تبليغاتX
بر باد رفته
روزهای خاکستری

در شبی غمگین تر از من...    قصة رفتن سرودی...

تا که چشمم را گشودم...    از کنارم رفته بودی...

ای دریغا دل سپردن...   به عشق تو بیهوده بود...

وعده ها و خنده های تو...   به نیرنگ آلوده بود...

ای ز خاطر برده عشق یادگارم   رفتی اما من فراموشت نکردم...

چلچراغ روشن بیگانه بودی   سوختم و بیهوده خاموشت نکردم...

رفتی اما قلب من راضی نشد   بر تو و بر عشق تو نفرین کند...

بی تو شاید بعد از این افسانه ها   ترک عشق و این غم دیرین کند...

 

+ نوشته شده در  Sat 18 Aug 2007ساعت 10 PM  توسط مسافر شهر غم 

در این دنیای بزرگ، شاید هر روز هزاران هزار زن و مرد در سراسر جهان عاشق یکدیگر شوند. اما متأسفانه با گذشت زمان این عشق از بین میرود و جفتها از هم جدا میشوند. اما واقعاً علت این موضوع چیست؟

مهمترین دلیل اینست که زن و مرد به مرور زمان حال و هوای عاشقی را از دست میدهند و دیگر تمایلی به یکدیگر ندارند.

بعضی از جفتها پیش از آنکه همدیگر را بعنوان همسر انتخاب کنند از هم جدا میشوند و هر کسی بدنبال سرنوشت خود میرود. آن دسته جفتهایی هم که عاشقانه ازدواج کرده اند، تنها نیمی از آنها میتوانند عشق خود را بعد از ازدواج حفظ کنند و از این تعداد هم زوجهایی که زندگی مشترک را ادامه داده اند، احتمالاً نیمی از آنها از روابط زناشویی ناراضی هستند، اما از روی وفاداری و تعهد و یا ترس از اینکه مجبور شوند دوباره زندگی جدیدی را آغاز نمایند، به پیوندشان ادامه میدهند.

بعضی از متخصصان اعتقاد دارند که که عشق پدیده ای فیزیولوژیک است. یعنی هورمونی در بدن وجود دارد که در زمانی خاص بعلت روی دادن اتفاقی مهم، آن هورمون شروع به ترشح میکند و شخص ناخودآگاه عاشق طرف مقابل میشود. مثلاً ممکن این اتفاق با نگاهی در چشمان معشوق پیش آید و یا طرف مقابل کاری انجام دهد که فرد به هیجان آید و عاشق آن شخص شود. این متخصصان بر این باورند که مدت زمان تاثیر این هورمون 4 الی 5 سال است و پس از گذشت این زمان، تاثیر آن بخودی خود از بین میرود. برای اثبات این نظریه هم دلیلشان اینست که اکثر زوجین در سالهای چهارم یا پنجم آشنایی و ازدواجشان از همدیگر طلاق میگیرند و دلیل اینکه بعضی تا آخر عمر با هم عاشقانه زندگی میکنند اینست که این هورمون هر چند وقت یکبار بعلت اتفاقی که بین آن دو روی میدهد دوباره شروع به ترشح میکند و این عمل ضامن بقا ارتباطشان میشود.

گذشته از اینکه آیا این فرضیه صحیح است یا خیر، سئوال اینست که چرا افراد کمی قادر به باروری عشق هستند؟ آیا واقعاً عشقی که بمرور زمان از بین میرود، قابلیت باروری ندارد؟

جواب آن بستگی به دو طرف دارد. یعنی اگر مرد و زن همدیگر را درک کنند و همیشه احترام یکدیگر را حفظ کنند، قطعاً عشق قادر به بارور شدن است.

اما واقعاً چگونه میتوان همدیگر را درک کرد؟

پاسخ آن هم ساده است؛ در صورتیکه مرد و زن همدیگر را بشناسند و بدانند که آنها با هم متفاوت هستند. وقتی از یک زن و شوهر که در حال طلاق هستند، بپرسید که مشکل اصلیتان چیست؟ جواب خواهند داد: "طرف مقابل من، مثل من نیست... او مثل من فکر نمیکند... او مثل من احساس نمیکند...". خواستة اغلب آنها اینست: "من دوست دارم که هرچه من میخواهم، او هم بخواهد و هرچه را که من احساس میکنم، او هم احساس کند". اینگونه افراد همواره به اشتباه اعتقاد دارند که اگر طرف مقابلم مرا دوست دارد، باید همان رفتار و واکنشی را داشته باشد که من در مورد کسی که دوستش دارم، اعمال میکنم.

اکثر مردها انتظار دارند که همسر من باید مانند من فکر کند، مانند من گفتگو کند و رفتارش طوری باشد که من از دست او ناراحت نشوم. اکثر زنها نیز توقع دارند که همسر من باید مانند من احساس کند، گفتارش طوری باشد که من دوست دارم و کردارش به نحوی باشد که من از او انتظار دارم.

در اکثر جروبحثهایی که بین زن و مرد بوجود می آید، مرد با رفتاری حق به جانب، احساسات زن را جریحه دار میکند و زن ناآگاهانه با ابراز صریح مخالفت خود نسبت به سخنان مرد، طرف مقابل را وادار به حالت دفاعی میکند.

ولی اگر این دو موجود در جستجوی شناخت افکار، گفتار و رفتار یکدیگر تلاش کنند قطعاً درک بالایی از همدیگر پیدا خواهند کرد که بسیاری از مشکلات به آسانی قادر به حل شدن خواهد بود.

(گزیده ای از کتاب مردان مریخی زنان ونوسی و ...)
+ نوشته شده در  Tue 7 Aug 2007ساعت 9 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

ادامه داستان توهم (قسمت دوازدهم)

بلافاصله به راه افتادم. رویا خانم هم پشت سر من آمد. با نوک پنجه و بدون هیچ سروصدایی از پله ها بالا رفتم. هر پله ای که رد میکردم، لحظه ای می ایستادم و گوشم را تیز میکردم تا صدایی از اتاق راز بشنوم. رویا خانم نه حرفی میزد و نه عجله ای داشت. مثل این بود که من با حرکاتم او را هیپنوتیزم کرده باشم. درست مثل من یک پله بالا می آمد و لحظه ای صبر میکرد تا من اجازه حرکت بدهم، بدون آنکه بداند چرا اینکارها را میکنم و به چه علت اینطور مخفیانه رفتار میکنیم. بنظرم رسید که صدایی از اتاق راز شنیدم. پس حدسم درست از آب درآمد. آنها چنان غرق عشقبازی بودند که حتی صدای فریادها و گفتگوی من و رویا خانم را نشنیده بودند. صدای جملات عاشقانه ای از اتاق راز می آمد که نشانه اوج لذت و هیجان بین آن دو بود. رویا خانم رنگ به چهره نداشت و من مراقب بودم که مبادا یکدفعه دیوانگی کند. آهسته گفتم: "-رویا خانم..." متوجه نشد، گویی در دنیای دیگری غرق بود. انگار صحنه ای را جلوی چشمانش میدید. ناچار شدم دوباره با همان صدای آهسته بگویم: "-رویا خانم" تکان خورد و با رنگ پریده و لبهای لرزان گفت: "-بله..."، گفتم: "-باید به من قول بدهید که هر صحنه ای که داخل اتاق دیدید، خونسردی خودتان را حفظ کنید".

مثل بیمار سرطانی که رسیدن مرگش را احساس میکند، اما مردن را باور ندارد، پرسید: "-او اینجاست؟"، با سر جواب مثبت دادم و اضافه کردم: "- اگر شما خونسردی خودتان را حفظ کنید، متوجه خیلی مسائل خواهید شد. اما اگر توانش را ندارید، اگر قادر نیستید تحمل کنید، خواهش میکنم از همین جا برگردیم". دستم را فشرد و فهمیدم اینکار را برای قوت قلب خودش انجام میدهد. دستم را پیش بردم و دستگیره در را گرفتم. باید مطمئن میشدم که در را از داخل قفل نکرده اند. قلبم به شدت می طپید و عرق سردی را در پشتم احساس میکردم. از کاری که کرده بودم پشیمان شدم. نمیدانستم رویا خانم و راز در آن لحظات غیر منتظره چه عکس العملی نشان خواهند داد؟ آنها چکار میکردند وقتی با یکدیگر روبرو میشدند؟ این وسط بهروز چه خواهد کرد؟ همه وجودم لبریز از انتقام بود. میخواستم او را رسوا کنم و در این میان هیچ چیز برایم اهمیت نداشت که رویا خانم از فرط عصبانیت سکته کند و یا راز بخاطر غافلگیری و شوکی که از ورود ناگهانی ما به او دست میداد، روانی شود. رویا خانم که تردید مرا دید، گفت: "-پس چرا معطلی؟". دندانهایم را بهم فشار دادم و گفتم: "-معطل نیستم... بفرمایید رویا خانم... بفرمایید معشوق وفادار خود را از نزدیک تماشا کنید" و در را با یک فشار سریع و محکم باز کردم. به محض اینکه در باز شد، رویا خانم مرا به کنار هل داد و به وسط اتاق پرید. من نیز پشت سر او با سرعت وارد اتاق شدم.

میخواستم شکست را در چهره بهروز ببینم. میخواستم از لذت تماشای خرد شدنش محروم نگردم. ولی هر دو نفرمان بر جای خود خشکمان زد. راز روی تختش دراز کشیده بود و فیلم ویدئویی از تلویزیون نگاه میکرد. وقتی من و رویا خانم را با آن حالت هراسان و مضطرب وسط اتاقش دید، با نگاهی که در آن تمسخر و شیطنتی آزار دهنده دیده میشد ما را نگریست و بدون آنکه گویی هیچ اتفاقی در اتاقش نیافتاده است، با لبخندی گفت: "-بَه بَه ! مامان خانم... چطور شد که یاد ما افتادی؟ چطور حاضر شدی که بعد از مدتها سری به اتاق دخترت بزنی..." بعد بی آنکه منتظر جواب رویا خانم بماند، بمن نگاه کرد. در نگاهش حالتی تهدید آمیز، آمیخته با دلسوزی و تمسخر وجود داشت و همانطور که با نگاهش آتش به جانم میزد، گفت: "-خوب حضرت مشاور و جناب پیشکار، قیم و آقا بالاسر ما نیز بخود اجازه میدهد که مثل مادرم، سرزده و دیوانه وار در اتاق مرا باز کند... ببین دیگر من چقدر حقیر شده ام که اینطور بی اجازه وارد اتاقم میشوند... شاید میخواهید دزد بگیرید!". مخصوصاً روی کلمه دزد تاکید کرد.

حالا نه فقط راز، بلکه رویا خانم هم با نگاه شرربارش مرا مینگرست و منتظر بود بخاطر حرفهایم توضیح دهم. ناچار بودم کاری را که شروع کرده ام به پایان برسانم. مجبور بودم به هر خطری تن دهم. به تندی گفتم: "-او را کجا پنهان کرده اید؟ او اینجاست... خودم میدانم که او اینجاست...".

راز بدون آنکه خونسردی خود را دست دهد، مانند مجرمی که کسی را کشته و بخوبی آثار جرم را محو کرده و اینک قصد دارد با دلبری و فتنه انگیزی حواس و نگاه بازپرس را از توجه به حقیقت دور کند، پرسید: "-کی اینجاست...؟" و بلافاصله از جا برخاست و اخمی کرد و ادامه داد: "- از چی حرف میزنی قربانعلی...؟". بدون ترس و با قاطعیت فریاد زدم: "-بهروز اینجاست... شما او را به اتاق خودتان آوردید. خودتان را در آغوشش انداختید و با او عشقبازی کردید. من همه چیز را شنیدم. همه چیز را میدانم... نمیتوانید حاشا کنید".

راز کنترل تلویزیون را که در دست داشت بسویم پرتاب کرد و با خشونت داد کشید: "-خفه شو احمق بی شعور... مثل اینکه اینجا را با اتاق مامانم عوضی گرفته ای... کسی که هم آغوش این معلم فقیر و بی پول میشود، مادرم است نه من... کسی که برای او میمیرد و برای لذت خودش، ننگ و رسوایی را بجان خریده، اوست نه من...". با چهره ای برافروخته و بدون آنکه ملاحظه رویا خانم را بکنم، دستم را بطرف راز دراز کردم و گفتم: "- شما هم همینطور... رویا خانم روزها او را میبیند و تو شبها... شبها حیاط این باغ شاهد و ناظر عشقبازی شماست... اگر درختان این باغ قادر بودند حرف بزنند، اگر ستاره ها میتوانستند سخن گویند، اگر ماه میتوانست آنچه را که میگذرد در خود منعکس کند، آن وقت میشنیدیم و میدیدیم که شما نیز دست کمی از مادرتان ندارید. این جوان، این حقه باز حیله گر که سیرتش بر خلاف صورتش زشت و کریه است، شما مادر و دختر را به بند کشیده است. شما را اسیر خود کرده و کورکورانه بهر کجا که بخواهد میکشاند. به یکی میگوید زن دارم و دیگری را دعوت به فرار میکند... آنوقت شما دو نفر چشمهایتان را بسته اید، بخاطر کسی که اصلاً نمیشناسید و نمیدانید کیست، دارید خودتان را نابود میکنید. در حالیکه او..."، رویا خانم فریاد کشید: "-بس کن... بس کن... کسی از تو نصیحت و اندرز نخواسته است...".

راز که رنگ به چهره نداشت با لبهایی که کبود شده بود و میلرزید گفت: "-من همین امروز از این خانه میروم... " و با حرکتی عصبی خواست از اتاق خارج شود. اما رویا خانم جلوی او ایستاد و با حالتی عصبی و کمی آمرانه گفت: "-صبر کن راز... با تو کار دارم..."، راز ایستاد. بنظرم رسید الان راز مانند یک ماده پلنگ وحشی به رویا خانم حمله میکند ولی رویا خانم لحن کلامش را آرام کرد و ادامه داد: "-به من راست بگو دخترم... بیا فقط برای یکبار هم که شده با هم صادقانه حرف بزنیم. این به نفع هر دو ماست...".

راز با همان حالت خشمگین گفت: "-از جون من چه میخواهید؟". رویا خانم که اصلاً فکرش را نمیکردم بتواند اینهمه خونسردی خود را حفظ کند و عاقلانه با راز رفتار نماید، گفت: "-دخترم به من حقیقت را بگو !" راز سرش را به زیر انداخت و با صدایی که خشم و ستیز اول را نداشت ولی هنوز هم آرام و صمیمانه نبود جواب داد: "-چه حقیقتی را؟ کدام حقیقت را میخواهی بدانی؟".

رویا خانم گفت: "-حقیقت حرفهایی را که الان قربانعلی زد. آیا واقعاً تو شبها بهروز را ملاقات میکنی؟ آیا راست است که بهروز امروز به اینجا آمد و تو، او را به اتاقت آوردی؟ آیا واقعاً او به تو پیشنهاد فرار داد؟".

راز سرش را بالا گرفت. موهایش را که روی صورتش ریخته بود، عقب داد و چشمان زیبایش را که اینک آتشی سوزان از آن زبانه میکشید و بر افسون و جادویش می افزود، مستقیماً به چشمان رویا خانم دوخت و خیلی رک و صریح، قاطع و خردکننده جواب داد: "-بله راست است مادر جان ! کاملا درست شنیده ای...".

احساس کردم لرزشی عمیق در رویا خانم بوجود آمد، بنظرم رسید که زلزله ای مهیب و وحشناک این مجسمه با شکوه را از پایه و پی تکان داد و لرزاند. مانند اینکه ستاره ای درخشان در سیاهی اندوه سرنگون شود.... راز که با لذت به لرزش مادرش نگاه میکرد، ادامه داد: "-مامان تو چه خیال کردی؟ تو خیال میکنی زیباترین زن دنیا هستی؟ تو خیال میکنی قادر مطلقی و دلربایی و شرارت چشمانت از من بیشتر است؟ نه مامان... اشتباه نکن... اگر من چیزی نگفتم بخاطر دلم است. بخاطر اینکه من خودم میدانم از تو بالاتر هستم. بله... بهروز، مردی که تو او را پیدا کردی، مردی که صاحب قلب تو بود و خودش را عاشق و شیفته ات نشان میداد، مردی که بر تو خدایی میکرد، بنده من است و هر وقت اراده کنم دست رد به سینه تو خواهد زد. مامان خانم میدانستی، این را میدانستی که او فقط بخاطر من، فقط بخاطر اینکه راهی به این خانه داشته باشد و مرا ببیند، در مقابل تو سر خم میکند و بر گونه هایت بوسه میزند... میدانی مامان، تو چیزی برای عرضه کردن به او نداری... تو نابود شده ای، تو برای او تمام شده ای. در حالیکه من، کتاب جذابی هستم که او فقط فصل اولش را خوانده...".

رویا خانم شکست خورده و مایوس، مانند کشتی که با طوفان روبرو شده باشد و حالا در حال غرق شدن است با چشمانی اشک آلود گفت: "-عزیزم، تو اشتباه میکنی... او به درد تو نمیخورد... راست میگویم... بر سر حرف خود باقی هستم که باید حقایق را بهم بگوییم. او زن دارد... این را به تو گفته است...؟".

راز قهقهه زد. قهقهه ای بلند و وحشت انگیز، صدای خنده او با صدای گریه رویا خانم که اوج گرفته بود، قاطی شد و در گوشم چون صدای ناقوس مرگ بصدا درآمد. خواستم دخالت کنم و قبل از آنکه اتفاق شوم و پیچیده ای پیش نیاید، سر کلاف را بدست بگیرم. اما راز همچنان میخندید، خنده ای مثل رگبارهای خشن و هول انگیز، خنده ای مانند تیغ برنده که روح و جان را می آزارد.

راز لحنش را جدی کرد و گفت: "-این حرف را بخاطر من و گول زدن تو گفته است" رویا خانم فریاد زد: "-دروغ میگویی!". راز جواب داد: "-نه... راست است... مگر قرار نبود با صداقت حرف بزنیم. او بخاطر من، برای اینکه درخواست ازدواج با شما را قبول نکند، این دروغ را سر هم کرده است. او زن ندارد. زن او من هستم. میفهمی رویا خانم؟ من همسر آینده او هستم...".

رویا خانم از حال رفت. نیرویش به پایان رسید. بیهوش روی زمین افتاد. این ضربات برای او سخت و کشنده بود. طاقت شنیدن این سخنان را از تنها دخترش نداشت. او عاشق بهروز بود. حاضر بود جانش را برای بهروز فدا کند، ولی حالا نمیتوانست بپذیرد که بهروز بخاطر دخترش اینهمه دروغ گفته باشد. فکر و اندیشه او پذیرای اینهمه نیرنگ و دوروئی نبود. بدون آنکه به راز نگاه کنم جلو رفتم و سعی کردم رویا خانم را از روی زمین بلند کنم. وقتی به آستانه در رسیدیم، راز لحن مصمم گفت: "-دروان فرمانروایی او به پایان رسیده... حالا نوبت من است...".

رویا خانم را به اتاقش بردم. آنقدر در کنارش نشستم و دستمال خیس به پیشانیش کشیدم تا بهوش آمد. به محض اینکه مرا دید دوباره شروع به گریستن کرد. آرام آرام او را دلداری دادم و گفتم: "-حرفهای راز را باور نکنید. شاید او دروغ میگوید. شاید میخواهد شما را آزار دهد... اصلاً شاید بهروز او را مثل شما فریب داده باشد" با سرسختی گفت: "-من فریب نخورده ام... من با تمام وجود او را دوست دارم و او هیچوقت عشق پاک مرا با نیرنگ و فریب جواب نمیدهد... میفهمی..." با تاسف سر تکان دادم و گفتم: "-بسیار خوب رویا خانم... من قول میدهم که ته و توی این قضیه را در بیاورم. من تحقیق میکنم و میفهمم که آیا او زن دارد یا نه... اگر زن داشته باشد، پس راز مقصر است و اوست که بهروز را به طرف خود کشیده و بهروز در حقیقت به شما علاقمند است که حقیقت زندگی اش را با شما در میان گذاشته و راستش را گفته است...".

رویا خانم از حرفهای من جان تازه ای گرفت. مثل این بود که تا بحال اصلاً بفکرش نرسیده است که در مورد بهروز تحقیق بکند، کنجکاوی بکند و او را بیشتر بشناسد. چون نیمه خیز شد و گفت: "-به من قول بده که فردا، همین فردا اینکار را بکنی..." جواب دادم: "-قول میدهم. فقط یک شرط دارد" با عجله پرسید: "-چه شرطی؟"، گفتم: "-اینکه به من اعتماد داشته باشید و هر چه گفتم باور کنید..." همانگونه شتابزده گفت: "-اعتماد دارم... اعتماد دارم...". از جا برخاستم و گفتم: "-امروز به او تلفن بزنید و بگویید فردا حتماً بیاید تا با او راجب مطلب مهمی حرف بزنید. وقتی او آمد، سعی کنید متوجه نشود که امروز چه حوادثی روی داده است. باید مراقب راز باشید که از خانه خارج نشود و تلفن را هم قطع کنید تا با بهروز تماس نگیرد. راستی شما آدرس خانه بهروز را بلد هستید؟". رویا خانم گفت: "-نه... تا به حال پیش نیامده بود آدرس دقیق خانه اش را یاد بگیرم. فقط یادم هست که میگفت طرف خیابان عباسی زندگی میکند. ولی نقشه تو چیست؟ چه خیالی داری؟" شانه ام را بالا انداختم و جواب دادم: "-فعلاً هیچی... میخواهم فردا وقتی از این خانه رفت او را تعقیب کنم. خانه اش را یاد بگیرم تا بفهمم چگونه میتوان حقیقت این مرد را کشف کرد...".

رویا خانم حرفی نزد و به فکری عمیق فرو رفت. وقتی میخواستم از اتاق خارج شوم، صدایم کرد و گفت: "-قربانعلی هر چه بخواهی میدهم. هر چه بگویی با جان و دل قبول میکنم ولی تو هم باید به روح حاج آقا قسم بخوری"، گفتم: "-قسم چی؟"، جواب داد: "-قسم بخوری که هر چه فهمیدی، هر چه کشف کردی، بدون ذره ای کم و کاست به من بگویی"، گفتم: "-به قرآن قسم، به روح حاج آقا قسم که هر چه فهمیدم، حقیقت را به شما بگویم و از این مأموریت بخاطر دشمنی خودم با بهروز سؤاستفاده نکنم... حالا قبول کردید؟".لبخند محزونی زد و گفت: "متشکرم قربانعلی... من همیشه تو را مثل برادر خودم دوست داشته ام، خیلی متشکرم...".

از اتاقش بیرون آمدم و او را با افکار پر از یأس و اندوهش تنها گذاشتم...

(پایان قسمت دوازدهم)

+ نوشته شده در  Sat 28 Jul 2007ساعت 10 PM  توسط مسافر شهر غم  |