تبليغاتX
بر باد رفته
روزهای خاکستری

ادامه داستان توهم (قسمت پانزدهم)

با صدای راز از خواب پریدم. او در آستانه در اتاق ایستاده بود و صدایم میکرد. با آشفتگی از جا پریدم و پرسیدم: "-فرمایشی داشتید؟" گفت: "-مامان رویا را ندیدی؟" جواب دادم: "-او تا دیر وقت بیدار بود. خیال میکنم هنوز در اتاقش خوابیده باشد".

ابروهایش را درهم کشید و گفت: "-او در اتاقش نیست! حتی دیشب هم در اتاقش نبوده است. چون تختخوابش دست نخورده است!" قلبم فرو ریخت. خون با سرعت بیشتری در رگهایم به جریان افتاد. شتابزده گفتم: "-شما همه خانه را جستجو کرده اید؟" با خونسردی جواب داد: "-خیال میکنم از خانه بیرون رفته است. چون در کمد لباسش باز بود و من متوجه شدم که تازه ترین مانتویش را پوشیده است". بی اختیار گفتم: "-من میترسم... خیلی میترسم..."، با همان خونسردی و یکنواختی پرسید: "-از چی؟" در حالیکه پشت سر او که از اتاق خارج میشد، راه افتاده بودم، گفتم: "-شما باید بدانید... من دیشب میخواستم به اتاق شما بیایم و همه چیز را برایتان تعریف کنم". زیر سایه درختی ایستاد و گفت: "-باز هم اتفاق تازه ای افتاده است؟" جواب دادم: "-بله اتفاق خیلی مهم..." و یکبار دیگر با دقت تمام برای او تعریف کردم که شب گذشته به کجا رفته و چه دیده و چه شنیده ام. اما او با صدای بلند خندید و وقتی دید که از خنده او آشفته و عصبانی شده ام، گفت: "-عجب داستان مسخره ای... این داستان را تو ساخته ای یا مامان رویا یادت داده است؟" با صدای بلند گفتم: "-این حقیقت است نه داستان... و حالا میترسم... بخاطر رویا خانم میترسم...".

با وقاحت و پررویی، با جسارتی که در او کمتر سراغ داشتم و با لحنی که مرا تا حد جنون عصبانی ساخت، گفت: "-پس بهروز وقتی نقشه خودش را شروع میکند که من تسلیم او شده باشم، اینطور نیست؟" دندانهایم را بهم فشردم و گفتم: "-چرا همینطور است!" مثل یک زن فاحشه، با لوندی مخصوصی گفت: "-بسیار خوب... پس من بزودی خود را تسلیم او میکنم تا نقشه اش را شروع کند... چطور است!"

چنان از کوره در رفته بودم که نزدیک بود کنترلم را از دست بدهم و راز را زیر مشت و لگد بگیرم. من این حالات را نمیشناختم. باور کنید نمیتوانستم باور کنم که این دختر، دختری که قبل از مرگ پدرش آن چنان محجوب و دوست داشتنی بود، حالا به فاصله یکسال، اینگونه جسور و پررو بشود. چطور ممکن بود باور کنم که راز با آن همه مهربانی، با آن همه لطف و صفا، با آن همه حجب و حیا، اینک مثل یک زن فاسق، بدون هیج شرم و خجالتی جلوی من بایستد و با خونسردی اظهار کند که بزودی خود را تسلیم مردی بیگانه خواهد کرد. این حالات ناشناخته را که در این دختر بوجود آمده بود، جز به نوعی دیوانگی، به چیز دیگری نمیتوانستم تعبیر کنم. هنوز راز جلوی من ایستاده بود و از دیدن من لذت میبرد. لذت میبرد که میدید یک جمله از حرفهایش میتواند مرا تا این اندازه عذاب دهد. دیگر چاره ای جز تسلیم نداشتم. کم کم باور میکردم که سرنوشت خواب وحشتناکی برای این خانواده دیده است. باور میکردم که همه ما مثل مگسهای کوچک و بدبختی در تارهای چسبنده یک عنکبوت درشت و سیاه گرفتار آمده ایم و رهایی از این دام ممکن نیست. معذا با شکستگی گفتم: "-راز... راز تو خیلی عوض شده ای... تو آن دختری نیستی که من میشناختم...".

با نوعی طنازی جلف گفت: "-آدم همیشه عوض میشود. همیشه که بچه نمیماند..."، جواب دادم: "-اما تو... تو دگرگون شده ای... این مرد تو را عوض کرده است..."، با همان وقاحتی که مرا رنج میداد، گفت: "-چرا؟ برای اینکه میخواهم از زندگی لذت ببرم؟ برای اینکه میخواهم جبران محدودیتهای گذشته را بکنم؟"

با سرسختی گفتم: "-ولی این راه لذت بردن از زندگی نیست... عشق ورزیدن به مردی که قصد جان تو را دارد، دیوانگی است. تو میتوانی هر لحظه اراده کنی، بهترین جوانهای تهران را در اختیار داشته باشی... آنها با افتخار، با سربلندی، با غرور به عشق تو پاسخ میدهند...". مانند کسی که میخواهد با لجبازی خود، دشمنش را آزار دهد، گفت: "-اما من بهروز را دوست دارم..."، با التماس جواب دادم: "-بخاطر مادرت، مادری که خون او در رگهایت جریان دارد، مادری که عمری زحمت تو را کشیده، از او صرف نظر کن...".

خندید. خنده ای پر از تمسخر... و گفت: "-تو که میگفتی او قصد جان من و مادرم را دارد، پس چطور حالا پیشنهاد میکنی، بهروز را به مادرم واگذار کنم و خود را کنار بکشم؟" گفتم: "-دقت کن... هوشیار باش... اگر او بفهمد، بهروز را میگویم... اگر بفهمد که تو از عشق او صرف نظر کرده ای و دیگر برایش اهمیتی قائل نیستی، نقشه اش بهم میخورد. از راه دیگری وارد میشود که قطعاً مچش را باز خواهد کرد و رسوا خواهد شد...". با خونسردی جواب داد: "-خوب، به مامان رویا بگو از او صرف نظر کند".

دیدم صحبت کردن با این دختر هیچ فایده ای ندارد. او نیز مانند مادرش، دلباخته و عاشق بهروز است و هیچ دلیل و منطقی در او اثر نخواهد کرد. میخواستم از او جدا شوم که رویا خانم سر رسید. حدس راز درست بود. یکی از جدید ترین مانتوهایش را به تن داشت. خودش را بطرز دلپذیر و زیبایی آراسته بود.

به هیچوجه در مورد اینکه کجا بوده، حرفی نزد. خیلی عادی و معمولی گفت: "-شما دو نفر چند دقیقه ای به اتاق من بیایید". من به راز نگریستم. میخواستم ببینم او چه عکس العملی نشان میدهد. راز با لبخندی گفت: "-شما هم میخواهید همان داستان دروغی و مسخره ای که قربانعلی گفت، تعریف کنید؟" رویا خانم بدون آنکه به او نگاه کند، گفت: "-نه... میخواهم کارم را یکسره کنم. تصمیم خود را گرفته ام...".

راز شانه بالا انداخت و جواب داد: "-بسیار خوب... برویم...". سه نفری به اتاق رویا خانم رفتیم. مادر و دختر روبروی هم پشت میزی نشستند و من همانطور نگران و مضطرب در سکوت کامل مقابل در ایستادم. رویا خانم آمرانه به من گفت: "-بشین...".

کمی دورتر از آنها روی یک صندلی قرار گرفتم. چند لحظه سکوت سنگین ادامه یافت و بالاخره رویا خانم سکوت را شکست و گفت: "-باید قبل از هر چیز حقیقت برای من روشن شود...". راز با خنده صحبت رویا خانم را قطع کرد و گفت: "-حقیقت اینست که بهروز میخواهد هر دو نفر ما را بکشد...".

رویا خانم بدون آنکه از لحن پر از تمسخر راز ناراحت شود، ادامه داد: "-مهم این نیست که او چه نقشه ای دارد. مهم اینست که برای من روشن گردد، آیا او واقعاً مرا دوست دارد یا نه؟" راز با شیطنت خاص خودش گفت: "-مامان جان یکبار دیگر هم به تو گفته بودم که او عاشق من است!"

متوجه شدم که اینبار رویا خانم لرزید. اما اعصابش را کنترل کرد و گفت: "-بسیار خوب، من تصمیم خود را گرفته ام... او را به تو واگذار میکنم..." و در همان حال از زیر میز، آهسته پایش را به پایم زد. فهمیدم که نقشه ای دارد. اما این نقشه چیست؟ نمیدانستم. راز از جا برخاست و با ژست مسخره ای گوشه دامنش را گرفت و تعظیم کرد و گفت: "-مرسی مامان جان... خیلی متشکرم... هم خودت و هم مرا راحت کردی...".

رویا خانم هم از جا برخاست و گفت: "-یک موضوع دیگر را هم میخواستم تو بدانی...". راز که داشت از اتاق خارج میشد، ایستاد و گفت: "-بفرمایید...". رویا خانم در کیفش را باز کرد و یک مشت مدارک مختلف در آورد و روی میز گذاشت و گفت: "-طبق این اسناد من همه ثروتم را به قربانعلی منتقل کرده ام...".

راز چند لحظه مرا نگریست و بعد گفت: "-اینهم مبارک است...". رویا خانم ادامه داد: "-اما طبق این اسناد، پس از آنکه اولین فرزند تو متولد شد، او مجبور است همه ثروت مرا به فرزند تو منتقل کند". راز لبخند زد و گفت: "-مامان مثل اینکه داری وصیت میکنی...".

رویا خانم مدارک را در دست من گذاشت و گفت: "-بله... چیزی مثل وصیت...". راز خندید و گفت: "-از جانب بچه ام نیز از شما متشکرم مامان بزرگ مهربان..." و با یک نوع شادی و غروری که از پیروزیش حکایت میکرد از اتاق بیرون رفت.

وقتی در پشت سر او بسته شد، رویا خانم بسرعت گفت: "-قربانعلی میخواهم حقیقت را بفهمم... دیشب تا صبح فکر کردم و صبح زود بسراغ یکی از دوستانم رفتم. با او موضوع را درمیان گذاشتم و حالا تصمیمی گرفته ام...". با نگرانی پرسیدم: "-چه تصمیمی گرفته اید؟" با آرامش گفت: "-خودکشی...".

چنان تکان خوردم که نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم. با ترس و وحشت گفتم: "-خودکشی؟ خودکشی؟ شما دیوانه شده اید! بخاطر چی؟ بخاطر کی؟" دستش را بلند کرد و آهسته گفت: "-یواش... یواش... تند نرو... این خودکشی مصنوعی است نه واقعی... این یک نقشه است و تو باید به من کمک کنی... همه این اسناد قلابی است. من دلم میخواهد حقیقت را بفهمم...".

گیج و مبهوت پرسیدم: "-چطوری میخواهید حقیقت برایتان روشن شود؟" جواب داد: "-ساده... خیلی ساده... مگر نه اینست که تو گفتی وقتی یکی از ما، از سر راه برداشته شود، بهروز با دیگری ازدواج خواهد کرد و او هم بوسیله یک دیوانه به قتل خواهد رسید؟" به موهایم چنگ انداختم و گفتم: "-چرا همینطور است...". گفت: "-بسیار خوب... من بدنبال دعوایی که با بهروز میکنم، ظاهراً دست به خودکشی میزنم و تو مرا به بیمارستان منتقل میکنی. اما از آنجا مرا به خانه دوستم میبری... ترتیب همه چیز را داده ام. از آشنایان با نفوذ دوستم که قدرت زیادی دارد، کمک گرفته ام... بیمارستان مرگ مرا تائید خواهد کرد. حتی در بهشت زهرا، قبری بنام من ثبت خواهد شد و بعد... تو هر روز به خانه دوستم میایی و گزارش کامل کارهای بهروز را به من میدهی...".

من که روحیه خود را باخته بودم، گفتم: "-فکر نمیکنید بهتر است بجای همه اینکارها، عذر این مرد پست فطرت را که آرامش زندگی را بهم زده و سعادت و خوشبختی را از این ربوده است، بخواهید و رفت و آمد او را به این خانه قطع کنید؟"

با یأسی اندوهگین جواب داد: "-بی فایده است..."، سئوال کردم: "-چرا؟" گفت: "-برای اینکه دیوانه وار بهروز را دوست دارم... از دوست داشتن هم بالاتر، او را میپرستم...". دندانهایم را بهم فشردم و گفتم: "-اراده کنید... پا روی دلتان بگذارید... گذشت زمان این عشق را از دل شما پاک خواهد کرد... غبار زمان روی همه چیز مینشیند و از نظر پنهانش میکند".

لبخند زد و گفت: "-فکر کن این کار را کردم. عشقم را زیر پا گذاشتم و او را از یاد بردم، راز چی؟ تو خیال میکنی راز از او صرف نظر میکند؟ من دیگر امیدی به این عشق ندارم. با نقشه ای که طرح کرده ام، در حقیقت پیشنهاد تو را عملی کرده ام. فقط یک روزنه امید برای من باقی است. اگر او با راز ازدواج نکند، اگر در مرگ من اشک بریزد و بیتابی کند، آن وقت معلوم میشود که عشقش به من حقیقی است و راز به من دروغ گفته است. آن وقت میتوانم دوباره به زندگی باز گردم و به او بفهمانم که چرا چنین نقشه ای ریخته بودم... این تنها راه حلی است که باقیمانده است".

در دلم حسرت خوردم. چه امیدی داشت؟ حرفهای مرا باور نکرده بود... قطعاً باور نکرده بود. ولی مثل هر انسان دیگری این حرفها، قلبش را... روحش را... درونش را سیاه و لکه دار ساخته بود و حالا میخواست بفهمد که آیا من حقیقت را به او گفته ام یا نه... با فداکاری بزرگ خود، با تصمیم عجیب خود میخواست این لکه سیاه را از روی قلبش... از روی آئینه روحش و از خانه دورنش بزداید.

ناچار تسلیم شدم و در حالیکه قلبم را یأس، سردی و غم فرا گرفته بود، پرسیدم: "-این کار را کی انجام میدهید؟" جواب داد: "-در اولین فرصت... اما تو باید حواست جمع باشد. تو باید یک لحظه از راز و بهروز غافل نشوی... من دخترم را دوست دارم. راز را بدست تو میسپارم. نمیخواهم بلایی سر او بیاید...".

خیال کردم از ماجرای علی دیونه میترسد. میترسد که علی دیونه، آنطور که بهروز گفته بود، در یک فرصت مناسب راز را به قتل برساند. بهمین دلیل گفتم: "-خاطر جمع باشید. هیچوقت راز را در خانه تنها نمیگذارم... از آن گذشته پسر عمویم را که مورد اطمینان من است و از نظر قدرت بدنی فوق العاده قوی هیکل و نیرومند میباشد، به خانه می آورم و نقشه بهروز را بهم میزنم".

با لبخند آرامی جواب داد: "-نه... منظورم علی دیونه نبود. یقین دارم که هیچوقت چنان ماجرایی روی نخواهد داد. فقط میترسم که پس از مرگ من، بهروز حاضر به ازدواج با راز نشود و راز از فرط یأس و اندوه، غم از دست دادن من، اندوه از دست دادن بهروز، واقعاً دست به خودکشی بزند و من نمیخواهم چنین اتفاقی روی دهد".

از این همه سادگی، از این همه پاک دلی، غصه بیشتری بر دلم نشست. او هنوز هم به عشق بهروز اطمینان داشت و خیال میکرد واقعاً پس از او، دیگر با هیچ زنی ازدواج نخواهد کرد. فرصت نشد افکارم را با او در میان بگذارم، چون در اتاق باز شد و بهروز با لبخند دلنشین خود، وارد گردید و من ناچار اتاق را ترک کردم و طبق معمول، جای همیشگی خود در پشت پنجره به تماشا و شنیدن حرفهای آنها مشغول شدم. بهروز گرم و سخت رویا خانم را بغل کرد و لبهایش را بوسید و گفت: "-آه رویا... امروز چقدر قشنگ شده ای... واقعاً شکوه و جلال و زیبایی طبیعت در تو جمع است...".

اما رویا خانم با سردی خودش را از آغوش بهروز بیرون کشید و گفت: "-امروز باید تکلیفم را مشخص کنی...". بهروز با خنده جواب داد: "-باز شروع کردی؟" رویا خانم خیلی جدی گفت: "-نه... دیگر بیشتر از این نمیتوانم معطل شوم...". بهروز با اخم گفت: "-اما من هنوز زنم را طلاق نداده ام...".

رویا خانم جواب داد: "-مانعی ندارد... مرا هم عقد کن... من حاضرم هووی زن تو شوم...". بهروز سعی کرد با روش همیشگی خود رویا خانم را راضی کند. به موهایش چنگ زد، سرش را به سینه رویا خانم فشرد و زمزمه کرد: "-بچه نشو رویا...".

رویا خانم آمرانه گفت: "-شوخی نمیکنم. امروز باید تصمیم بگیری... من بیشتراز این نمیتوانم صبر کنم. رسوایی بپا میشود. آبرویم میریزد... من حامله ام...". یکدفعه بهروز از جایش پرید و گفت: "-چی... چی گفتی؟ حامله...؟"

رویا خانم خیلی خونسرد و با آرامش گفت: "-درست شده ای... فکر کردی وقتی آنطوری خود را در آغوشت می انداختم، وقتی آنطور از وجودم لذت میبردی... قرار نبود هیچ اتفاقی بیافتد...؟ بله آقا شما مرا حامله کرده اید و اگر دیر بجنبی رسوایی بپا میشود...". بهروز با التماس گفت: "-اما فقط یکی دو ماه صبر کن... فقط یکی دو ماه دیگر...".

رویا خانم ناگهان فریاد کشید: "-نمیتوانم... نمیتوانم... تو داری مرا فریب میدهی... اگر امروز تکلیف مرا روشن نکنی، خودکشی خواهم کرد... میفهمی بهروز، خودکشی خواهم کرد...". فریاد رویا خانم بطور غریبی در اتاق طنین انداخت، مانند اینکه در یک غروب غم انگیز، در گورستانی خاموش و خلوت فریاد میزند، چند بار طنین صدای او به گوشم رسید: "خودکشی میکنم... خودکشی..."

منتظر عکس العمل بهروز بودم. میخواستم بفهمم او در مقابل این فریاد، در مقابل این تصمیم قاطع چه میکند؟ چه نقشی بازی میکند؟ آیا باز هم موفق خواهد شد، مانند همیشه با زانو زدن پیش پای رویا خانم، با بوسیدن دست او و مثل کودکی گریه کردن، رویا خانم را راضی کند، فریب دهد و باز مدتی انجام قولش را به تعویق اندازد؟ اما برخلاف تصور من چشمان بهروز برق زد. در چشمان نافذ او حالت حیوان درنده ای بوجود آمد که شکار را در دسترس خود دیده و یقین دارد که تا چند لحظه دیگر چنگ و دندان تیز و برنده اش در پوست و گوشت شکار تسلیم شده، فرو خواهد کرد. گردنش را بالا گرفت، ابروهایش را درهم کشید و با خشم غرید: "-رویا خسته شده ام... دیگر از دست تو خسته شده ام...".

رویا خانم که به هیچوجه انتظار شنیدن چنین جمله ای را نداشت، با استیصال، با یأس و ناراحتی گفت: "-بله... من هم از این وضع خسته شده ام و دیگر امکان ادامه آن برایم وجود ندارد". بهروز پوزخند زد: "-همیشه اینطور بوده است...".

رویا خانم با چشمانی که سرخ شده بود، به او نگاه کرد و با لبهایی که میلرزید، با صدایی بغض کرده، پرسید: "-چی همیشه اینطور بوده است؟" بهروز جواب داد: "-عشق زنها... ابتدا قدم جلو میگذارند و با هزار حیله و ترفند، مرد را به دام میکشند و همینکه مطمئن شدند شکار در دام اسیر شده است، آن وقت شکنجه را آغاز میکنند".

رویا خانم که دیگر طاقتش سر آمده بود، یک قدم بطرف او برداشت، چشمان از حدقه در آمده اش را به چشمان نافذ بهروز دوخت و گفت: "-من قدم جلو گذاشتم؟ من اظهار عشق کردم؟ من اشک ریختم و سوگند وفاداری خوردم؟ نمیدانستم اینقدر بی چشم و رو باشی... نمیدانستم که سرانجام چنین جوابی به من خواهی داد... نمیدانستم وقتی کام گرفتی و سیر شدی، اینگونه گستاخانه،  اینگونه بی شرم و حیا با من حرف خواهی زد و...".

بهروز با بی حوصلگی حرف رویا خانم را قطع کرد و گفت: "-آه... بس کن... بخاطر خدا بس کن... خفه ام کردی... حوصله شنیدن این حرفهای خاله زنک را ندارم...".

این ضربه سهمگین بود. رویا خانم قادر نبود از دهان مردی که او را دوست داشت و میپرستید، چنین ناسزائی، چنین تهمتی بشنود. بغضش ترکید و در حالیکه با صدای بلند زار زار گریه میکرد، گفت: "-راست میگویی... اگر تسلیمت نشده بودم... اگر به هیچ قید و شرطی در آغوشت نیافتاده بودم، اگر آنطور ارزان و راحت خودم را به تو نمیفروختم، اکنون به من خاله زنک نمیگفتی...".

بهروز خشن تر از پیش، روی یک نقشه دقیق و حساب شده، گفت: "-بسیار خوب حالا میخواهی چکار کنم؟ اگر تو تسلیم من شدی، خودت... خودت خواستی... تو نیز در این ماجرا به اندازه من سهم داری... اگر من از تو لذت برده ام، تو نیز در مقابل از من لذت برده ای... اگر من خواسته ام، تو نیز خواسته ای... بنابراین دیگر با هم هیچ حسابی نداریم...

رویا خانم بی اراده، مثل بی گناهی که به مرگ محکوم شده و مأیوسانه آخرین تلاش خود را برای نجات بکار میبندد، گفت: "-درست است... اما تو در این میان چیزی نباخته ای... هیچ چیز... در حالیکه من تمام هستی و آبروی خود را به بهای عشق تو پرداخته ام".

بهروز شانه بالا انداخت و با خونسردی، مثل فروشنده حقه بازی که میداند سر مشتری را کلاه گذاشته و او را فریب داده است، گفت: "-بالاخره در هر معامله ای، یکی از طرفین ضرر میکند، مگر اینطور نیست؟" رویا خانم که خود را تا حد یک کالای پیش افتاده، در حد یک جنس قابل خرید و فروش، بی ارزش میدید. رویا خانم که عشق را از دست رفته و غرورش را شکسته و هستی خود را بر باد رفته میدید، با صدای بلند فریاد زد: "-گم شو... از این خانه برو بیرون... دیگر نمیخواهم تو را ببینم... از تو متنفرم... میفهمی... از تو متنفرم...".

اما بهروز بدون آنکه خود را ببازد یا شتابزده شود و حتی بی آنکه خم به ابرو آورد، گفت: "-ولی شما نمیتوانید به من چنین دستوری دهید!" رویا خانم که تا سرحد جنون خشمگین شده بود، با همان فریاد بلند گفت: "-چرا نمیتوانم؟ اینجا خانه من است!"

بهروز لبخند زد: "-اما در این خانه، یک صاحبخانه دیگر وجود دارد!" رویا خانم که اعصابش بهم ریخته بود، فکرش کار نمیکرد و آنقدر عصبانی بود که میخواست با ناخنهایش چشمان بهروز را از کاسه درآورد، جیغ زد: "-من میگویم از این خانه بیرون برو و دیگر برنگرد...".

بهروز سیگاری آتش زد و گفت: "-دختر شما، کسی که در این خانه و زندگی سهم دارد، میگوید اینجا بمان و هرگز از این خانه دور نشو... حرف کدامیک از شما را قبول کنم؟"

رویا خانم میلرزید، اشک میریخت. دچار تشنج اعصاب شده بود. دیگر قادر نبودم آن وضع را تحمل کنم. نمیتوانستم بشینم و تماشا کنم که یک مرد غریبه، یک شارلاتان حقه باز اینطور رویا خانم را آزار و شکنجه دهد. سریع خودم را به اتاق رویا خانم رساندم و یقه پیراهن بهروز را گرفتم و فریاد زدم: "-از این خانه بیرون میروی یا گردنت را بشکنم؟"

بهروز که غافلگیر شده و یکدفعه با یک نیروی تازه نفس و خطرناک روبرو شده بود، با رنگ پریده گفت: "-از کی تا بحال مستخدمین خانه جرأت پیدا کرده اند که در کار خانم خانه فضولی کنند؟" دستم را بالا بردم و قبل از اینکه او بفهمد میخواهم چکار کنم، سیلی سخت و محکمی به گوشش نواختم و با دست دیگر او را بطرف در هل دادم و غریدم: "-مردک عوضی حقه باز میکشمت... آنقدر میزنمت که جنازه ات را از اینجا بیرون ببرند...".

بهروز که صورتش برافروخته و حالت دفاعی بخود گرفته بود، به رویا خانم گفت: "-که اینطور؟ همانجا میایستی و تماشا میکنی؟ معنی عشق را هم فهمیدم...". ولی رویا خانم متوجه او نبود. چون همان موقع که من به صورت بهروز سیلی زدم، او از هوش رفته بود. من هم که موقعیت را مناسب میدیدم و یقین داشتم که دیگر چنین فرصتی پیش نخواهد آمد، با کینه ای عمیق و حسی انتقام جویانه، با مشتهایم به سر وصورت بهروز حمله کردم و فریاد زدم: "-گم شو بیرون مردک شیاد...". دندان بهروز شکست. خون از گوشه لبش سرازیر شد. میدانست که ماندن فایده ندارد. میدانست که اگر مقاومت کند، او را زیر ضربات مشت و لگدم خواهم کشت. بهمین دلیل در حالیکه مرا تهدید به شکایت و زندان میکرد، با عجله از اتاق بیرون رفت و خانه را ترک کرد...

(پايان قسمت پانزدهم)

+ نوشته شده در  Mon 22 Oct 2007ساعت 11 PM  توسط مسافر شهر غم  | 

قضیه فرویدیسم

میخواهیم یک مبحث فلسفی را بمیان کشیده و ما هم اظهار لحیه بکنیم تا بدانید که ما میتوانیم در کلمات و عقاید بزرگان دنیا غور کرده و ته و توی مطلب و مقصودشان را درآوردیم.

آقا زیگموند فروید عالم مشهور نمسه،

که کتابها نوشته است به بزرگی خمسه.

عالم و محقق معروفی بود،

که آنچه او گفت قبل از او کسی نگفته بود.

روح آدمها را تجزیه کرد،

یک جهنم شهوتی در آن پیدا کرد.

زیرا با کمال جرأت ثابت میکند،

که اساس بشر روی شهوت زندگانی میکند.

از اولین مرحله زندگانی یعنی طفولیت،

شهوت است که بشر را مقید ساخته و میکند اذیت.

همان طفلی که پستان مادر را میمکد،

شهوت است که او را باینکار وامیدارد.

دخترها روی اصل شهوت از پدر،

بیشتر خوششان می آید تا از مادر.

برعکس پسر بمادر،

بیشتر علاقه دارد تا به پدر.

تمایل بخواب و خوراک هم نوعی شهوت است،

حرف زدن زیاد و هرکار دیگری که از حد معمولی خارج شد ناشی از شهوت است.

همه موجودات در این دنیای دون،

محکوم شهوتند از نباتات تا حیوون.

همه آنها بجان یکدیگر افتاده اند،

اودیپ کمپلکس و لیبیدو ورفولمان راهنمای آنها شده اند.

طبیعت بجانوران میگوید: "همدیگر را بخورید،

ولی در عین حال خودتان را هم بپایید.

تا نسل شما هرگز منقرض نشود،

جانور دیگر شما را متعرض نشود".

پس محرک و نتیجه وجود هر موجودی در دنیا،

از دایره شهوت نیست بیرون ای فتا.

این حس را طبیعت در آنها قوی کرد،

تا تولید مثل خوب انجام یابد.

افکار خیلی عالی ما خارج از شهوت نیست،

هیچ یک از احساسات بشر خارج ازین مذلت نیست.

از همه میلها و احساسات بشر،

میل شهوت است که در اوست بیشتر.

زیرا که از طفولیت تظاهر این حس را به بچه منع کرده اند و این حس متراکم شده، عقب زده، و لذا برای انتقام،

ما را عذاب میدهد بانواع و اقسام.

خوابهای ما همه کابوس شهوت است،

سستیها، احساسات، پرستش ارباب انواع و جنایات بشر همه، شهوت بیمروت است.

اغلب، شهوت با صورتهای عجیب و غریب،

پیدا میشود در اشخاص نجیب و نانجیب.

تا بشر زنده است حالش بدین منوال است،

جلوگیری از آنهم از عهده ما خارج، بلکه محال است.

باین دلیل بوده است که فیلوزوف معروف اروپا،

این نکات را تشریح کرده است برای ما.

تا که چشم و گوش ما را وا کند،

ضمنن خودشرا مشهور در دنیا کند.

چون مقهور شهوت است جنس بشر،

پس بی وجود زن هم نمیتوان عمرا ببرد بسر.

* * *

خواهش میکنم گوش دهید، یک قصه ای برای شما نقل کنم که بعد از شنیدن آن تصدیق بکنید گفته های فیلوزوف معروف نمسه، بی مأخذ نبوده و هر کلمه آن روی سالها بحث و تجربه نوشته شده است. فقط عیبش اینست که چندان مربوط به حرفهای بالا نیست و نتیجه اخلاقی یا غیر اخلاقی هم ندارد.

* * *

از پیشینیان کرده اند چنین روایت،

و ما هم برای خواندن شما در می آوریم بصورت حکایت:

جوانیکه تازه بسن بلوغ رسیده بود،

بمقتضای سنش، شهوتش طغیان نموده بود.

تمایل جنسیش او را بطرف زن،

میکشاند و میبرد بهر کوی و برزن.

احساساتش سخت بجوش آمده بود،

بیچاره جوانکه هم سخت بجنب و جوش افتاده بود.

در طلب معشوقة مناسبی میگشت،

هر زنی را که میدید مسافتی بدنبالش میرفت.

عاقبت معشوقة زیبایی پیدا کرد،

درد دلش را برای او واکرد.

انقلابی در روحش پیدا شده بود،

جوانک بیچاره، شاعری شیدا شده بود.

غزلها میسرود و معشوقه اش را مدح میکرد،

هر کس عیب محبوبش را میگفت، فورن او را قدح میکرد.

وقتیکه شهوت بصورت عشق ظاهر میشود،

انسان عامی در اثر معجزة عشق، شاعر میشود.

لب جوی مینشست و در وصف معشوقه شعر میسرائید،

مضمون شعرهایش یادم نیست، لابد از همین شعرهای معمولی بوده که خیلی ها برای معشوقه های حقیقی یا خیالیشان بهم بافته اند.

الخلاصه چون در روزهای اول دستش به معشوقه نمیرسید،

خودش را به رخت دان او زد و تنکه اش را دزدید.

شبها با آن تنکه راز و نیاز کرده و بو میکرد،

اگر معشوقه هر کار بدی میکرد، بنظر او بهترین کارها جلوه میکرد.

خیال مینمود در تمام دنیا،

بهتر از معشوقه خودش نمیشود پیدا.

مخلص کلوم وصلت کردند و بهم رسیدند،

چند ماه با هم زندگی کرده، نشستند و پاشدند، خوردند و خوابیدند.

کم کم پسره حس کرد و بخود آمد و چیزهایی فهمید،

که تمام آن خیالات عاشقانه از سرش پرید.

دید محبوبه اش در نظرش یک زن معمولی شده،

بداخلاق و لجباز و جیغ و دادی و کولی شده.

بفکر افتاد که دنبال خانمهای دیگر برود،

شاید معبود و معشوقه حقیقی خودش را پیدا نکند.

زنیکه شستش باخبر شد،

جیغ و ویغ راه انداخت و یکدفعه از کوره بدر شد.

گفت: حالا که بمن خیانت میکند،

منهم تلافی کرده و برای انتقام کشیدن از او میرم یک گردن کلفتی را پیدا میکنم و شب و روز با او عیش میکنم تا چشمش در بیاید.

مرد از طرفی رفت که گیرد یاری،

زن رفت که گیرد به برش گلعذار دلداری.

زنیکه گفت: این عشق حقیقی نبود،

مرتیکه گفت: قلب من گول خورده بود.

هر دو آنها رفتند که عشق حقیقی را پیدا کنند،

ولی افسوس که هر چه گشتند، چیزی پیدا نکردند و فقط کفشهایشان را پاره کردند!

گزیده ای از کتاب "وغ وغ ساهاب" نوشته صادق هدایت

+ نوشته شده در  Fri 28 Sep 2007ساعت 9 PM  توسط مسافر شهر غم  |