز نديده بودم. بهروز بطرف او راه افتاد. هر دو لبخند ميزدند و نگاهشان با هم سخنها داشت. راز در هال را گشود و بهروز قدم بداخل گذاشت. نميدانستم چكار كنم. دلم شور ميزد. احساس بدي داشتم. ميدانستم كه حادثه اي در شرف وقوع است. صداي زوزه توفان را ميشنيدم و تاريكي ترسناكي را كه فرا ميرسيد در دل احساس ميكردم. ساختمان را دور زدم. اتاق راز پنجره اي داشت كه به باغ باز ميشد. با حالتي كه نميشناختم و نميدانستم از چي سرچشمه ميگيرد، نردبان را زير پنجره قرار دادم و بالا رفتم. ميخواستم داخل اتاق را ببينم و صداي آنها را بشنوم. بهروز حرف ميزد و ميگفت: "- راز تو كه ميداني... تو كه خبر داري فقط بخاطر توست...". راز آهسته نجوا ميكرد: "- بهروز ميترسم... خيلي ميترسم... اگر مامان بفهمد... بفهمد كه من و تو شبها داخل باغ همديگر را ميبينيم، هر دو نفرمان را نابود خواهد كرد!" سرم گيج رفت. روي چشمهايم پرده سياهي كشيده شد. پس آنها شبها، آن موقع كه رويا خانم آسوده در خواب خوش بود، داخل باغ يكديگر را ميديدند. از چه زماني؟ چطوري؟ در آن لحظه نميتوانستم افكارم را متمركز كنم. به گفتگوي آنها گوش فرا دادم. راز ادامه داد: "- بالاخره بايد تصميم بگيريم...". بهروز با حالتي وسوسه انگيز گفت: "- ميخواهي فرار كنيم؟" راز مخالفت كرد: "- نه... حالا نه... من بايد وضعيت ارث پدريم را روشن كنم. بايد سهم خود را بگيرم. بدون پول نميتوانيم به زندگي ادامه دهيم". بهروز خائنانه تائيد كرد: "- درست است... تو راست ميگويي... اما من ديگر بيش از اين طاقت ندارم... نميتوانم شبها دزدكي بديدن تو بيايم. ميترسم يك شب مادرت بفهمد و مرا بعنوان يك سارق تحويل پليس بدهد". راز با بوسه هاي عاشقانه و طولاني، دنباله حرفهاي او را بريد. ديگر صداي گفتگوهايشان را نميتوانستم بشنوم. گنگ و دور و محو شده بود. من فهميدم كه در آغوش هم فرو رفته اند. تب تند هر دو را كه غرق لذت بودند، احساس ميكردم. از نردبان پايين آمدم. نميدانستم اين مرد، اين معلم جوان... چه خيالي در سر دارد و چه نقشه اي طرح كرده است. از جان اين مادر و دختر چه ميخواهد و چرا هر دو را به بازي گرفته است. در اين افكار بودم كه ناگهان با كامل وحشت رويا خانم را ديدم. خدايا...! او كه قرار نبود تا ظهر برگردد. تند و عصباني را ميرفت. ميديدم كه فاجعه در شرف وقوع است... (پايان قسمت دهم) |
||