تبليغاتX
بر باد رفته
روزهای خاکستری

I'm not a perfect person
as many things I wish I didn't do
but I continue learning
I never meant to do those things to you
and so I have to say before I go
that I just want you to know

I've found a reason for me
to change who I used to be
a reason to start over new
and the reason is you

I'm sorry that I hurt you
it's something I must live with everyday
and all the pain I put you through
I wish that I could take it all away
and be the one who catches all your tears
that's why I need you to hear...

+ نوشته شده در  Tue 17 Jul 2007ساعت 11 AM  توسط مسافر شهر غم 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید   در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور   یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید   روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر   سایه ای ز امروزها دیروزها !

دیدگانم همچو دالانهای تار   گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود   من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم   دستهای فارغ از افسون شعر

یاد می آورم که در دستان من   روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش   می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب   گل بروی گور غمناکم نهند

می رهم از خویش و میمانم زخویش   هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی   در افقها دور و پنهان می شود

لیک دیگر پیکر سرد مرا   می فشارد خاک دامنگیر خاک !

بی تو دور از ضربه های قلب تو   قلب من می پوسد آنجا زیر خاک !

بعدها نام مرا از باران و باد   نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه   فارغ از افسانه های نام و ننگ...

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  Fri 13 Jul 2007ساعت 5 PM  توسط مسافر شهر غم 

چرا بعضي آدمها در طول زندگی خود عاشق نمي شوند ؟

كساني كه ادعا ميكنند تا به حال در زندگي خود عاشق نشده اند، قطعاً افرادي خودپسند، خودشيفته و خودخواه هستند. اين افراد فقط خودشان را دوست دارند و مسلماً كسي كه تنها به خودش فكر ميكند و فقط خودش را دوست دارد، قادر نخواهد بود كه ديگري را بيش از خودش دوست بدارد و همانا عاشقي يعني دوست داشتن ديگري بيشتر از خود.

بنابراين هرگاه آدم خودپسند و خودخواه با عشق روبرو ميشود، آن را سركوب ميكند. اينگونه افراد در واقع انسانهاي مغروري هستند كه بواسطه بعضي عوامل ظاهري مانند زيبايي چهره يا اندام و يا داشتن امكانات مالي يا شرايط خوب اجتماعي دچار غرور كاذبي شده اند كه آن عامل كاذب غرور انگيز مانند حصاري شيشه اي بدورشان كشيده ميشود. لازمة عاشقي شكسته شدن اين شيشه است و آدمهاي خودپسند و خودخواه عاشق نمي شوند چون دوست ندارند اين شيشه شكسته شود.

آدم خودپسند و متكبر در واقع ذهنش بسته و كوچك است و به دنياي بيرون راهي ندارد. او فقط به خودش فكر ميكند و هرگز اجازه نمي دهد شخص ديگري وارد دنياي دروني اش شود. در حقيقت نشانه عاشقي آن است كه ذهن و فكر به سمت معشوق جريان يابد و فرد بجاي فكر كردن به خود، به معشوق فكر كند و ذهنش را رها کند...

فرد خودپسند و خودخواه در واقع از خودشناسي هم دور است. زيرا لازمة خودشناسي، قرار دادن آيينه ای در مقابل خود است تا زشتي ها و زيبايي ها نمايان شود. اين آيينه در وجود شخص ديگر هويدا ميشود. در حقيقت وقتي ما انعكاس رفتار و اعمال خود را در ديگران مي بينيم و تصويري كه ديگران براي ما مجسم ميكنند، همان زشتي ها و عيوب يا زيبايي ها و محاسن ما خواهد بود. ولي مسئله اينست كسي با دوري جستن از آيينه، زيبا نخواهد شد. شكستن آيينه هم دردي را دوا نخواهد كرد. بلكه براي رسيدن به زيبايي واقعي بايد خود را شكست و از اين شكست و رسيدن به زيبايي، پلي براي رشد و پيشرفت درون ساخت.

اين يك امر طبيعي است كه هيچكس بدون شناخت ديگران قادر نخواهد بود شخصيت خود را بشناسد. عشق بهترين وسيله براي خودشناسي است. فردي كه معشوقش را در عشقي عميق و شور و شوقي شديد تجربه نكرده باشد، قادر نخواهد بود كه شخصيت خودش را بشناسد و در اين راه متوجه ضعفها و كاستي هايش گردد. عشق مانند چراغي است كه انسان ميتواند از طريق آن درونش را مشاهده كند. هنگاميكه انسان عاشق ميشود، تلاش ميكند معشوقش را بيشتر بشناسد و از علائق و دلبستگي هاي او آگاه شود و دقيقاً آن هنگام است كه متوجه ضعف ها، كاستي ها و ايرادات خود ميشود.

عده ديگري از آدمها نیز علاقمند به عدم تغيير در زندگي شان هستند و همواره به نحوي زندگي ميكنند كه عاملي آرامش آنها را برهم نزند. بهمين خاطر ورود عشق به زندگي آنها غير قابل تحمل است. زيرا عشق باعث دگرگوني در انسان ميشود. يك ضرب المثل انگليسي ميگويد:

"The difference between young & old people, is the difference between being & becoming verbs"

بدين معني كه فرق پير و جوان همان تفاوت بين فعل بودن و شدن است. در واقع تغيير مهمترين عامل و نشانة جواني است. افراد جوان پيوسته از تغيير و دگرگوني در زندگي استقبال ميكنند، همانطور كه افراد پير نسبت به تغيير و دگرگوني در زندگي ابراز تنفر ميكنند. بهمين دليل است كه وقتي پير و جوان را مقايسه ميكنيم، اين جوانها هستند كه در زندگي، عشق را جستجو ميكنند و آدمهاي پير آن را نوعي جنون ميدانند و برايش ارزشي قائل نيستند.

اصولاً عشق نوعي دگرگوني در زندگي است. عشق كنار گذاشتن زندگي روزمره و كهنه و قديمي براي آغاز زندگي جديد و نو است. افراد پير بدين خاطر علاقمند به كهنه و قديمي هستند چون كهنه آشناست، بي خطر و ايمن است. با كهنه يا همان سنت، آرامش زندگي حفظ و برقرار است، درحاليكه جديد يا مدرن ناآشناست. نكته اينست، وقتي ذهن به چيزي عادت ميكند، مهارت و استادي آن را بدست مي آورد. اما با ورود مسئله جديد، ذهن تجربه اش را از دست ميدهد و بي مصرف و تازه كار ميشود.

دگرگوني و تغيير در زندگي سبب ترس و وحشت ميشود. مانند اينست كه زلزله اي روي دهد و فرد خانه و زندگي اش را از دست دهد. در نتيجه براي شروع زندگي جديد، قطعاً دچار ترس و اضطراب ميشود. از اينروست كه افراد پير قادر به عاشق شدن نيستند. زيرا عشق سبب ترس ميشود. چون با رها كردن زندگي قبلي، آسايش و ايمني از دست ميرود و جاي آن ترس و درد جايگزين ميشود. اين درد همانند دردي است كه نوزاد هنگام خروج از دنياي كوچك يا رحم مادر و ورود به دنياي بزرگ، احساس ميكند. اين درد مثل دردي است كه پرنده هنگام اولين پروازش از زمين به آسمان، در بالهايش احساس ميكند.

اما بدون تحمل درد، كسي قادر نيست سلامتي اش را باز يابد. شخصي كه بيمار است ميبايست درد جراحي را به جان بخرد تا به تندرستي برسد. همانگونه كه فلز طلا وقتي به جواهر تبديل ميشود كه در آتش قرار گيرد و صيغل بخورد.

عشق با درد عجين است و بخاطر همين درد است كه بعضي از مردم ترجيح ميدهند، عاشق نشوند. اما حقيقتاً سراسر زندگي با درد آميخته شده است. اگر بيشتر دقت كنيد ملاحظه خواهيد كرد كه انسان از بدو تولد با درد و رنج همراه است. چه آن زمان كه كودك در زمان تولدش با گريه زندگي را شروع ميكند و چه آن زمان كه به بلوغ ميرسد درد و رنج ديگري او را همراهي ميكند و درد و رنج هميشه همراه اوست تا هنگاميكه زمان مرگ فرا رسد.

اما درد كشيدن عشق، بيهوده و عبث نيست. رنج بردن در عشق، باعث صيغل روح ميشود. انسان با عشق به درجات عالي خودآگاهي و خودشناسي ميرسد. در واقع درد عشق، رنجي خودآگاه است و باعث رشد و پيشرفت انسان ميشود. درد عشق نوعي لذت است براي روح... ولي درد بي عشق، دردي عظيم و طاقت فرسا است. درد عشق، انسان را نهايتاً به سرمنزل مقصود ميرساند ولي درد بي عشق كسي را به مقصدي نمي رساند، درست مانند حركت پرگار است كه فرد در همان دور حركت باطل نگه داشته ميشود.

رابطة عاشقانه مانند آيينه اي عمل ميكند كه هر چه عشق ناب تر باشد، هر چه عشق با عظمت و شديدتر باشد، اين آيينه زلال و پاك تر خواهد بود. اما عشق با عظمت نيازمند آن است كه فرد باز و گشاده باشد، محافظه كاري و احتياط جايي در عشق ندارد. عشق ارزشمند زماني بوجود مي آيد كه فرد هر چه بيشتر خود را آسيب پذيرتر كند. فرد بايد حفاظ خود را كنار بگذارد و اين مسلماً ترسناك و وحشت انگيز است. براي عاشق شدن، حسابگري را بايد فراموش كرد. زيرا با ذهن حسابگر نميتوان خطر كرد. در واقع عشق را نميتوان با ترديد آغاز كرد. در عشق نبايد به موفقيت يا ريسك شكست فكر كرد. ذهن حسابگر به شايدها فكر ميكند. توجه به خطر شكست و احتمال آسيب، ترس را بوجود مي آورد و ترس، عشق را از انسان دور ميكند.

نياز دل، عشق را بوجود مي آورد و دل با احساس آميخته شده است. بهمين خاطر است كه فرد حسابگر همواره سعي ميكند كه احساساتش را كنترل كند و وقتي با عشق روبرو مي شود از آن مي هراسد و عشق را سركوب ميكند. عشق مانند پرواز در آسمان بي پايان است. كسي كه عاشق ميشود، مانند كبوتري ميماند كه تا ابد بايد در آسمان پرواز كند. عشق مانند شرابي است كه اگر كسي جرعه اي از آن بنوشد، ديگر قادر نيست حالت عادي خود را حفظ كند. از اينروست كه خردگراها پيوسته ديگران را از عاشقي برحذر ميدارند. عاشقي، فنا كردن خويش است. عاشقي رها كردن وجود است و گذشتن از وجود، بسيار دردناك است. زيرا انسان ياد گرفته است كه وجود بالاترين ارزش را دارد. همواره به اين فكر بوده كه وجود تنها دارايي اوست. بنابراين هميشه در فكر محافظت از آن بوده است. هنگاميكه عشق به سراغ كسي ميرود، مهمترين عامل عاشقي گذشتن از وجود است. ديگر نبايد به خود فكر كند و در براي عشق از حق خود بگذرد. در حقيقت دليل اينكه وقتي كسي عاشق ميشود و به خواب و خوراك خود توجه نميكند، اينست كه عاشق ديگر به خود اهميت نميدهد و اين وجود معشوق است كه ارزش مي يابد.

مهمترين نشانه عاشق بودن هم اين است كه چقدر به معشوق توجه ميكند. وقتي كسي ادعا ميكند كه عاشق شخصي است بايد توجه كند كه چقدر وقتش را صرف او ميكند، چقدر به او فكر ميكند، چقدر سعي ميكند كه او را خشنود كند، چقدر سعي ميكند كه او را ناراحت نكند و خيلي موارد ديگر كه وقتي به اين نتيجه رسيد كه اين مسائل را رعايت نميكند قطعا اين فرد عاشق نيست بلكه او دچار عادت شده است و عادت با عشق فرق ميكند.

+ نوشته شده در  Sun 8 Jul 2007ساعت 5 PM  توسط مسافر شهر غم  |