|
|
|
|
|
An empty street, an empty house A hole inside my heart I'm all alone, the rooms are getting smaller. I wonder how, I wonder why, I wonder where they are The days we had, the songs we sang together And all my love, I'm holding on forever Reaching for the love that seems so far So I say a little prayer And hope my dreams will take me there Where the skies are blue, to see you once again... my love. All the seas from coast to coast To find the place I Love The Most Where the fields are green, to see you once again... my love. I try to read, I go to work I'm laughing with my friends But I can't stop to keep myself from thinking I wonder how, I wonder why, I wonder where they are The days we had, the songs we sang together To hold you in my arms To promise you my love To tell you from the heart You're all I'm thinking of |
||
|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت شانزدهم) دو روز از آن واقعه گذشت. روز پنجشنبه و جمعه خانه ما در آرامشي غم انگيز فرو رفته بود. در سكوتي خشمگين رويا خانم كه از همان روز بيمار و بستري شده بود، حتي از تختخواب پايين نيامد. راز نيز در اتاقش بود و صداي پيانوي او كه هميشه در موقع تنهايي مينواخت، ديگر به گوش نميرسيد. پاييز فرا رسيده بود و باغ بزرگ، ميرفت كه در خزان حزن انگيز فرو رفته و بخواب رود. من روزها با نگراني و اضطرابي كه علتش را نميدانستم چيست، دور ساختمان خانه چرخ ميزدم. پشت در اتاق راز ميرفتم، از پنجره اتاق رویا خانم او را که به فکری عمیق رفته بود، مینگریستم و یک احساس درونی بمن میگفت که بزودی حوادثی در این باغ خزان زده و غم انگیز روی خواهد داد. بهروز از آن روز دیگر به باغ بازنگشته بود و ظاهراً چنین بنظر میرسید که او دیگر هرگز به آن خانه باز نخواهد گشت. یکی دوبار از رویا خانم تقاضا کردم اجازه دهد که وارد اتاقش شوم و با او صحبت کنم، اما او بشدت مخالفت کرد و اجازه ورود به اتاقش را بمن نداد. پس از آن روزی هم که راز با وقاحت گفته بود که قصد دارد که خودش را تسلیم بهروز کند، دیگر مایل نبودم با او روبرو شوم و با او حرف بزنم. اما خاموشی سهمگین و ملال آوری خانه را فرا گرفته بود. میل به حرف زدن و عطش دانستن ناچارم ساخت پشت در اتاقش بروم و ضربه ای به در بزنم. ابتدا هیچ جوابی نیامد. اما چون مجدداً چند ضربه به در زدم، صدای خسته راز به گوشم رسید: "-بله..."، جواب دادم: "-راز... من هستم، اجازه میدهی وارد اتاقت شوم...". با بی میلی گفت: "-نه... فعلاً کار دارم..."، گفتم: "-اما میخواستم در مورد وضع رویا خانم با شما صحبت کنم..."، اما دوباره گفت: "-گفتم که فعلاً کار دارم...". با عصبانیت صدایم را بلندتر کردم و گفتم: "-ولی وضع روحی مادرتان اصلاً خوب نیست...". با خشم جواب داد: "-من هم وضع بهتری ندارم..."، گفتم: "-آخر چه اتفاقی افتاده است... مگر این خانه را نفرین کرده اند... بیایید با کمک هم این طلسم را بشکنیم...". تند و عصبانی جواب داد: "-طلسم عشق شکستنی نیست..."، گفتم: "-اجازه بدهید وارد اتاق شوم تا بهتر با هم صحبت کنیم". فریاد کشید: "-مگر کر هستی... گفتم حوصله ندارم...". ناچار بسوی اتاقم برگشتم و منتظر گذشت زمان ماندم. بالاخره این وضع نمیتوانست به همین شکل و منوال، به همین صورت کسالت آور و مسخره ادامه پیدا کند. موضوع مهم بهروز بود... و حالا که او رفته بود، به تدریج همه چیز وضع عادی بخود میگرفت و روبراه میشد. آن روز به یادم افتاد که راز، شبها داخل باغ با بهروز ملاقات میکرد. آیا واقعاً هنوز هم بهروز به این خانه می آمد؟ تصمیم گرفتم شب در باغ کشیک بکشم. مواظب باشم و چنانچه بهروز را دیدم، باز به او حمله کنم و تا آنجا که امکان دارد، او را کتک بزنم و استخوانهایش را خرد کنم تا برای همیشه فکر بازگشت به آن باغ را از سرش بیرون کند. ولی آن شب تا صبح بیدار ماندم و در باغ هیچ حادثه ای اتفاق نیافتاد. ماه غمزده پاییز، نور پریده رنگش را بر درختهای زرد و عریان میپاشید. باد ملایم شبانگاه آخرین برگهای پژمرده را به تاراج میبرد و آب استخر موجی یکنواخت و کسالت آور و اندوه افزا داشت... وقتی سپیده دمید، خسته و بی رمق به اتاقم رفتم و با اعصابی کوفته و بهم ریخته روی تختخواب افتادم و بخواب عمیقی فرو رفتم. نمیدانم، یادم نیست چه مدتی در خواب بودم که ناگهان با صدای فریاد راز از خواب پریدم: "-بلند شو... بلند شو... قربانعلی با تو هستم... با تو هستم...". راز کنار تختخواب من ایستاده بود و مرا بشدت تکان میداد. تا چند لحظه پس از گشودن چشمانم، بکلی گیج و منگ بودم. نمیدانستم چه روی داده است. وحشتزده و مضطرب گفتم: "-چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا اینقدر رنگت پریده است؟" با چشمان گریان گفت: "-مامان رویا... مامان رویا..." و گریه مجالش نداد تا حرفش را تمام کند. از جا پریدم و از تختخواب پایین آمدم و شتابزده پرسیدم: "-رویا خانم چه شده است؟" در میان هق هق گریه گفت: "-امروز میخواستم با او صحبت کنم... میخواستم بدانم این وضع، وضعی که در این خانه نفرین شده و لعنتی پیش آمده تا کی باید ادامه پیدا کند. وقتی پشت در اتاقش رفتم..." باز گریه بلند صحبتش را قطع کرد. گفتم: "-نگران نباشید شاید باز برای انجام کاری بیرون رفته است...". گریه کنان جواب داد: "-نه... نه..."، پرسیدم: "-پس چی؟ شما چه فکر میکنید؟" گفت: "-هرچی صدایش کردم، جواب نداد. ناچار در اتاق را باز کردم و وارد شدم... خدای من چقدر وحشتناک بود... مامان رویا بحالت اغماء افتاده... دهانش کف کرده و رنگش سیاه شده است... خیال میکنم... خیال میکنم سم خورده و خودکشی کرده است...". دیگر مهلت ندادم راز حرفهایش تمام شود. تمام قدرتم را در پاهایم متمرکز کردم و با عجله شروع به دویدن کردم. راز نیز با همان سرعت پشت سر من میدوید. وقتی به اتاق رویا خانم رسیدم، در باز بود. نیمی از تنه او از روی تختخواب پایین افتاده بود و از کنار لبهایش کف بدرنگی بیرون میزد. صورتش سیاه شده و دور چشمانش حلقه کبودی نقش بسته بود. نه صدایی میکرد، نه ناله ای داشت. فقط بهنگام تنفس، گلویش خرخر صدا میکرد. دستانم را دور کمرش حلقه کردم و سعی نمودم او را درست روی تختخواب بخوابانم و بعد رو به راز که در کنار من ایستاده و صورتش را میان دستانش پنهان کرده بود، گفتم: "-دکتر... دکتر خبر کن...". راز از اتاق بیرون دوید و من نبض رویا خانم را گرفتم... واقعاً او در حالت اغماء بود و چنان بنظر میرسید که آخرین لحظات عمرش را میگذارند. به یاد حرفهای رویا خانم افتادم. به خاطرم آمد که او گفته بود، ظاهراً بطور مصنوعی دست به خودکشی خواهم زد. اما آیا صحنه ای که من میدیدم، میتوانست یک صحنه مصنوعی باشد؟ چگونه امکان داشت رویا خانم خود را به آن صورت دلخراش و هول انگیز دربیاورد؟ شک و تردید کشنده ای، مثل سرطان به جانم چنگ انداخته بود. نمیدانستم آیا همانطور که رویا خانم گفته بود، او را به خانه دوستش، دوستی که من هرگز ندیده بودم و فقط رویا خانم آدرسش را در اختیار من گذاشته بود ببرم، یا او را به بیمارستان برسانم؟! آیا اگر او را به خانه دوستش میبردم و او بر خلاف تصور من واقعاً سم خورده و اقدام به خودکشی کرده بود، چه وضعی پیش می آمد؟ حتماً مرگش قطعی بود و در این صورت من تا آخر عمر نمیتوانستم آسوده زندگی کنم و بار گناه مرگ رویا خانم را همواره بر دوش خود احساس میکردم. اما از سویی دیگر، اگر او را بجای بردن به خانه دوستش به بیمارستان میبردم و آنجا معلوم میشد که این خودکشی، یک عمل تقلبی و مسخره است، رویا خانم رسوا نمیشد و برای همیشه از من نمیرنجید؟ نمیدانستم چکار کنم. در بلاتکلیفی و تردید به سر میبردم. کفی که از دهان رویا خانم بیرون میزد، سیاهی پوستش، کبودی دور چشمش، کندی عجیب نفسش... همه آثار و علائم یک مرگ بود... مرگی واقعی و دور از تصنع و فریب... ناگهان فکری به خاطرم رسید. شاید براستی رویا خانم به من حقه زده بود! یعنی شاید حقیقتاً قصد خودکشی داشته و چون میترسیده که او را به موقع به بیمارستان برسانند و نجات دهند، به من گفته بود که بطور مصنوعی اقدام به خودکشی میکند و با این حرف میخواسته تا او را به خانه دوستش ببرند و آنجا وقتی متوجه قضیه شوند که دیگر کار از کار گذشته باشد. دیوانه وار از جا پریدم. وارد هال شدم و فریاد زدم: "-راز... راز...". او به سرعت از پله ها پایین آمد و گفت: "-الان دکتر میرسد..." و دوباره شروع به گریه کرد. با ناراحتی گفتم: "-اگر میگذاشتی که من وارد اتاقت شوم و در مورد وضع روحی مادرت با تو صحبت کنم، کار به اینجا نمیکشید". همینطور که میگریست، گفت: "-من چه میدانستم که او واقعاً میخواهد دست از بهروز بکشد". با تمسخر جواب دادم: "-دست از بهروز یا دست از زندگی؟" گفت: "-فرقی نمیکند... بهروز و زندگی هر دو یکی بودند...". برای اینکه تحقیرش کرده باشم، گفتم: "-آنطور که فکر میکنی نیست. چند روز قبل او برای همیشه بهروز را از این خانه بیرون کرد و حتی بدستور رویا خانم، من بهروز را کتک زدم. دندانش را شکستم و او را که مثل یک سگ کثیف و کتک خورده زوزه میکشید، از این خانه بیرون انداختم". با خشم غرید: "-پس در این خانه خبرهایی بوده که من از آن بی اطلاعم..."، جواب دادم: "-خودت میخواستی بی خبر و بی اطلاع بمانی...". باز گفت: "-پس برای همین است که دیگر بهروز به این خانه نمی آید؟" گفتم: "-از بس عشقش حقیقی و باصداقت بود، با اولین ضربه مشت همه چیز را فراموش کرد". در حالیکه سرخ میشد، جواب داد: "-اجازه نمیدهم جلوی من اینطور حرف بزنی...". میخواستم پاسخ مناسبی به او بدهم که زنگ در خانه به صدا درآمد و من دوان دوان برای باز کردن در باغ رفتم. پزشک قدیمی خانواده ما بود. همان کسی که همیشه حاج آقا را مداوا میکرد. با وجود اینکه دیگر هوا گرم نبود، صورتش مثل لبو سرخ شده و از سروکله اش عرق میریخت. تند و جویده جویده پرسید: "-کی این اتفاق افتاده است؟" در حالیکه پشت سر او میدویدم و سعی داشتم کیفش را بگیرم، گفتم: "-درست نمیدانم. صبح دخترش متوجه جریان شده است..."، گفت: "-وضع تنفسش چگونه است؟" جواب دادم: "-بسیار بد و نامرتب... گلویش خرخر میکند... باید او را ببینید...". از هال گذشتیم و وارد اتاق شدیم. دکتر با عجله مشغول معاینه کردن او شد. گوشی اش را روی قلب او گذاشت و بعد فشارش را گرفت. سپس تند تند چیزی روی کاغذ نوشت و بدست من داد و گفت: "-حالش وقیم است... باید او را سریعاً به بیمارستان منتقل کنیم... خوب شد من اتومبیلم را آوردم... کمک کن او را داخل اتومبیل بگذاریم...". همانطور که به دکتر کمک میکردم تا رویا خانم را از روی تختخواب برداریم، با خودم فکر کردم که دیگر کار رویا خانم تمام است. او همانگونه که من فکر کرده بودم، واقعاً قصد خودکشی داشته و برای اینکه مبادا او را نجات دهند، آدرس دوستش را به من داده بود تا او را آنجا ببرم. اشک در چشمانم حلقه زد و همان موقع تصمیم گرفتم اگر رویا خانم بمیرد، انتقام خون او را به هر قیمتی شده از بهروز بگیرم... رویا خانم را روی صندلی عقب اتومبیل خواباندیم. دکتر پشت فرمان نشست و من نیز در کنارش قرار گرفتم و در حالیکه صدای گریه شدید راز در غرش اتومبیل محو میشد، حرکت کردیم. همینکه وارد خیابان شدیم، دکتر آهسته گفت: "-نگران نباش... چیز مهمی نیست...". لبم را برای جلوگیری از گریه به دندان گرفتم و گفتم: "-ولی آقای دکتر... شما چند لحظه پیش گفتید حال او وقیم است...". دکتر که دانه های درشت عرق روی صورت گوشتالو و سرخش میدوید با خونسردی گفت: "-تو که میدانی من چقدر به حاج آقا ارادت داشتم!" حیرت زده گفتم: "-ارادت به حاج آقا چه ربطی به خودکشی رویا خانم دارد؟" دکتر بی آنکه یک لحظه چشمش را از مقابل بردارد و به من نگاه کند، گفت: "-رویا خانم مثل خواهر من است!" گیج و منگ گفتم: "-آقای دکتر اصلاً معنی حرفهای شما را نمیفهمم...". با اندکی تعجب گفت: "-اما رویا خانم به من گفته بود که شما از همه چیز باخبر هستید!" پرسیدم: "-از چی باخبر هستم؟" پاسخ داد: "-از اینکه رویا خانم خودکشی میکند!" با ناراحتی گفتم: "-او مرا فریب داد. او قصد نداشت واقعاً خودکشی کند". دکتر با آرامش لبخند زد: "-من که گفتم چیز مهمی نیست!" کم کم داشتم متوجه منظور دکتر میشدم. نگاهی به رویا خانم که هنوز به همان وضع اول روی صندلی عقب افتاده بود، انداختم و بعد بسرعت به دکتر نگاه کردم و فریاد زدم: "-دکتر پس او... پس او بطور مصنوعی خودکشی کرده است... پس او نمیمیرد... پس هیچ خطری او را تهدید نمیکند؟" دکتر خندید: "-نه... خیالت راحت باشد...". با ناباوری گفتم: "-ولی این سیاهی صورت... این کبودی چشمها... این کندی نبض... این کف دور دهان...". دکتر با لحن پدرانه ای گفت: "-علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده است... یک قرص کوچک گاهی قادر است تمام علائم و نشانه های مرگ را در انسان پدید آورد...". پرسیدم: "-پس دکتر الان کجا میرویم؟" جواب داد: "-همانطور که رویا خانم خواسته بود به خانه دوستش..."، گفتم: "-رویا خانم کی از این حالت خارج میشود؟" دکتر نگاهی به ساعتش انداخت و به سرعت اتومبیل افزود و گفت: "-داشتم فراموش میکردم. باید عجله کنیم. نسخه ای که نوشتم یک آمپول است. آن را از داروخانه سیزده آبان خریداری کن تا به محض اینکه به خانه دوست رویا خانم رسیدیم، آمپول را به او تزریق کنم...". خبر مرگ رویا خانم، راز را دچار بهت و تأثر عجیب و دور از انتظاری کرد. او حتی آنقدر حالش بد بود که نتوانست در مراسم خاکسپاری مادرش شرکت کند. همانطور که با چشمان درشت و خوش رنگش به گوشه ای خیره میشد، هذیان میگفت و گاهی آرام و بیصدا اشک میریخت. از بهروز هیچگونه خبری نبود. چنان از او بی اطلاع بودیم که من داشتم باور میکردم که او از نقشه اش صرف نظر کرده است. راز سیاه پوش شده بود و در این لباس زیباتر و دلرباتر از همیشه بنظر میرسید. من یک لحظه نیز او را تنها نمیگذاشتم. یک لحظه از او غافل نمیشدم. حتی شبها چند بار هراسان و وحشتزده از خواب میپریدم و به سراغ او میرفتم و وقتی مطمئن میشدم که آسوده خوابیده است، آن وقت به اتاقم که عوض شده بود و از گوشه باغ، بداخل ساختمان منتقل شده بود، میرفتم. مراسم چهلم رویا خانم نیز برگزار شد. در مراسم چهلم، راز بر خلاف گذشته بشدت بیتابی کرد... ضعف کرد... اشک ریخت... شیون کرد و پشت سر هم از هوش میرفت. عده معدودی در این مراسم شرکت کرده بودند. وقتی مراسم تمام شد، راز از فرط خستگی روی تختخواب افتاد و بخواب عمیقی فرو رفت. او واقعاً طی این مدت شکسته و لاغر شده بود و حقیقتاً از مرگ مادرش غمزده و افسرده بود... (پايان قسمت شانزدهم) |
||
|
|
|
|
|
رمز زندگی پیچیدگی دنیای درون انسان کمتر از پیچیدگی دنیای بیرون آن نیست. در هر شخص سه حالت مختلف: کودک – والد – بالغ وجود دارد. ضبط رویدادهای درونی انسان که شامل کلیة احساسات و غرایز مثبت و منفی است و بین تولد و 5 سالگی در مغز شخص تولید میشود، "کودک" نامیده میشود. ضبط رویدادهای خارجی که بدون سئوال و حتی با زور بین تولد و چند سال اول زندگی (تقریباً تا سن آغاز دورة دبستان) در مغز شخص تولید میشود، "والد" نامیده میشود. "بالغ" بر آن پدیده های شگفت انگیزی اطلاق میشود که از حدود ده ماهگی در کودک بکار میپردازد. بالغ ضبط اطلاعاتیست که از راه تحقیق و سنجش تجربه ها بدست آمده است. برای کودک چهار وضعیت احساسی در نظر گرفته میشود: 1- من خوب نیستم – شما خوب هستید. 2- من خوب نیستم – شما خوب نیستید. 3- من خوب هستم – شما خوب نیستید. 4- من خوب هستم – شما خوب هستید. "کودک" هر کس تا رسیدن به سن سه سالگی یکی از سه وضعیت اول را نتیجه گیری کرده است. اولین تصمیم هر کودک که بدلیل ضعف و ناتوانی او و احتیاج به دیگران گرفته میشود، وضعیت اول است. سپس با طرز رفتار و برخورد پدر و مادر و دیگر اطرافیان این وضعیت امکان دارد جای خود را به وضعیت بعدی بدهد که تا پایان عمر در او وجود خواهد داشت. احساس حقارت، اتکاء به نفس و عدم آن، حسادت، شادی، عشق، نفرت، خنده، گریه، و خلاصه آنچه در غرائز و احساسات ما جای میگیرند، نتیجة اختیار یکی از سه حالت گفته شده است. وضعیت چهارم با سه وضعیت قبلی که بر پایة احساساتند، متفاوت است. زیرا بر پایة تفکر، ایمان و قول و قرار خود شخص میباشد و درواقع یک وضعیت روحی است و نه یک احساس. انبوه عظیم از سوابق ذهنی و آنچه از طریق تلقین پدر و مادر در مغز جای گرفته و به کودک یاد داده شده مانند تعصب، خجالت، دستپاچگی و ناراحتی، "والد" نامیده میشود. "بالغ" یک کنترل کننده است که بر پایة تجزیه و تحلیل مطالب، اعمال "کودک" و "والد" را زیر نظر میگیرد. آنچه حائز اهمیت است، اینست که بالغ در بسیاری از افراد در تمام عمر رشد زیادی نخواهد کرد. حال سئوالی مطرح میشود: آیا ظرفیت و نوع ساختمان این سه قسمت مغز در همة افراد یکسان است؟ و آیا در نتیجة تأثیرپذیری آنها مشابه است؟ برای روشن شدن مطلب سئوال دیگری میکنیم. آیا هرگز اتفاق افتاده در خانواده یا دوستان و آشنایانتان دو خواهر یا برادر را ببینید که در محیطی یکسان و تحت شرایط یکسان و با یک تربیت، بصورت دو آدم کاملاً متفاوت، با روحیات و اخلاقیات مغایر هم وارد اجتماع شده اند؟ دلیل آن چیست؟ آیا میتوان یک تصویر کلی بدست آورد که تا حد ممکن شامل معیارهایی برای تشخیص استعدادها و قابلیتهای افراد بشر باشد؟ یک قاعدة جبری میگوید: مثبت در مثبت، مثبت است و مثبت در منفی، منفی میشود. یک راه رسیدن به جوابی برای سئوال ما نیز همینست. ظرفیت والد کودک بدنیا آمدة ما چقدر است. بالغ او تا چه حد فعال است و چه قسمتهایی از کودک او قوی تر شده هستند؛ و بنابراین چه نوع رفتاری با او داشته باشیم که اثر دلخواه را داشته باشد و مثبت باشد. مسلماً کودکی که ظرفیت پذیرش "والد" او کم است، از امر و نهی ما به خشم می آید و اگر گفتة ما جنبة تحکم داشته باشد، دقیقاً برعکس خواهد کرد، یعنی منفی است و نقطة مقابل آن کودک بیچاره ضعیفی است که بالغ چندان اثری در او ندارد و یک صندوق بزرگ "والد" برای پر کردن دارد. او تا ابد از لولوی سیاهی که در کودکی او را از آن ترسانده اند، میترسد و هرگز حتی بخاطرش خطور نخواهد کرد که ممکن است مادر عزیزش هم گاهی حرفهای بی منطق و نادرست از دهانش خارج شود. او آنچه میشنود، میپذیرد؛ درست برعکس خواهر شیطانش که با لبخند تمسخرآمیزی، بی توجه به دیگران میخواهد خودش تجربه کند! جهت رسیدن به مقصود، یعنی یافتن راهی برای درک بهتر نکات مثبت و منفی شخصیت انسانها، از کهن ترین علم عالم میتوان کمک گرفت: "شناخت روان با استفاده از علم نجوم"
از 12 دی تا 12 بهمن: برج جدی (بزغاله) از 13 بهمن تا 10 اسفند: برج دلو از 11 اسفند تا 12 فروردین: برج حوت (ماهی) از 13 فروردین تا 11 اردیبهشت: برج حمل (بره) از 12 اردیبهشت تا 11 خرداد: برج ثور از 12 خرداد تا 10 تیر: برج جوزا (دو پیکر) از 11 تیر تا 10 مرداد: برج سرطان (خرچنگ) از 11 مرداد تا 10 شهریور: برج اسد (شیر) از 11 شهریور تا 9 مهر: برج سنبله از 10 مهر تا 10 آبان: برج میزان (ترازو) از 11 آبان تا 10 آذر: برج عقرب از 11 آذر تا 11 دی: برج قوس اولین قسمت تقسیم بندی نشان میدهد که متولد هر ماه از نظر تصمیم گیری و نوع فعالیت چگونه است: 1- ثابت قدمان این گروه که فکر دهنده و تشکیلات دهنده هستند، بیشتر بر پایة دلیل و منطق عمل میکنند. فقط زمانی آسایش خاطر دارند که بتوانند با فراغ بال به تفکر و تفحص بپردازند. مطالب را تجزیه و تحلیل کنند و نتایج را در مغزشان ثبت کنند. قسمت "بالغ" در این افراد بیشتر رشد میکند و امکان رسیدن به حداکثر ظرفیت را دارد. بهمین دلیل از قدرت درک فوق العاده ای برخوردارند. بیشتر فیلسوفها و متفکرین بزرگ جهان از میان این گروه برخاسته اند. بنابراین اگر کارهایی از قبیل تشکیلات دهی، پیدا کردن راه حل برای مشکلات، قضاوت و خلاصه هر چه احتیاج به فکر کردن داشته باشد به آنان واگذار شود، بهترین خواهند بود. از این تعاریف مشخص میشود که این افراد تحمل دستور پذیری را ندارند. زیرا میدانند دارای اندیشة برتر هستند و بنابراین فعالیتهای هنری، کارهای آزاد و کارهای تحقیقی برایشان مناسب است. متولد برجهای ثور، اسد، عقرب و دلو اعضاء این گروه هستند. 2- کاردینالها یا راهنمایی کنندگان حافظة این گروه فوق العاده است. آنها نتایج تجربیات تاریخ را بخاطر میسپارند و سپس برای دیگران شرح میدهند. بهترین سخنوران، پزشکان، پرستاران، قانون گذاران و متخصصین کامپیوتر که کارشان احتیاج به دقت و یادگیری دارد، در این گروه جای دارند. با این تعاریف مشخص میشود که قسمت "والد" در آنها قویست. شایسه ترین مشاغل برای آنها کارهائیست که مسئولیتی را بعهده شان بگذارد تا وجدانشان در نتیجة انجام آن آسوده شود. متولدین برجهای حمل، سرطان، میزان و جدی جزء این گروه قرار دارند. 3- راوی ها این دسته که برقرار کنندة سیستم ارتباطات در جهان هستند، متخصصین روابط عمومی میباشند. کارهایی از قبل شهرداری، ساختن پارکهای عمومی و تفریحی، امور تجارتی، مترجمی، معاملات ملکی، خبرنگاری و خلاصه هر کاری که با مردم سروکار داشته باشد، به آنها واگذار کنید تا شاد و خندان باشند. "کودک" وجودشان چنان قویست که باید یکسره خود را سرگرم کند. درغیراینصورت دچار افسردگی روحی میشوند. در کارهای هنری نیز بسیار موفق خواهند بود، مثل بازیگری تئاتر و یا سناریو نویسی و پرداختن به موسیقی کلاسیک. متولد ماههای جوزا، سنبله، قوس و حوت جزء این گروه هستند. * * * * * * تقسیم بندی دوم بر حسب مثبت و منفی بودن نیروهای درونی افراد صورت میگیرد: 1- مثبت افرادی که دارای روحیة مثبت و به تعریفی مذکر میباشند. افرادی مصمم، با تحرک و ایده الیست. آنها برای اثبات عقاید خود پافشاری میکنند. رک و راست و تاحدی پرخاشجو هستند و در گفتار و رفتارشان هیچ نوع سیاستی را اعمال نمیکنند. این گروه که تحت تاثیر نیروهای روشن قرار دارند، به زندگی خوش بین هستند. متولدین ماههای حمل، جوزا، اسد، میزان، قوس و دلو از این گروهند. 2- منفی افرادی که دارای روحیة منفی و به تعریفی مؤنث میباشند. دارای رفتار ملایم، با سیاست، تأثیرپذیر و عاقبت اندیش هستند. آنها برای هر کار نقشه ای طرح میکنند و هرگز حرفشان را مستقیم ادا نمیکنند. با کنایه سخن میگویند و حرف دیگران را تفسیر میکنند. این گروه تحت تاثیر نیروهای تاریک قرار دارند، تا حدودی به زندگی بدبین هستند. متولدین ماههای ثور، سرطان، سنبله، عقرب، جدی و حوت از این گروهند. * * * * * * تقسیم بندی سوم عنصر وجود افراد را مشخص میکند: 1- آتش "الهام پذیر"... آنها که عنصر وجودشان اصطلاحاً "آتش" نامیده میشود، پر انرژی و با تحرک هستند. آنها زندگی را دوست دارند و میخواهند از هر لحظة آن کمال استفاده را بنمایند و در واقع مانند شعله های آتش لحظات زندگی را در برمیگیرند و میسوزانند. به ظاهر بیشتر از باطن اهمیت میدهند و تا حدی سطحی با مسائل برخورد میکنند. آتشین مزاجها عبارتند از متولدین حمل، اسد و قوس 2- هوا "قوای مغزی"... فضا جولانگاه این گروه است. قوای مغزی و گیرنده و فرستندة آنها بسیار قویست. بیسیمشان مرتباً اطلاعات گرفته شده را به کامپیوتر میدهد و کامپیوتر سریع السیر تجزیه و تحلیل میکند. آنها نسبت به دنیای مادی و امور جزئی و روزمره و ظواهر زندگی علاقه ای ندارند. فکرشان آزادانه در مناطق بالا حرکت میکند و نکته ای از دیدشان پنهان نمی ماند و مسیر فکر و درک ایشان بسیار مستقیم و بدون انحراف است. اگر به هوا نگاه کنید، متولدین ماههای جوزا، میزان و دلو را مشاهده میکنید. 3- آب "احساسات"... این افراد گاه از کنار یک آبشار زرین و گاه از عمق اقیانوس به شما مینگرند و برایتان نقشه میکشند. دیگر شانس شماست که به تفرجگاه بروید یا غرق شوید. آنها بسیار حساس و زودرنج هستند و با دقت زیاد از بیراهه های زندگی عبور میکنند! لذایذ دنیا را میشناسند و در خوش گذراندن اوقات مهارت دارند. بسیار مهربان و صبور هستند و معمولاً راه بهتر زیستن را خوب پیدا میکنند. متولدین ماههای سرطان، عقرب و حوت از این گروهند. 4- خاک "مادی"... تکلیف این گروه معلوم است، خاکی هستند. اهل زمین و زندگی واقعی بشری. آنچه به کارهای روزمره مربوط شود مانند وضع قوانین رانندگی، تجارت، کسب و کار، تهیة مایحتاج و خلاصه زندگی کردن با تمام ابعادش به آنها تعلق دارد. انصافاً هم از عهدة آن بر می آیند. بسیار فعال هستند و ماده برایشان معنی همه چیز را دارد. آنها در دنیای مادی زیست میکنند و معنی زندگی در درجة اول برایشان نفس کشیدن، تهیة سرپناه و پیدا کردن کسی است که بشود به او تکیه کرد. بقیة کارها بنوبت خودشان پیش می آیند. متولدین ماه های ثور، سنبله و جدی در این گروه جای دارند.
|
||
|
|
|
|
|
Oceans apart day after day and I slowly go insane |
||
|
|
|
|
|
عصر جمعه بود. دریای خروشان موجهایش را به سینه صخره ها میکوبید. هیچکس در ساحل دیده نمیشد. دختری تنها با موهای سیاه و صاف که مانند قیری مذاب روی شانه هایش ریخته بود، به کنار ساحل آمد. دلش گرفته بود. میخواست به غروب آفتاب نگاه کند و دلتنگی اش را با آب دریا پاک کند. موج بلندی به کنار پاهایش آمد و ساقهای سپید و خوش تراشش را خیس کرد. باد خنکی میوزید و تن دختر را نوازش میداد. دختر احساس گنگ و ناشناخته ای داشت. چشمان زیبایش را که با مژه های سیاه و بلند احاطه شده بود، به دوردست دوخت، آنجا که خطی رویایی بین دریا و آسمان کشیده شده است. همانطور که به دریا مینگریست، بطری سبز رنگی توجهش را جلب کرد. انگار قایقی با مسافر خسته و درمانده بر روی آب سرگردان بود و موج دریا او را به اینطرف و آنطرف میکشاند. دفعتاً موجی بلند از طرف دریا، بطری را به کنار پاهای دختر آورد. دختر دقت کرد، داخل بطری یک کاغذ پیچیده شده را دید. گویی مسافر یک کشتی شکسته که اسیر طوفان شده بود، برای نجات خود نامه ای نوشته است و آن را داخل بطری گذاشته بود. دختر دوان دوان تنش را به آب زد و بطری را از آب بیرون کشید. در بطری را به سختی باز کرد و کاغذ را درآورد. کنجکاوی دختر تحریک شد که نامه را بخواند تا از راز آن باخبر شود. "عشق من کجایی...؟ الان در چه حالی هستی...؟ آیا هنوز به من فکر میکنی...؟ آیا هنوز به یاد من هستی...؟ آیا ميداني من در چه حالی هستم و چه درد و زجری ميكشم...! مثال كسي را دارم كه از بهشت رانده شده است... تا وقتي با تو بودم، هيچوقت نميدانستم دوري از تو اينقدر دردناك است... تو به من خيلي چيزها ياد دادي و من آدم نادانی بودم كه قدر تو را ندانستم... وقتی به تو فکر میکنم، احساس میکنم که مثل آدمي بودم كه یک روز مرواريدی از دریا هدیه گرفت... تا وقتي آن مروارید در دستش بود، به آن اهميت نميداد چون نميدانست چه ارزشي دارد. ولي وقتي از دستش افتاد و به دریا بازگشت، تازه فهميد چه گوهري را از دست داده... حالا هرچي کنار دریا می ایستد دیگر دریا، مروارید را به او برنمیگرداند... آره قشنگم، من كور بودم. نميديدمت... تو به من چشم دادي، تو به من بينايي دادي و چقدر دردناك است، وقتي آدم چشمانش باز بشود، ولي نتواند کسی که به او چشم داده را ببيند... نمیدانی چقدر زجرآور است، که کسی یک عمر لال باشد، ولی وقتی زبان باز میکند، نتواند حرف دلش را به کسی بزند... نمیدانی چقدر تلخ است که کسی یک عمر کر باشد، ولی وقتی گوشهایش شنوا میشوند، نمیتواند زمزمه های عاشقانه زیر گوشش بشنود... يادت هست به من ميگفتي که تو اصلاً احساس نداري... يادت هست از من گلایه میکردی که چرا هيچوقت به تو نميگویم "دوستت دارم"... یادت هست به من میگفتی که تو مثل سنگ هستی و هیچوقت به تو اهميت نميدهم...! خوب حالا من چكار كنم...؟ آمدی من را پر از احساس كردي و رفتي...! الان كه من همان کسی شده ام كه تو دوست داشتي، بايد با كي حرف بزنم؟ بايد به كي بگویم من هم دوست داشتن... من هم عاشق شدن رو بلدم...؟ آخر الان به چشمان چه کسی نگاه كنم و بگویم: دوستت دارم...؟ نميداني چقدر تلخ است... وقتي آدم نتواند حرف دلش را به کسی بزند...! نميداني چقدر زجرآور است وقتي آدم احساساتی بشود، ولی مجبور باشد که احساسش را در دل خفه كند...! نميداني چقدر دردناك است وقتی بخواهي به كسي بگویي دوستش داري، ولی... نميداني... نميداني من چي میکشم... مگر گناه من چه بود که اين كارها را با من كردي...؟ يعني من آنقدر آدم بدي بودم كه حالا باید چنین تاوان سنگينی را پرداخت كنم...؟ خدا كه شاهد است، به همان خدايي كه الان تنها همدم و مونس تنهایی من است، من تا وقتي با تو بودم، هيچوقت به دختر دیگری غیر از تو اجازه ندادم در زندگی ام وارد شود. شايد از ديد تو بي احساس بودم... شايد آنطوری كه تو ميخواستي به تو محبت نميكردم، ولي به خدا قسم ميخورم هرگز نخواستم به تو خيانت كنم. چرا... چرا آمدند دخترهایی كه ميخواستند به من نزديك شوند، ولي هر وقت شيطان ميخواست وسوسه ام كند، ياد چشمان معصوم تو مي افتادم كه مظلومانه دارند به من نگاه ميكنند... ياد محبتهاي بي دريغ تو مي افتادم كه عاشقانه نثارم ميكردي. به همين خاطر هيچوقت به خودم اجازه نميدادم، عشق پاكت رو آلوده كنم. دوست داشتم اين بدنم هميشه به تو تعلق داشته باشد... هميشه برای تو تميز و پاك باشد... دوست نداشتم دست هيچ غريبه اي به بدنم بخورد تا تو فقط لذتش رو ببري... ولي نميدانم... نميدانم چه شد... نمیدانم كدام آدم حسودي ما را نفرين كرد... نمیدانم کفاره کدام گناه دامنگیرم شد... نمیدانم دل چه کسی را شکستم که اینگونه دلم شکسته شد... نميداني تو با ترک من، چه بلایی سرم آوردی... نميداني من بعد از رفتنت به چه روزي افتادم. شايد باورت نشود، ولي وقتي رفتي، جاي خالي وجودت در زندگي و قلبم، مرا بيچاره كرد. كاشكي معتاد هروئيني بودم. کاشکی معتاد بودم تا حداقل براي ترك اعتیادم، دو سه هفته عذاب میکشیدم... ولي من براي ترك وجود تو در قلبم، ماهها خودم را در اتاقم محبوس كردم. بايد ميدیدي معناي واقعي افسردگی يعني چي...؟ بايد ميدیدي كه من را به چه روزي انداختي...! باید میدیدی که چگونه مانند شمعی میسوختم و ذره ذره آب میشدم... باید می آمدی و شکستن غرورم را میدیدی... آن مدتی که بخاطرت حالم خراب شده بودم، كارم این بود که به در و ديوار اتاقم نگاه كنم و تو را در هر نقطه اتاق تجسم كنم. باورت ميشود، من كه بقول خودت مثل سنگ بودم، بشينم و ساعت به ساعت گريه كنم...؟ در این مدت دلیل گریه آدمها را فهمیدم... فهمیدم که دلیل گریه شکستن قلب است... شکستن قلب که از خرد شدن غرور سرچشمه میگیرد. اما من ناراحت غرور شکسته ام نبودم. کسی که غرورش شکسته میشود دیگر غرور برایش معنی ندارد. غرور تا وقتی شکسته نشده، اهمیت دارد. اما وقتی غرور شکست، دیگر شکسته شده و از بین میرود. اما من به این خاطر اشک از چشمانم جاری میشد که دلتنگت میشدم... دلتنگت میشدم چون تو در کنارم نبودی تا سر بروی سینه ات بگذارم و احساس آرامش کنم. آرامشی که با رفتن تو، آن هم از زندگی ام رخت بربست. نميداني عصرهای روز جمعه به من چه ميگذشت... اصلاً يادت هست...؟ یادت هست که من و تو جمعه ها هميشه باهم بوديم. نميداني... نميداني بعد رفتنت، جمعه ها به من چگونه گذشت... جمعه های سیاه... شايد ساعتها به ديوار خيره ميشدم و ياد تو را در ذهنم مرور ميكردم و اشك ميريختم. تا آن هنگامی كه با هم بوديم، وقتي به ترانه ای گوش ميدادم فقط به ريتم آهنگ يا به نوع موسيقي توجه ميكردم. اما از وقتي تو رفتي، هنگامیکه به ترانه ای گوش ميدادم، در بحر مظمون شعر خواننده میرفتم که از چه مینالد... واي كه نميداني چه كشيدم... زجر... اشك... خون دل... حقیقتاً درد را با تمام وجود حس میکردم... آنجا بود که معنای واقعی غریبی را فهمیدم... یک روز تصمیم گرفتم برایت نامه ای بنویسم. موضوعي را میخواستم برایت بگویم. نميداني... با هر كلمه اي كه مينوشتم قطره ای اشك از چشمانم بروی نامه مي افتاد و کاغذ را خیس میکرد... ميداني چی نوشتم؟ خودم را به زمين كويري تشبيه كرده بودم كه روزی بازی سرنوشت تو را با آن آشنا کرد. وقتي ميخواستي از کنارش عبور کنی، از این زمین خوشت آمد. خواستي این زمین خشک و خشن را دگرگون کنی. خواستي این زمین کویری را به گلستان تبديل كني. خواستی در این زمین گل بكاري و آبادش كني. ولي افسوس... افسوس که هر چه زحمت كشيدي ثمر نداد. هر چه عرق ريختي... هر چه تقلا كردي... هر چه تلاش كردي، فايده اي نداشت. ديگر خسته شدي. پيش خودت گفتي "اين زحمتي كه من روي اين زمين كشيدم، هرجاي ديگری كشيده بودم، گلستان ميشد". برای همين اين زمين را ترك كردي. رفتي سراغ يک زمين ديگر، بلكه آنجا زحماتت فایده ای داشته باشد و سختیهایی که میکشی به ثمر بشیند. ولي چه حيف... چه حیف که بعد رفتنت يک گل شقايق از این زمين جوانه زد. يک گل قشنگ... يک گل ناز... يک گل دوست داشتني... نميداني اين گل چقدر قشنگ است... نمیدانی عطرش چگونه دنيا را برداشته است... چون اين گل كه يک گل معمولي نيست...! چون باغبان اين گل زحمت معمولي نكشيده... پاي اين گل، خون دل خورده... با اشكهاش خاکش رو آبياري كرده... ولي... ولي... ولي چقدر زود رفتي... چقدر زود از من نااميد شدي... كاشكي ميماندي و گلت را ميدیدي... ميدیدي كه این گل چقدر نازه... چقدر قشنگه... چقدر معركه شده... ولي همه چيز را خراب كردي. رفتي و تمام پلهاي پشت سرت را هم خراب كردي... حالا من نميدانم با اين گل چكار كنم... نميدانم چطوری میتوانم از آن مراقبت كنم. ميترسم... ميترسم دست غريبه بيافتد و پرپرش كند... ميترسم دست كسي بيافتد قدرش را نداند. از وقتی رفتی خيلي ها سعي كردن این گل را بدست بياورند، ولي نتوانستند... چون من نتوانستم به کسی اعتماد کنم... دوست ندارم این گل قشنگ و خوش بو را در هر گلداني بکارم. آخر به تو كه گفتم اين يک گل معمولي نيست. شايد هزاران گل شبيه اين باشند، ولي هيچ كدامشان نميتوانند عطر اين گل را داشته باشند. عطر اين گل آدم را مست ميكند... آدم را از خود بيخود ميكند... اگر ولش كني هر آدم عاقلی را ميتواند ديوانه كند... حالا نميدانم... نميدانم چكار كنم... نمیتوانم اميدي هم به تو داشته باشم... تو ديگر با من بيگانه شده اي... بين من و تو به اندازه وسعت درياها، به اندازه بزرگي آسمانها فاصله افتاده است. من و تو دیگر با هم غریبه شده ایم. من فقط ميتوانم ياد خاطراتت بيافتم. خاطراتي كه آنها هم ديگر با غبار زمان در حال کمرنگ شدن هستند. فقط منتظرم... منتظر باغبان دلسوزی که بياید و قدر اين گل را بداند... نميدانم آيا اصلاً چنين چيزي امكان پذير هست يا نه؟ ولي من كه كاري از دستم بر نمیاید. فقط بايد منتظر بمانم تا هر زمان که طول بکشد.... میخواهم برایت بگویم که من گمشده اي دارم كه نميدانم کیست و كي ميتوانم پيدایش كنم. شايد وقتي ديگر... شايد روزی از راه دور بياد، کسی كه از جنس درد باشد... کسی كه میداند من چه زجری كشيدم... به چه مصيبتي گرفتار شدم تا اين گل سر از خاك دربياورد و ریشه بگیرد... تا آن وقت منتظر ميمانم. فقط از خدا ميخواهم كه به من صبر دهد. نميدانم چقدر ميتوانم تحمل كنم... ولی تا جایی که ممکن است، تلاشم را میکنم... اما در دلم نگرانم... نگرانم که مبادا روزی اين گل پژمرده شود، زیرا همه زحمات به هدر میروند... چون ممکن است به آدمي تبدیل شوم كه دیگر برایش احساس، عاطفه، محبت و از همه مهمتر عشق معنایي نداشته باشد. برایم دعا كن تا گمشده ام را پیدا کنم..." نامه که به انتها رسید، دو قطره اشک از چشمان دختر فرو افتاد. کاغذ را دوباره درون بطری گذاشت و درش را بست. سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. پرستویی از بالای سرش پرواز کرد. دختر بطری را بسوی دریا پرتاب کرد و با قدمهایی آهسته بطرف خانه اش براه افتاد... |
||
|
|
|
|
|
|
||