تبليغاتX
بر باد رفته
روزهای خاکستری

ادامه داستان توهم (قسمت چهاردهم)

ابتدا به سراغ بقالی سر کوچه رفتم. همیشه میگویند اگر میخواهی از کسی تحقیق کنی، از بقال محل پرس و جو کن. متاسفانه بقال سر کوچه خانه بهروز، پیرمرد عبوسی بود. با سؤظن به حرفهایم گوش کرد و پاسخ پرت و پلایی تحویلم داد. میوه فروشی سر محل هم از بد شانسی تازه به آن محل آمده بود و نتوانست اطلاعات درستی در اختیارم بگذارد. اما قصابی محله خیلی زود با من صمیمی شد. بعلت اینکه هر دو نفرمان ترک بودیم خیلی زود صحبتمان گل انداخت. وقتی از قصاب در مورد خانه بهروز سئوال کردم، گفت: "-اتفاقاً یکی از فامیلهای زنم در طبقه دوم آن خانه مستأجر است". هنگامیکه در مورد فامیلشان تحقیق کردم، متوجه شدم فرصت خوبی است که بوسیله او به خانه بهروز راه پیدا کنم. چونکه زن بیوة سی و چند ساله ای بود که در یکی از بیمارستانهای تهران، بعوان نظافتچی کار میکرد. از اینرو خودم را خواستگار آن زن جا زدم و با مستأجر آن خانه طرح دوستی ریختم.

آنطور که محبوبه برایم تعریف کرد، یکبار وقتی چهارده-پانزده سال بیشتر نداشت، شوهر کرده و بخاطر اینکه از شوهرش بچه دار نشده است، چند سال پیش شوهرش او را طلاق داده بود. محبوبه اضافه کرد که از همان زمان مستأجر خانه بهروز شده و در بیمارستانهای تهران کار میکند. زنی عطش زده و بسیار زشت و زمخت بود. به سختی میتوانستم از او حرفی دربیاورم. چون بیشتر دوست داشت به او توجه کنم و سئوالات متفرقه نکنم. فقط راجع به استادیش در غذا پختن و هنر خانه داری و شوهرداری صحبت میکرد. با تمام این وجود فهمیدم، بهروز فقط با مادرش زندگی میکند. از صحبتهای محبوبه فهمیدم که مادر بهروز اغلب در این خانه تنهاست. زنی مالیخولیایی که دور تا دور اتاقش را عکسهای قاب گرفته مردگانش احاطه کرده و او تمام زندگی اش را به یاد ایام گذشته و اقوامی که لابد حالا استخوانهایشان نیز پوسیده و خاک شده است، میگذراند. موضوعی که توجه مرا بسیار جلب کرد، این بود که بهروز فقط بعضی روزها و تنها یکی دو شب از ایام هفته به آن خانه می آمد، به مادرش پولی میداد و میرفت. محبوبه نمیدانست که بقیه روزها و شبها را بهروز در کجا میگذارند. اما از یک موضوع دیگر خبر داشت و آن اینکه بهروز طعم محبت پدر را نچشیده و هنگامیکه کودکی شش ساله بود، پدر او درگذشته است. ظاهراً او از کودکی با درد یتیمی بزرگ شده بود و بهمین خاطر پسری زجر کشیده و خشک بار آمده بود.

این اطلاعات برای من کافی نبود. من میخواستم بفهمم آیا بهروز همسری دارد یا خیر؟ اما بدبختانه نه محبوبه و نه ساکنان آن محله از این موضوع کوچکترین اطلاعی نداشتند. سرانجام تصمیم گرفتم نظر محبوبه را جلب کنم تا از طریق او به خانه بهروز راه یابم تا شاید از طریق استراق سمع گفتگوهای بهروز و مادرش بفهمم که بهروز شبهایی که به خانه نمی آید، در کجا بسر میبرد و آیا زن و بچه دارد یا خیر؟

از اینرو به محبوبه که با مهارت وانمود کرده بودم شیفته و عاشقش شده ام، گفتم: "-محبوبه، تو میدانی که ما برای ازدواج به پول نیاز داریم؟"، محبوبه با غرور جواب داد: "-من ششصد هزار تومن در بانک پس انداز دارم..."، به او گفتم: "-نه... این پول کافی نیست. تو باید به من کمک کنی که ما پول بیشتری جمع کنیم". محبوبه با سادگی گفت: "-هر کاری از دست من بر بیاید انجام میدهم تا هر چه زودتر ازدواج کنیم". گفتم: "-اگر تو اجازه بدهی که من شبها در خانه تو بخوابم، از پرداخت کرایه خانه راحت میشوم و میتوانم پولی را که همین الان برای اجاره خانه میدهم، پس انداز کنم و چند ماه دیگر با هم ازدواج کنیم. اگر اجازه بدهی، من فقط شبها برای خواب به خانه ات می آیم و صبح زود هم، قبل از آنکه صاحب خانه ات بیدار شود، از آنجا خارج میشوم".

محبوبه که هوسهای فرو خفته و امیال سیراب نشده در درونش سر برداشته بود، مشتاقانه گفت: "-باشه، قبول میکنم. بیا از همین امشب خانه من بخواب. فقط باید خیلی مواظب باشی که آبرو ریزی نشود. موقع رفت و آمدت، مراقب باش".

محبوبه در حالیکه از هوس میلرزید و چشمهایش سرخ شده بود، دستش را درون چادرش کرد و از لای سینه اش کلیدی در آورد و گفت: "-بیا... این کلید خانه را بگیر و ساعت ده شب به بعد در را باز کن و داخل شو. من در طبقه دوم خانه به انتظار تو، بیدار میمانم".

در پوست خود نمیگنجیدم. چنان خوشحال شده بودم که نمیتوانستم شادی خود را پنهان کنم. کلید را از دست محبوبه گرفتم و به او قول دادم همان شب به خانه اش بروم...

به یک قهوه خانه در اطراف میدان گمرک رفتم و آنقدر آنجا ماندم تا شب شود. دلم نمیخواست به باغ برگردم. زیرا میدانستم که رویا خانم انتظار مرا میکشد و میخواهد از نتایج تلاش من آگاه شود. احتمال داشت که با شنیدن موضوع، هوس کند که شب همراه من به خانه بهروز بیاید و اگر واقعاً چنین تصمیمی میگرفت، من قادر نبودم جلوی او را بگیرم. از طرفی دلم شور میزد. نمیدانستم شب چه اتفاقی روی خواهد داد. اما قلبم گواهی بدی میداد... میدانید گاهی اوقات انسان دچار وسوسه های هول انگیزی میشود... وقتی هراس در دل انسان وارد میشود، نشان از خبری بد بهمراه دارد... اضطرابی کشنده وجودم را زجر میداد و احساس میکردم امشب حادثه ناگواری روی خواهد داد.

بالاخره ساعت ده شب شد. خودم را به در خانه بهروز رساندم و با کلیدی که در دست داشتم، قفل در خانه را چرخاندم. باور کنید که صدای ضربان قلبم را میشنیدم. دستها و پاهایم ناخودآگاه به لرزه افتاده بودند. از این میترسیدم که نکند یکی از همسایه ها مرا ببیند و تصور کند که من دزد هستم. به آرامی وارد خانه شدم، چفت در را آهسته بستم تا صدایی بلند نشود. راهرویی در مقابلم قرار داشت که در تاریکی محض فرو رفته بود. کنار دست چپم یک زیر راه پله وجود داشت که با پرده ای روی آن را پوشانده بودند. آرام پشت پرده رفتم تا کمی وضعیت خانه را سبک-سنگین کنم. صدایی در راهرو بر نخواست و آهسته در راهرو پیشروی کردم. این راهرو با دو پله به حیاط بزرگی متصل میشد. برای رفتن به طبقه دوم باید از راه پله بالا میرفتم. اما من برای ماموریت دیگری آمده بودم و باید از اسرار بهروز سر در می آوردم. بی سروصدا خودم را به حیاط رساندم. حیاطی بود که در پرتو نور ماه میدیدم کف آن با موزاییکهای قدیمی پوشیده شده است. یک حوض آبی رنگ مربع شکل در وسط حیاط قرار داشت که دورش را گلدانهای شمعدانی چیده بودند. در عرض در ورودی حیاط دو پنجره بزرگ قرار داشت که نور کمرنگی از داخل آن به حیاط میتابید.

در حالیکه سعی میکردم از راه رفتنم، صدایی برنخیزد، بطرف پنجره ها حرکت کردم. با احتیاط تمام، مانند دزد با سابقه ای که برای سرقت وارد خانه شده است از گوشه پنجره نگاهی به داخل اتاق انداختم. زنی نسبتاً چاق و قد بلند، با صورتی شکسته و لباسی مرتب روی زمین نشسته بود و کتابی در دست داشت. حدس میزدم که مادر بهروز است و خیال میکردم که کتابی که در دست دارد کتاب دعا باشد. همانطور که تصور میکردم اتاق خانه پر از قاب عکسهای قدیمی و رنگ و رو رفته بود. میخواستم از آن پنجره دور شوم و به سراغ پنجره دیگر بروم که یکدفعه صدای بهروز را شنیدم: "-مادر من به قول خود وفا میکنم...". زن سرش را از روی کتاب بلند کرد و به گوشه ای نگریست که من نمیتوانستم آنجا را ببینم و معلوم بود بهروز در آنجا ایستاده یا نشسته بود، زن آرام گفت: "-هرچه خدا بخواهد پسرم..."، مجدداً صدای بهروز به گوشم رسید: "-نقشه ام دقیقاً رعایت شده است. مادر و دختر هر دو به من دلباخته اند. من تا آنجا که مقدور بود، سعی کردم هر دو آنها را مجذوب خود کنم". مادرش جواب داد: "-آفرین پسرم... هرچقدر بیشتر به تو علاقمند شوند، زودتر به نتیجه خواهی رسید". بهروز خندید: "-بالاخره یکی باید خودش را فدای دیگری کند و دست از جانش بشوید مادر...". زن چشمهایش را بعلامت رضایت بست و جوابی نداد. اما بهروز ادامه داد: "-با خودکشی یکی از آن دو، نیمی از نقشه ما انجام میگیرد... دومین نفر را نیز بدست علی دیونه میسپارم... تو میدانی مادر که علی دیونه چقدر راحت و آسان میتواند او را خفه کند...".

تنم لرزید. باور نمیکردم که گوشهایم درست شنیده باشد. خیال میکردم دچار کابوس شده ام. این پسر نقشه کشتن مادر و دختر را داشت! اما چرا؟ آخر چرا؟ مگر آنها با او چه کرده بودند؟ فرصت نیافتم زیاد در این مورد فکر کنم چون مادر بهروز پرسید: "-با کدام یکی ازدواج میکنی پسرم؟"، بهروز با همان خنده تمسخرآلود جواب داد: "-برایم فرقی نمیکند که با کدام یک ازدواج کنم. اما احتمالاً رویا را فدای دخترش خواهم کرد و با راز ازدواج میکنم". مادرش گفت: "-خیلی احتیاط کن پسرم... خیلی زیاد..."، بهروز با صدای بلند قهقهه زد: "-مادر خاطرت جمع باشد. برنامه ام دقیق است. وقتی راز را تسلیم خود کنم و او را از دختری درآوردم. آن وقت مادر و دختر را روبروی هم قرار میدهم و تصمیم خودم را برای ازدواج با راز اعلام میکنم. یقین بدان وقتی رویا در این عشق خود را شکست خورده بیابد، نابود خواهد شد و دست به خودکشی میزند و آن وقت مرحله دوم نقشه ما آغاز خواهد شد".

چند بار چشمانم را مالیدم. میخواستم مطمئن شوم، آنچه میشنوم در بیداری است و دچار کابوس نشده ام. هرچه به مغزم فشار می آوردم، نمیتوانستم رابطه صحیح و درستی بین آنچه شنیده بودم، بهروز، راز و رویا خانم پیدا کنم. چه دلیلی داشت که جوانی مثل بهروز که در هر حال تحصیلات دانشگاهی داشت، خوش تیپ بود، خوب سخن میگفت، رفتاری دلپسند داشت، نقشه قتل این مادر و دختر را که به او هرگز بدی نکرده و آشنایی و دوستی آنها صرفاً از روی اتفاق بود، طرح کند! از این نقشه و از کشتن این آنها چه سودی میبرد؟

در آنجا قادر نبودم به افکارم تمرکزی بخشم و آن گذشته نمیبایست بیشتر از آن، در آنجا معطل شوم. آهسته و با احتیاط همانگونه که وارد شده بودم، از خانه آنها بیرون آمدم. نفسم بالا نمی آمد. یک حالت گیجی و رخوت داشتم. مانند کسی بودم که حشیش کشیده باشد و تعادل مغزش را از دست داده است و در عین حال میخواهد تصمیم بگیرد و اجرا کند. مثل کسی که در خواب راه میرود، خیابانها را پشت سر گذاشتم. یک تاکسی گرفتم و نفهمیدم کی و چه موقع به باغ رسیدم. رویا خانم هنوز بیدار بود. از شدت انتظار نتوانسته بود، بخوابد. به محض اینکه وارد هال شدم، جلو دوید. میتوانستم در صورتش که زیبایی سحرآمیز جزیره های بکر و ناشناخته را داشت، اثری از طوفانی که پشت سر گذاشته بود را ببینم و بفهمم این انتظار چقدر برای او تلخ و کشنده بوده است. بی اراده دستان مرا گرفت و به تندی پرسید: "-کجا بودی...؟ کجا بودی؟"، تا چند لحظه نتوانستم جوابش را بدهم. چون هنوز گیج و منگ بودم. رویا خانم که با تعجب و حیرت مرا نگاه میکرد، با لجاجتی که آمیخته به خشونت بود گفت: "-چیزی مصرف کرده ای؟"، شانه بالا انداختم و جواب دادم: "-نه!"، با همان عصبانیت گفت: "یااله حرف بزن... پس چه مرگت شده؟".

کم کم از بهت زدگی بیرون آمدم. کم کم میفهمیدم کجا رفته و چه شنیده ام. بی آنکه از او اجازه بگیرم، روی صندلی نشستم و سیگاری روشن کردم و گفتم: "-سوگند مرا بخاطر دارید؟"، آنقدر ناراحت بود که متوجه منظورم نشد، پرسید: "-کدام سوگند را؟"، جواب دادم: "-برایتان قسم خوردم که هرچه میفهمم و کشف میکنم، حقیقت را بی کم و کاست برایتان بگویم". با عجله سر تکان داد: "-بله... بله... حالا بگو ببینم بهروز راست گفته بود؟ بهروز زن دارد؟"، مأیوسانه گفتم: "-این را نفهمیدم!".

چشمهایش را درشت کرد. موهایش را که بر اثر تکان دادن سر روی پیشانی اش ریخته و بر زیبایی اش افزوده بود، کنار زد و گفت: "-نفهمیدی؟"، صادقانه پاسخ دادم: "-نه... نفهمیدم..."، با ناامیدی گفت: "-پس در این مدت تو چه غلطی کردی؟".

نمیدانستم چه جوابی با او بدهم. قادر نبودم برایش شرح دهم که چه دیده و چه شنیده ام... میبایست از کجا شروع میکردم؟ چه میگفتم؟ او که انتظار و التهابش به اوج رسیده بود، غرید: "-امشب چرا مثل دیوانه ها شده ای؟" جواب دادم: "-راست میگویید... دیوانه شده ام... کاش شما هم بودید... آنجا بودید... اگر شما همراه من بودید، حتماً دیوانه میشدید!" به تندی گفت: "-کجا بودم؟" با اندوه تلخی جواب دادم: "-خانه بهروز!"، از جا پرید و گفت: "-تو خانه بهروز بودی؟" گفتم: "-بله... خانه بهروز بودم." پرسید: "-پس چطور نفهمیدی که او زن دارد یا نه؟" جواب دادم: "-بگذارید همه چیز را بگویم. این مرد یک هیولا است. یک جادوگر نفرت انگیز و پست است. او نقشه قتل شما و دخترتان را دارد". خنده تلخی کرد و گفت: "-از این مسخره تر نمیشود. تو عقلت را از دست داده ای". بی اراده فریاد کشیدم: "-نه... من عقلم را از دست نداده ام... شما و دخترتان عقلتان را گم کرده اید. این جادوگر نفرت انگیز عقل شما را دزدیده است. او هیچکدام از شما را دوست ندارد. او عاشق شما نیست. عاشق ثروت شماست. میخواهد پول و ثروت شما را تصاحب کند... میفهمید او نقشه تصاحب دارایی شما را طرح کرده است".

وقتی دید آنقدر جدی حرف میزنم، با دقت بیشتری به حرفهایم گوش کرد. احساس کردم توجهش در عین بی اعتمادی جلب شده است. زیرا پرسید: "-او چگونه میتواند ثروت ما را تصاحب کند؟" جواب دادم: "-اگر خدایی ناکرده شما بمیرید... مثلاً خودکشی کنید، ثروتتان به کی میرسد؟" با سادگی گفت: "خوب  معلوم است... به راز میرسد..."، گفتم: "-آفرین... آن وقت آقای بهروز، همین دیو خوش صورت با دختر شما ازدواج میکند. یک ماه، دو ماه... شاید هم یکسال بعد راز، یعنی دختر شما که همسرش شده است، طی یک حادثه کشته میشود و بهروز وارث ثروت بی حساب شما میگردد". مانند کسی که به یک مسئله پیچیده و بغرنج برخورده است، گفت: "-این حادثه چگونه ممکن است روی دهد؟" با آرامش جواب دادم: "-خیلی ساده!" پرسید: "-آخر چطوری؟".

دیدم موقعش فرا رسیده است که ضربه نهایی را وارد کنم، با بدترین و وحشت انگیزترین لحن ممکن گفتم: "-مثلاً یکروز که راز در خانه تنها هست، در باغ اتفاقی بازمانده است. یک دیوانه... دیوانه ای خطرناک، وارد خانه میشود. راز میخواهد تلفن کند، اما متوجه میشود که تلفن قطع است. بطرف پنجره میدود تا خود را از پنجره بیرون بیاندازد، اما میفهمد که پنجره به نحوی بسته شده که قابل باز کردن نیست. وحشت زده به دیوانه نگاه میکند، او که عقل درستی ندارد... تحریک شده است، شارژ شده است، جلو می آید، باز جلوتر... راز فریاد میزند، اما هیچکس فریاد او را نمیشنود. دیوانه او را در آغوش میگیرد و در حین تجاوز، پنجه های قوی و نیرومندش گلوی راز را میفشارد... آنقدر که نفس در سینه راز حبس میشود و صورت زیبایش تیره و بدرنگ میگردد، سرانجام...".

رویا خانم فریاد کشید: "-بس کن... این مزخرفات را بس کن..."، گفتم: "-این مزخرف نیست... حقیقت است..."، وقتی دیدم که قانع نمیشود، با دقت همه آنچه را که انجام داده بودم، همه آنچه را که شنیده بودم، برایش تعریف کردم. از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود. میلرزید و با وجود این موجی از سؤظن در اعماق چشمانش تلاطم داشت. بالاخره با یأسی کشنده که در صدای لرزانش موج میزد، پرسید: "-به نظر تو باید چکار کنیم؟" جواب دادم: "-خیلی ساده است، از فردا دیگر بهروز را در این خانه راه ندهید". کمی فکر کرد و گفت: "-نه... باید اول حقیقت گفته های تو ثابت شود". گفتم: "-حرفهای مرا باور نمیکنید؟" جواب داد: "-قبول کن که باور کردنش خیلی سخت است". پرسیدم: "-خوب چطور میخواهید بفهمید که من راست گفته ام؟".

سرش را میان دو دستش گرفت و گفت: "-نمیدانم... هیچی نمیدانم... گیج شده ام...". راستش مشکل بود. او حق داشت که اینطور مستأصل و مأیوس شود. خود من هم نمیدانستم که چه باید کرد و چگونه باید به حل این مشکل پرداخت. سرانجام فکری بخاطرم رسید و گفتم: "-رویا خانم..."، سرش را بلند کرد. آه... شما نمیدانید... نمیتوانید باور کنید که طی همان چند دقیقه چقدر شکسته شده بود. مثل شاخه گلی بود که ناگهان از ساقه جدا کرده و روی آتش قرار داده باشند. دلم بحالش سوخت. آخر این چه عشقی بود؟ چه عشقی که جز خیانت و شکنجه، چیزی نداشت؟ میدانستم، تجربه به من آموخته بود که وقتی زنی واقعاً عاشق میشود، با تمام وجود عشق میورزد...

وقتی دید آنطور خیره خیره نگاهش میکنم، پرسید: "-چیه؟" با احتیاط گفتم: "-راز کجاست؟" با حالتی گیج و منگ گفت: "-توی اتاقش خوابیده است"، گفتم: "-به نظرم ما باید او را هم در جریان بگذاریم. به او هم بگویم من چه دیده و چه شنیده ام..."، با خستگی گفت: "-فایده این کار چیست؟" جواب دادم: "-اولاً این مرد را بهتر میشناسد و میفهمد که به چه حیوان پلیدی دل بسته است. در ثانی به ما کمک میکند".

از جا برخاست و گفت: "-من که اگر چیزی به او بگویم باور نمیکند. هر کاری دلت میخواهد بکن. اما تا حرفهای تو به من ثابت نشود، خودم یک کلمه از آن را هم نمیتوانم باور کنم..." و بعد بطرف اتاقش راه افتاد. شانه هایش فرو افتاده بود. میدانستم که بر خلاف حرفهایش، بذر سؤظن در زمین دلش پاشیده شده و جوانه های نفرت بر درخت افکارش روییده است. همة حالتش بمن نشان میداد که او شکسته و سرخورده شده است. همانجا ایستادم و تا وقتیکه در اتاق را بر روی خودش بست، او را نگریستم. آنوقت با قدمهای مصمم بطرف اتاق راز راه افتادم، تا همه چیز را برای او تعریف کنم...

وقتی پشت در اتاق راز رسیدم به یادم افتاد که اکنون نصفه شب است و من میتوانم فردا صبح نیز حرفهایم را به راز بگویم. بهمین جهت به اتاق خودم رفتم و روی تختخواب افتادم و از خستگی بخواب عمیقی فرو رفتم...

(پايان قسمت چهاردهم)

+ نوشته شده در  Sat 15 Sep 2007ساعت 10 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

مدت زیادی از قطع رابطه تان با آخرین فردی که دوستش داشته اید، میگذرد. در این مدت با افراد بسیاری برخورد کرده و آشنا شده اید، اما هیچکدام نتوانسته اند نظر شما را جلب کنند. اما اخیراً با شخصی آشنا شده اید که احساس متفاوتی نسبت به وی دارید. ولی مطمئن نیستید که او همان شخصی است که دنبالش بوده اید. برای اطمینان از اینکه او همان فردی است که منتتظرش بوده اید، کافیست این آیتمها را بخوانید تا نشان دهد او همان فرد دلخواه شماست:

 

* فردی که قبلاً با او بوده اید را فراموش کرده اید

معمولاً بعد از قطع یک رابطه، تا زمانی طولانی طرفین به یکدیگر فکر میکنند. اغلب به این می اندیشند که آیا تصمیم درستی گرفته اند؟ و آیا در آینده پشیمان نخواهند شد؟ این رابطه هر چقدر مدت زمان زیادی طول کشیده باشد، شک و تردیدهایش نیز بیشتر بروز خواهد کرد.

اما از وقتی با این شخص جدید آشنا شده اید، دیگر فکر برگشت به رابطه قبلی تان را به ذهن خود راه نمیدهید و تمایلی به برقراری رابطه مجدد ندارید. به گذشته تان فکر نمیکنید و مرور خاطرات گذشته برای شما خوشایند نیست. در واقع شخص مورد علاقه قبلی تان، دیگر برای شما جذابیتی ندارد و او را فراموش کرده اید.

 

* نمیتوانید به این آشنای جدید فکر نکنید

فکر و ذهن شما سراسر به یاد اوست. ناخودآگاه به ذهن شما وارد میشود و از خود میپرسید که آیا به اندازه نصف مقداری که به او فکر میکنید، او به به یاد شماست. برایتان جالب است که در ذهن او چه میگذرد. میخواهید با او تماس بگیرید، اما میترسید او برخورد مناسبی با شما نداشته باشد. سعی میکنید خودتان را مشغول کنید و فیلم یا سریال تلویزیونی میبینید، ولی به این می اندیشید آیا او هم در حال دیدن این فیلم یا سریال تلویزیونی است. این بدین معنی است که حتی وقتی میخواهید خودتان را سرگرم کنید، باز ذهن شما به سمت او حرکت میکند.

مهمترین مطلب این است که اگر پیش از خواب به او فکر میکنید، یا اولین موضوعی است که بعد از بیدار شدن به ذهن شما خطور میکند و یا حتی وقتی در خواب هستید، او را در خواب میبینید، مطمئن باشید که او گمشده شماست.

 

* برای او اهمیت و احترام خاصی قائل هستید

اگر کسی را واقعاً دوست داشته باشید، سعی میکنید که همه چیز را در مورد او بدانید؛ اینکه او کیست؟ چه تیپ آدمی است؟ سرگذشت او چگونه بوده است؟ به چه چیزی علاقمند است و چه موضوعی او را مجذوب میکند؟ از چه چیزی ناراحت میشود و چه چیزی او را خوشحال میکند؟ در کل به او و احساساتش اهمیت میدهید.

اگر به شخصی علاقه واقعی داشته باشید، وقتی او بخاطر مسئله ای ناراحت و غمگین باشد، شما نیز ناخودآگاه غمگین و ناراحت خواهید شد. اگر در چنین مواقعی متوجه شدید که هیچ احساسی نسبت به حالات روحی او ندارید، مطمئن باشید که علاقه قلبی به این شخص ندارید.

 

* شخصیت و خصوصیاتش برای شما جذاب و فریبنده است

او از مسائلی حرف میزند که برای شما جذاب است و باعث تمایزش با دیگران میشود و این موضوع برای شما دوست داشتنی است. علتش را نمیدانید، اما دانستنش برای شما جالب است.

رفتار و حرکات او هنگام حرف زدن، راه رفتن، غذا خوردن و... یا عادتهایش در مسائل مختلف برای شما شادمانی فراوانی بهمراه دارد.

 

* ارتباط صمیمانه ای با او دارید

شما نمیتوانید به کسی علاقمند شوید که هیچ تناسخی با شما ندارد. اگر شما و او در یک طول موج قرار داشته باشید و عقاید و نظریات مشابهی دارا باشید، قطعاً علاقه قلبی به هم پیدا میکنید. هم عقیده بودن در مسائل گوناگون، گرفتن تصمیمات مشابه و یکسان، حاکی از آن است که رابطه صمیمانه ای با هم دارید.

این را در نظر داشته باشید، رابطه صمیمی وقتی بوجود می آید که به یکدیگر دروغ نگویید و هیچ موضوع مخفی بین هم نداشته باشید. وقتی سعی میکنید به او دروغ نگویید، در واقع آن شخص برایتان اهمیت دارد و نمیخواهید او را فریب دهید. در ضمن وقتی با او راحت و بدون استرس باشید، قطعاً رابطه صمیمانه ای با هم پیدا کرده اید.

 

* اشخاص دیگر، جلوه ای در نظر شما ندارند

شما هنگامی میتوانید احساس کنید که آن شخص را واقعاً دوست دارید که وقتی یک مرد یا زن زیبا و خوش اندام از کنار شما رد میشوند، از بر انداز کردنش صرفه نظر کنید. دیگر رادار شما برای ردیابی دیگران از کار می افتد و سایر افراد در مقایسه با فرد مورد علاقه تان، جالب نخواهند بود. همچنین مانند سابق تمایلی به گفتگو یا چت کردن با جنس مخالف نخواهید داشت.

بتدریج احساس میکنید که او تنها فرد مورد توجه شما در یک جمع است و کسی است که در جستجویش بوده اید.

 

* دوست دارید که وقت خود را با او بگذرانید

این مسئله ای طبیعی و با اهمیت است که شما به دنبال دیدن و حرف زدن با او هستید. دوست دارید بیشتر او را ببینید. پیاده روی با او در یک پارک، زیباترین راه گذراندن یک بعدازظهر است. تلفن زدن به او و شنیدن صدایش، آرامش بخش دلتنگی تان است. وقتی از او دور هستید، آرزو میکنید که در کنار شما بود.

 

* مطابق با میل و علاقه او رفتار میکنید

با اینکه برخی کارها مثل رفتن به سینما یا بازدید از نمایشگاه برای شما خوشایند نیست، اما کوشش میکنید بخاطر خواسته و میل او بدون مخالفت و اظهار نظر به انجام آن کار تن بدهید. حتی بعد از مدتی در کنار او بودن به این نتیجه میرسید که خود را با میل و برنامه های او وفق داده و در موارد مختلف همراهیش میکنید.

 

* اولویتهای خود را بخاطر او عقب می اندازید

شما عادت دارید بعدازظهرها به باشگاه ورزشی بروید؛ اما اگر او برای بعدازظهر با شما وقت ملاقات گذاشت، ترجیح میدهید بجای رفتن به باشگاه ورزشی، با هم به گردش بروید. شما مانند گذشته، دیگر آن آدم سختکوش نیستید که کارهای ناتمام خود را آخر هفته انجام دهید، بجایش ترجیح میدهید آخر هفته خود را با او بگذرانید. برنامه هفتگی شما که همیشه اصرار در انجام آنها داشتید، اکنون بعلت با او بودن دیگر رونقی ندارد و توجهی به آن نمیکنید.

 

* شما به آینده ای فکر میکنید که او نیز جزئی از آن است

در ذهن خود برای او پایانی متصور نمیشوید و با او آینده ای نامحدود دارید. این آینده فقط محدود به آخر سال نمیشود، بلکه سالیان سال ادامه خواهد داشت. وقتی میخواهید برای مسافرتی برنامه ریزی کنید، ناخودآگاه به ماه عسل با او فکر میکنید. هنگامیکه دوستتان شما را به عروسی اش که چند ماه بعد است، دعوت میکند، با اینکه چند ماه تا آن تاریخ مانده، از هم اکنون از او میخواهید که همراه شما در آن جشن عروسی شرکت کند.

 

حال چنانچه با شخصی آشنا شده اید و موضوعات فوق کمابیش برای شما وجود دارد، مطمئن باشید که او همان شخص دلخواه شماست. 

+ نوشته شده در  Sun 9 Sep 2007ساعت 10 PM  توسط مسافر شهر غم 

ادامه داستان توهم (قسمت سیزدهم)

مرد ریشو ساکت شد. غروب فرا رسیده بود و تاریکی چون رودی که در بیشه زار جاری است، بداخل اتاق روان شده بود. غمی مبهم و جگرسوز بر قلبم چنگ می انداخت. یأس خردکننده ای همة وجودم را فرا گرفته بود و در دل به این فکر میکردم که من عاشق کسی شده ام که قبلاً تا سرحد جنون مرد دیگری را دوست داشته و به او عشق ورزیده است. کاش میتوانستم علاوه بر راز، رویا خانم را هم ببینم. اما از وجود او اطلاعی نداشتم. نمیدانستم پایان سرگذشت این مرد به کجا می انجامد و سرانجام این داستان پرماجرا چه خواهد شد. نخواستم از جایم برخیزم و چراغ را روشن کنم. همانطور بهتر بود. مخصوصاً که ماه رنگ پریده، آرام آرام داخل اتاق سرک میکشید و نور کمرنگش، نیم رخ مرد ریشو را از داخل تاریکی بیرون می آورد و روشن میکرد. چون دیدم مرد سیگار دیگری آتش زد و ساکت نشسته است، پرسیدم:

- خوب؟ موفق شدی؟ توانستی اسرار بهروز را کشف کنی؟

سرش را تکان داد و با همان صدای بیمارگونه غریب گفت:

- بله آقا... چه اسرار عجیبی... چه داستان هولناک و تکان دهنده ای...

مرد ریشو با وحشتی غریب روی کلمات تکیه میکرد. صدایش مانند اینکه در کوهستان طنین انداخته باشد، در اتاق پیچید و در گوشم زنگ زد: " چه اسرار عجیبی... چه داستان هولناک و تکان دهنده ای..."

حالا تمام وجودم را عطش دانستن فرا گرفته بود. کنجکاوی، مثل سرطانی در تمام ذهنم ریشه دوانده بود. میخواستم بفهمم، همه چیز را از زبان مرد بشنوم. خودم را روی صندلی جلو کشیدم، دستهای مرد ریشو را گرفتم و با یک نوع شتابزدگی، یک نوع اشتیاق گفتم:

- تعریف کن... خواهش میکنم تعریف کن...

به صورتم نگاه کرد. آرزو داشتم در این مدت علاقه اش را جلب کرده و محبتش را برانگیخته باشم. اما در نگاهش همان سردی، همان بی تفاوتی، همان بیگانگی و یأس و شاید نفرت خوانده میشد. معذا آرام پرسید:

- ساعت چند است؟

به ساعت نگاه کردم. هشت شب بود. اصلاً گذشت زمان را از یاد برده بودم. بقدری داستان مرد ریشو شورانگیز و شنیدنی بود که نفهمیده بودم ساعتهاست، ما دو نفر روبروی هم نشسته ایم و او سخن میگوید. برای اینکه او در رفتن شتاب و عجله ای به خرج ندهد و داستان را با تمام جزئیاتش برایم تعریف کند، به دروغ گفتم:

- تازه ساعت هفت است...

به بیرون نگاه کرد، آهی کشید و گفت:

- امشب چقدر هوا زود تاریک شد.

بعد یکدفعه بمن گفت:

- میدانید برای چه این داستان را با تمام جزئیات آن برای شما تعریف کردم؟

خواستم تعارفی کرده باشم. با یک خنده مصنوعی جواب دادم:

- خوب... یعنی... بله لطف دارید. خیلی بمن لطف دارید...

سیگارش را به کنار لب برد و گفت:

- نه ! میخواهم راحت شوم... میخواهم حرف زده باشم... میدانید حرف زدن، از بار غم انسان میکاهد... اما من دلیل دیگری دارم. از دردسر خوشم نمی آید. نمیخواهم شما... شما که غریبه اید و تازه از راه رسیده اید، سعادتم را بدزدید... و دلم هم نمیخواهد که یک مردة دیگر روی دستم بماند!

تنم لرزید، یخ کرد. او به چنان صراحتی از مرگ من حرف میزد که گویی یک قاتل حرفه ای شکار خود را با تهدید به مرگ میترساند. یک لحظه بفکرم رسید که فریاد بکشم "من از تهدیدات تو نمیترسم..." اما خیلی زود بر اعصابم مسلط شدم و با همان خنده مصنوعی مسخره گفتم:

- بله... بله میفهمم...

و مرد ریشو بدون مقدمه دنباله ماجرا را تعریف کرد:

- از اتاق رویا خانم بیرون آمدم. افکار مختلف و گوناگونی ذهنم را احاطه کرده بود. گاهی دلم به حال رویا خانم میسوخت و دلم میخواست به او کمک کنم. اما چند لحظه بعد به یاد محبتهای راز می افتادم و از اینکه علیه او به مادرش پیوسته ام، قلبم میلرزید. یک مسئله دیگر نیز فکر مرا بخود مشغول داشته و آن این بود که بهروز چگونه در اتاق راز پنهان شده بود که ما نتوانستیم او را پیدا کنیم و چگونه از آنجا فرار کرد؟ سئوالات متعددی در مغزم مطرح میشد: "آیا فردا بهروز باز هم خواهد آمد؟"، "آیا حالا که کار این مادر و دختر به اینجا کشیده شده است، باز هم خواهند توانست با هم در یک خانه زندگی کنند؟"، "آیا واقعاً راز راست میگفت و بهروز بخاطر او رویا خانم را به بازی گرفته بود؟". برای هیچکدام از این سئوالات جوابی نمی یافتم. ناچار مثل دیوانه ها در اتاقم راه میرفتم و با خود حرف میزدم... آن شب تا صبح یک لحظه هم خواب به چشمم نیامد. به کابوسهای وحشتناکی از جا می پریدم. گاهی بنظرم میرسید که رویا خانم و راز به جان هم افتاده اند و با ناخنهایشان به صورت یکدیگر چنگ می اندازند. زمانی با کمال وحشت احساس میکردم که دارم بهروز را با دستانم خفه میکنم و او در حالیکه زبانش از دهان بیرون افتاده، در حال دست و پا زدن است. آن وقت در حالیکه تمام بدنم خیس عرق میشد، از تختم بلند میشدم، در اتاق قدم میزدم و از خدا میخواستم آرامش و سعادت را به خانة ما بازگرداند. بالاخره با این افکار شوم، صبح فرا رسید. هرچه آفتاب بالاتر می آمد، اضطراب و هراس من نیز بیشتر میشد. چند بار پاورچین پاورچین خود را پشت پنجره اتاق رویا خانم رساندم و از گوشه پنجره بداخل اتاق نگاه میکردم. او با رنگی پریده، چشمان بیخوابی کشیده و حالتی افسرده در اتاق راه میرفت و انگشتانش را در هم قلاب میکرد و معلوم بود که دچار تشنجی شدید است و از تحریک اعصاب به سختی رنج میبرد. آن وقت خودم را به اتاق راز میرساندم و میدیدم که او هم وضع بهتری ندارد. او نیز چون مادرش مشوش و پریشان بود. این مرد بهروز، مثل خوره به جان این مادر و دختر افتاده بود. مانند زخم جزام از درون روح آنها را میخورد و میخراشید. انگار موریانه ای بود که تصمیم داشت تا نابودی مطلق این مادر و دختر، لحظه ای از جنبش و تحرک باز نماند.

سرانجام بهروز آمد. خدای من چه وقاحتی ! اصلاً انگار نه انگار که روز گذشته در اتاق راز بوده و رویا خانم سر رسیده است. قیافه اش حاکی از چنان آرامش آمیخته به معصومیت بود که انسان را دچار تعجب میکرد. شاید اگر من خود شاهد و ناظر آن ماجرا نبودم، خیال میکردم در مورد این مرد اشتباه کرده ام. بهروز مثل همیشه، طبق معمول وارد خانه شد. پشت در اتاق رویا خانم ایستاد. دو ضربة کوتاه به در زد و منتظر ماند. من در گوشه ای که بتوانم داخل اتاق را ببینم و گفتگوهایشان را بشنوم، قایم شده بودم. جایم راحت نبود و استخوانهایم بشدت درد گرفته بود. مخصوصاً دیشب هم نتوانسته بودم بخوابم و عذاب میکشیدم. با اینحال حس کنجکاوی، مانع از آن بود که من ناراحتی جا و درد استخوان را بفهمم... میخواستم مطمئن شوم که رویا خانم میتواند خونسردی خود را حفظ کند و نقشه مرا بهم نخواهد زد. رویا خانم به محض اینکه صدای ضربه های در را شنید، رویش را به طرف در برگرداند. چشمانش چنان به گودی نشسته بود که گویی ماههاست در بستر بیماری بسر میبرد. نگران و هراسان با صدایی لرزان گفت: "-بفرمایید..."، بهروز در را گشود. مثل هر روز با سرعت، اما نرم و دل انگیز بطرف رویا خانم رفت. دستانش را دور کمر او حلقه کرد، از زمین بلندش کرد و بدور خود چرخش داد و بعد زمینش گذاشت و صورتش را پیش برد تا لبهای بوسه خواهش را بر روی لبهای رویا خانم گذارد. اما رویا خانم ناگهان فریاد کشید: "-بس کن... بس کن... دست از این بازیها بردار..." و بلافاصله به حالت رخوت و سستی و ضعف روی مبل افتاد. بهروز با حیرت او را نگاه کرد و با تعجب گفت: "-خدایا...چه اتفاقی افتاده است...".

رویا خانم جواب نداد. آرام آرام اشک میریخت. بهروز چند لحظه مردد بر جای ماند. بعد جلو رفت و کنار او زانو زد و دستانش را در دست خود گرفت و گفت: "-عزیزم... قشنگم... دلبرم... بگو... چه اتفاقی افتاده؟". اما رویا خانم فقط اشک میریخت. بهروز به التماس گفت: "-گریه نکن... آه رویا اشک نریز... هر قطره اشک تو، مانند تیری در قلبم فرو میرود... خواهش میکنم... من... من نمیتوانم... من قادر نیستم اشکهای تو را ببینم...". رویا خانم یکدفعه فریاد زد: "-دروغگو!".

بهروز دستش را زیر صورت رویا خانم برد و در حالیکه زیر چانه او میگذاشت، سرش را بلند کرد و به چشمانش که اینک پشت پرده ای از اشک پنهان شده بود نگریست و گفت: "-نمی فهمم... نمی فهمم... چرا اینطوری شدی؟ امروز چه اتفاقی در این خانه افتاده است؟". رویا خانم که گریه اش دوباره اوج گرفته بود، فریاد کشید: "-تو... تو دیروز به این خانه آمدی...؟"، بهروز با همان معصومیت پاک و بچگانه که در چهره اش نقش بسته بود، سر تکان داد: "-بله... من دیروز به اینجا آمدم". رویا خانم با همان صدای بلند پرسید: "-و به اتاق راز رفتی...؟"، بهروز باز جواب داد: "-بله به اتاق راز رفتم...".

رویا خانم با فریادی پر از بغض و ناله گفت: "-بلند شو... از اینجا برو بیرون... دیگر نمیخواهم تو را ببینم... تو پستی...! تو یه آدم حقه بازی...!". بهروز از جا برخاست. سرش را پایین انداخت و بطرف در اتاق حرکت کرد. وقتی جلوی در اتاق رسید، با صدایی گرم، اما محزون و غم گرفته گفت: "-اگر میدانستم، فداکاری من چنین پاسخی دارد، هرگز تن به آن نمیدادم... خداحافظ رویا... برای همیشه خداحافظ..." و در اتاق را باز کرد. رویا خانم از جا پرید و صدایش کرد: "-صبر کن... صبر کن...".

بهروز ایستاد و در سکوت کامل به او نگریست. رویا خانم پرسید: "-از کدام فداکاری حرف میزنی؟"، بهروز زمزمه کرد: "-چه فایده ای دارد؟". رویا خانم ابروهایش را در هم کشید و گفت: "-چی چه فایده ای دارد؟"، بهروز جواب داد: "-همینکه از فداکاری خود برایت حرف بزنم...". رویا خانم با کنجکاوی گفت: "-من باید بدانم... باید بدانم که تو دیروز برای چی به این خانه آمدی؟ و برای چی به اتاق دخترم رفتی؟ با او چکار داشتی؟".

بهروز در اتاق را که گشوده بود بست و گفت: "-رفتم تا جلوی خودکشی او را بگیرم". این حرف را چنان زد که نزدیک بود سر من از تکان شدیدی که خوردم، به شیشه اصابت کند و رسوایی به بار آورد. رویا خانم نیز مثل برق گرفته ها بر جای خود خشکش زد. با ناباوری گفت: "-جلوی خودکشی راز را بگیری؟". بهروز دستانش را بالا گرفت و با شدت تکان داد و فریاد کشید: "-بله... بله... آخر تو که از جریان خبر نداری، تو که همه چیز را نمیدانی...".

چنان از حرفهای او عصبانی شده بودم که میخواستم خود را بداخل اتاق برسانم و سیلی محکمی به گوشش بزنم و گریبانش را بگیرم و مجبورش کنم تا اعتراف کند همه حرفهایش دروغ محض است... بازی است... شیادی است... ولی بهر ترتیبی بود، جلوی خودم را گرفتم و تمام نیرویم را در گوشهایم متمرکز کردم تا حرفهای آن دو را بهتر بفهمم. رویا خانم با بی حوصلگی، کسالت و نوعی عصبانیت گفت: "-من سر در نمی آورم... تو مرا دیوانه کرده ای... از چی حرف میزنی؟ شاید اشتباه میشنوم...". بهروز استادانه به او نزدیک شد. دستانش را دور کمرش حلقه کرد و گفت: "-خوشگلم... عزیز دلم... عشق من... به من اعتماد داشته باش... من جز در خیر و صلاح تو قدمی بر نمیدارم".

رویا خانم او را از خود دور کرد و گفت: "-حرف بزن... همه چیز را بگو...". بهروز با دستانی که بخوبی میدیدم میلرزد، سیگاری روشن کرد و گفت: "-موضوع خیلی ساده است. چند روز پیش در میدان ونک، راز را دیدم، جلوی مرا گرفت و گفت "مرا دوست دارد و اگر به عشق او جواب رد بدهم، خودکشی خواهد کرد"، میفهمی؟ راز مانع بزرگ ازدواج من و تو است". رویا خانم با چشمان از حدقه درآمده، گفت: "- اما تو که تا دیروز میگفتی مانع ازدواج من و تو، زنت است؟". بهروز جواب داد: "-آه... سعی کن بفهمی... زن من موضوع مهمی نیست. به موقع مهریه اش را میدهم و طلاقش خواهم داد. اما راز... راز میتواند سعادت ما را بهم بزند و برای همیشه ما را ناکام کند".

رویا خانم با سادگی گفت: "-خوب تو میتوانستی همان موقع به او بگویی که نمیتوانی. میتوانستی به او رک و صریح بگویی که مرا دوست داری و میخواهی با من ازدواج کنی". بهروز جواب داد: "-بدبختی از همین جا شروع شد. من به او همه چیز را گفتم. به او گفتم که قبلاً عشق مادرش را در دلم پرورش داده ام. به او گفتم که زندگی بدون وجود رویا برای من مفهومی ندارد. به او گفتم که میخواهم با مادرش ازدواج کنم و آن وقت او... او مرا تهدید کرد که اگر به عشقش توجهی نکنم، اگر به عشقش جواب رد بدهم، خودش را حتماً خواهد کشت. خوب... میخواستی من چکار کنم؟ او یک دختر جوان است و دخترها در این سن و سال عقل درستی که ندارند. وقتی حرفی میزنند، مطمئناً انجام خواهند داد. خوب عزیزم، آن وقت ما چطور میتوانستیم با هم خوشبخت شویم. تصورش را بکن که در تمام طول زندگی ما، سایه راز بین ما جدایی می افکند. شاید بعد از یکی دو سال بخود می آمدیم و میفهمیدیم که ازدواج ما به قیمت جان یک انسان تمام شده است. خون یک انسان، بهای زندگی مشترک ما بوده است. در آن صورت ما چگونه میتوانستیم سعادتمند باشیم؟ هان...؟ حرف بزن! چرا سکوت کرده ای...".

رویا خانم که براستی به فکر فرو رفته بود، گفت: "-همه این حرفها دلیل نمیشود که تو در غیاب من به خانه ام بیایی و دخترم را در آغوش بگیری و عشقبازی کنی...". بهروز یکدفعه از کوره در رفت و فریاد کشید: "-کی به تو این حرف را زده است...؟ به تو دروغ گفته اند... حقیقت چیز دیگری است... بله من دیروز، از غیبت تو استفاده کردم و به این خانه آمدم، به اتاق راز رفتم. اما نه برای عشقبازی، نه برای در آغوش گرفتن او..."، رویا خانم حرفش را قطع کرد و پرسید: "-پس برای چی؟"، بهروز جواب داد: "-برای اینکه قانعش کنم. برای اینکه او را راضی کنم دست از افکار بچگانه اش بردارد. به او بفهمانم که پسرانی بسیار بهتر از من حاضرند نوکرش باشند. حاضرند با او ازدواج کنند و تا پایان عمر، غلامی اش را بکنند...".

رویا خانم دوباره وسط حرف او پرید و پرسید: "-خوب چی شد؟ بالاخره قانع شد؟"، بهروز جواب داد: "-بله... بله... موفق شدم او را راضی کنم. موفق شدم او را قانع کنم". ناگهان رویا خانم ضربه ای هولناک بر سر بهروز فرود آورد. مصمم و جدی گفت: "-خوب اوکِی... من الان راز را صدا میزنم تا صحت صحبتهایت را اثبات کنی. باید با او روبرو شوی و همه این حرفها را مقابل او بگویی تا من باور کنم... باور کنم که بین شما روابطی وجود ندارد. باید یکبار دیگر در حضور ما دو نفر اعتراف کنی که مرا دوست داری و میخواهی با من ازدواج کنی!".

اگر خنجری تیز و برنده را در قلب بهروز فرو میکردند، اینطور وحشتزده و هراسناک نمیشد. اصلاً همه حواس خود را از دست داده بود. دست پاچه و بهت زده شده بود. رنگش چنان پرید که من خیال کردم الان جان از بدنش بیرون خواهد رفت. کبودی بدرنگی دور دهانش حلقه انداخت و چشمانش مثل انسان قحطی زده ای به تیرگی گرایید. من که پشت پنجره شاهد این صحنه بودم، داشتم از خوشحالی بال در می آوردم. رویا خانم خیلی خوب عمل کرده و بسیار به موقع ضربه را وارد آورده بود. سکوتی سنگین بر اتاق حکمفرمایی میکرد. رویا خانم و بهروز، روبروی هم ایستاده بودند و یکدیگر را مینگریستند. هر دو لحظات وحشتناکی را پشت سر میگذاشتند و من میخواستم بفهمم بالاخره پیروزی با کیست و عاقبت اینکار به کجا خواهد انجامید. بهروز سرش را پایین انداخت و با صدایی شکسته گفت: "- تو به من اعتماد نداری..."، رویا خانم جواب داد: "-اگر میخواهی اطمینان داشته باشم، باید همین الان در حضور دخترم، یکبار دیگر همه حرفهایی که گفتی، تکرار کنی...".

بهروز بسرعت انگشت روی نقطه ضعف رویا خانم گذاشت و گفت: "-خیال میکردم آدم منطقی و کاملی باشی، اما هنوز کارهای بچگانه میکنی...". رویا خانم که غرورش جریحه دار شده بود، گفت: "-چرا؟ برای اینکه میخواهم حقیقت حرفهای تو را بدانم؟"، بهروز خودش را روی مبل انداخت و گفت: "-یک لحظه فکر کن... خودت را جای آن دختر بگذار... اگر با چنین برخوردی روبرو میشدی و مردی را که دوست داری، در حضورت اعتراف میکرد که هیچ علاقه ای به تو ندارد و به کس دیگری عشق می ورزد، چکار میکردی؟"، رویا خانم با شهامت جواب داد: "-از چنین مردی صرف نظر میکردم و او را به همان کس واگذار میکردم". بهروز گفت: "-فراموش کرده ای چند لحظه پیش چه گفتم؟"، رویا خانم پرسید: "-خیلی حرفی میزنی، منظورت کدام مسئله است؟".

بهروز که کم کم شتابزدگی و ناراحتیش از بین میرفت و دوباره زیرکی و حیله گری خود را از سر میگرفت، گفت: "-همینکه گفتم راز تصمیم به خودکشی داشت؟"، رویا خانم جواب داد: "-نه... فراموش نکرده ام..."، بهروز گفت: "-بسیار خوب، حالا مجسم کن که راز اینجاست و من حرفهایم را تکرار کنم؛ آیا او با این زمینه فکری دست به خودکشی نخواهد زد؟ آیا اثبات حرفهای من واقعاً به اندازة جان دخترت برای تو ارزش دارد؟ من... من که به حقیقت گفته هایم ایمان دارم، از این کار میترسم، وحشت دارم. میدانم که راز در سکوت کامل به حرفهای من گوش خواهد داد و بعد از اتاق بیرون خواهد رفت و به زندگی اش خاتمه خواهد داد...". بهروز از جا برخاست و ادامه داد: "-نه... من به اینکار راضی نیستم. با همة عشقی که به تو دارم، با وجود اینکه تو را با تمام وجودم میپرستم، ترجیح میدهم از اینجا بروم و تو را برای همیشه ترک کنم و در عوض جان دختری را نجات دهم... خدا حافظ عشق من... یکروز، یکروز خواهی فهمید که جز حقیقت به تو چیزی نگفته ام و آن وقت است که دیگر از من خبری بدست نخواهی آورد...".

بهروز دوباره بطرف در اتاق راه افتاد و باز مثل اول رویا خانم او را صدا کرد: "-گوش کن بهروز...". بهروز ایستاد و همانطور که پشت به رویا خانم و رو به در داشت، سکوت کرد. رویا خانم: "-تو چه پیشنهادی داری؟"، بهروز چرخید و گفت: "-من میگویم موضوع را بدست گذشت زمان بسپار... آینده همه چیز را ثابت خواهد کرد، و تو خواهی فهمید که من راست گفته ام یا نه...!".

رویا خانم که تسلیم شده و یکبار دیگر فریب مکر بهروز را خورده بود با سادگی سئوال کرد: "-زمان چگونه خواهد توانست این موضوع را ثابت کند؟". بهروز با لحن بسیار عاشقانه و لطیف و هوس انگیزی جواب داد: "-آیا ازدواج من و تو پاسخی به همه این سئوالها نیست؟". رویا خانم مشتاقانه بطرف او رفت و دستهایش را دور گردن بهروز حلقه کرد و پرسید: "-کی...؟ کی...؟"، بهروز خندید و گفت: "-در اولین فرصت عزیزم... بزودی... تا یکی دو ماه دیگر زنم را طلاق خواهم داد...".

رویا خانم معصومانه او را بوسید و گفت: "-تو چقدر خوبی..." و بهروز همچنان خندید و جواب داد: "-تا همین چند لحظه پیش که هیولا بودم...". رویا خانم لبهایش را بروی لبهای بهروز گذاشت و بازی عاشقانه آنها مجدداً آغاز شد...

هنگامیکه بهروز از خانه خارج شد، با کینه و نفرتی بیشتر از پیش به تعقیبش پرداختم. حالا میدانستم که رقیب من، حریف من، مردی مکار و شیاد و حقه باز است. میدانستم که مچ چنین آدمی را گرفتن، او را به زانو درآوردن و سرانجام نابود کردن، کار آسانی نیست. میدانستم که باید بسیار دقیق و باهوش باشم تا بتوانم ماسک از صورت این مرد هزار چهره بردارم و تصویر حقیقی او را به رویا خانم و راز نشان دهم... برای تعقیب کردن بهروز، یک تاکسی را بصورت دربست کرایه کردم تا هر کجا رفت، بدقت او را تحت کنترل داشته باشم. بهروز از خانه مان تا خیابان شریعتی را پیاده طی کرد. از آنجا سوار یک تاکسی شد و به پل سید خندان رسید. حواسم را جمع کرده بودم تا مرا نبیند. زیر پل سوار اتوبوس شد و در میدان انقلاب پیاده شد. راه رفتنش و حتی نفس کشیدنش نشان میداد که از پیروزی امروز سرمست است... پایین میدان انقلاب سوار ماشینی شد و در انتهای اتوبان نواب پیاده شد. خانه ای که بهروز وارد آن شد در جنوب شهر تهران و در یکی از خیابانهای محله عباسی قرار داشت. خانه اش در کوچه بن بستی بود درست پشت اتوبان نواب، که پس از طی کردن چند کوچه باریک دیگر به آن وارد میشد. خانه ای قدیمی و دو طبقه که روبروی آن یک مدرسه ابتدایی قرار داشت. حالا باید تحقیقاتم را شروع میکردم. میبایست می فهمیدم که این خانه متعلق به کیست؟ چند نفر در آن زندگی میکنند و چگونه میتوان بداخل آن نفوذ کرد...

(پايان قسمت سیزدهم)

+ نوشته شده در  Fri 24 Aug 2007ساعت 11 PM  توسط مسافر شهر غم  |