|
|
|
|
|
ادامه داستان توهم (قسمت هفدهم) فردای مراسم چهلم، راز را دیدم که در باغ قدم میزند. از حالاتش فهمیدم که انتظار کسی را میکشد و نمیدانم چرا فکر میکردم که منتظر بهروز است. پس از مرگ رویا خانم، اولین بار بود که بهانه ای برای صحبت کردن با او داشتم. بنابراین نمیبایست این بهانه را از دست بدهم. بخصوص که مایل بودم بفهمم پس از مرگ مادر، آیا از نظر عشق به بهروز دچار تحولات روحی شده است یا نه... به او نزدیک شدم و آهسته و با احتیاط گفتم: "-خیلی خوشحالم که امروز شما از اتاق خودتان بیرون آمده اید...". خیلی خشک، بی آنکه از لحن صدایش بتوان غم یا شادی، مهربانی یا خشونت را فهمید گفت: "-بله... احتیاج به هواخوری داشتم". درحالیکه سعی میکردم خیلی عادی سئوال کنم و سؤظن و کنجکاوی او را جلب نکنم، پرسیدم: "-منتظر کسی هستید؟" سرش را که پایین بود، بالا گرفت. نگاهش را از روی موجهای کوچک و ملال انگیز استخر برداشت و گفت: "-چطور مگه؟" شانه بالا انداختم و جواب دادم: "-هیچی... همینطوری... آخر قیافه و رفتارتان مانند آدمهای منتظر میماند...". آهی کشید و گفت: "-بله... انسان همیشه منتظر است... همیشه منتظر است اما بدبختانه در انتهای جاده های دراز انتظار خویش، کسی را نمی یابد...". کمی سکوت کرد و بعد یکدفعه به من نزدیک شد و در حالیکه صورتش را تا نزدیکی صورت من جلو آورده بود و رایحه دل انگیز نفس هایش روی صورتم پخش میشد، گفت: "-میدانی... اینجا کسی درد بی همزبانی را نمیداند... اینجا هیچکس آدم را به باغ مهربانی ها دعوت نمیکند... و این تلخ است... دردناک است... زجرآور است...". اشک در چشمان زیبایش جمع شده بود و حالت کسی را داشت که تصمیم ناگهانی گرفته است. من موج پر تلاطم این تصمیم را در چشمانش میخواندم و میترسیدم که اینبار نیز تصمیمش حاکی از جنون و بی بند و باری باشد و حوادث تازه ای بوجود آورد. برای اینکه او را بحرف بیاورم، گفتم: "-اگر شما تاریکی را دوست دارید، گناه از خورشید نیست". خندید... به قهقهه خندید و من که از خنده بی موقع و ناگهانی او متعجب شده بودم، گفتم: "-حرفم خیلی خنده دار بود؟" در حالیکه هنوز دنباله خنده اش قطع نشده بود، گفت: "-تو میدانی که به هیچوجه شبیه مستخدمین حرف نمیزنی؟" سرخ شدم. منظورش از این حرف چه بود؟ آیا میخواست به رخ من بکشد و به یادم آورد که من یک مستخدم هستم؟ آیا او نمیدانست که وقتی من پسر کوچکی بیش نبودم، بعلت استعداد شگرفم، بعلت اینکه تمام کتاب حافظ و سعدی را از بر بودم پدرش از من خوشش آمد و مرا همراه خود به تهران آورد؟ آیا نمیدانست که حاج آقا با سعی و کوشش زیادی مرا به دبیرستان البرز فرستاد؟ آیا او نمیدانست که اگر بعضی از جریانات سیاسی برای حاج آقا و در نتیجه برای من پیش نمی آمد، من دانشگاه را نیز در رشته حقوق سیاسی به پایان میرساندم؟ آیا او نمیدانست که پدرش هیچوقت بمن به چشم مستخدم نگاه نکرد و با وجود اینکه از دهات آمده بودم، قصد داشت از من یک سیاستمدار بزرگ مانند وزیر یا نماینده مجلس بسازد؟ آیا او به کرّات از پدرش نشنیده بود که میخواهد از من یک امیر کبیر دوم بسازد؟ پس حالا اگر من بخاطر پدر او ترجیح داده بودم در خانه آنها بمانم و از خانواده اش نگهداری کنم، دلیلی نداشت که مرا مستخدم بداند. اگر من مستخدم زاده بودم و در خانه آنها بزرگ شده بودم، دلیلی نداشت که مرا غلام خانه زاد بداند. بهمین دلیل سرخ شدم و سرم را پایین انداختم و گفتم: "-ولی خانم راز... من..."، نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت: "-آه که چقدر زود رنجی... من قصد توهین به تو را نداشتم. میخواستم بگویم که من هیچ کبوتری را ندیده ام که از قفس خوشش بیاید. در حالیکه تو کبوتری هستی که نمیخواهی از قفس پرواز کنی... به سینه آسمان پر بکشی، سینه ات را از عطر گلها، هوای سپیده دم و نم دریا سرشار سازی... این برای من عجیب است!" هر چند که من رفته بودم تا اسرار او را دریابم، تا بفهمم پس از مرگ مادر دچار چه تغییرات و تحولاتی شده است، اما او با زرنگی داشت راز دل مرا کشف میکرد. داشت به زخم چندین ساله ام نیشتر میزد، داشت مجبور به اعترافم میکرد. گفتم: "-بله در قفس باز است، اما بالهایم را چیده اند!" چشمان زیبایش را درشت تر کرد و پرسید: "کی!؟" این سئوال کوچک را چنان قاطع و سریع پرسید که نتوانستم از زیر بار جواب دادن شانه خالی کنم، گفتم: "-چند لحظه پیش به من گفتید که کسی اینجا شما را به باغ مهربانی ها دعوت نمیکند، درست است؟" سرش را تکان داد و گفت: "-بله..."، با صدای ملایمی گفتم: "-چشمانتان را بسته اید و در باغ مهربانی را که به روی شما گشوده شده است، نمیبینید. ولی آیا عطر کهنه این باغ را، رایحه مطبوع این باغ را نیز احساس نمیکنید؟" چنان نگاهم کرد که انگار به دیوانه ای عجیب و شگفت مینگرد و بعد با ناوری گفت: "-چه میخواهی بگویی؟" دیگر موقعش رسیده بود. زمان آن رسیده بود که راز دلم را با او در میان بگذارم. همه چیز را بگویم و اعتراف کنم. دیگر قادر نبودم زخمی را که آن همه مدت به سینه داشتم از او پنهان کنم. این زخم دهان گشوده بود و رنگ سرخ خون، همه چیز را فاش میکرد، گفتم: "-میخواهم بگویم پای دلم از این خانه نمیرود. در باز است، اما پای رفتن نیست. آسمان مرا بسوی خویش میخواند، اما بال پریدن نیست. من در این خانه اسیرم... اسیر شما...". تا چند لحظه بهت زده شده بود. گیج شده بود. بریده بریده نفس میکشید. رنگش مثل گچ پریده و سفید بنظر میرسید. روی پیشانیش دانه های عرق میدرخشید و همانگونه حیرت زده نگاهم میکرد. ادامه دادم: "-بله... تعجب نکنید... هیچ عجیب نیست. یک دهاتی هم میتواند عاشق شود. عشقی که پر شورتر و گرمتر از عشقهای ظاهری باشد. چی تصور میکردید؟ آیا خون دل خوردن مرا نمیدیدید؟ آیا متوجه نبودید که من از سرچشمه صاف و پاک و زلال محبت شما سیراب میشوم؟ آیا نمیدید که چگونه با نگاهم با شما حرف میزدم؟ آیا نمیدانستید که من فقط بخاطر وجود شما بود که اینهمه بی احترامی، اینهمه سرشکستگی را تحمل کردم؟ بله... من عاشق شما هستم... من دیوانه و سرگشته عشق شما هستم... و حالا با تمام وجود ملتمسانه از شما درخواست میکنم که عشق مرا بپذیرید...". بخوبی عصبانیت را در خطوط چهره اش و ناسزا را بر لبهایش دیدم، اما نمیدانم چرا خود را کنترل کرد. بر انفجار خود سرپوش گذاشت و آتش لجام گسیخته نفرتش را مهار کرد و گفت: "-نمیتوانم... نمیتوانم عشق تو را بپذیرم...". گستاخانه پرسیدم: "-چرا؟ میتوانید علتش را به من بگویید؟" لبش را به دندان گزید، یک لحظه سکوت کرد و بعد جواب داد: "-برای اینکه شخص دیگری وجود دارد". به تندی گفتم: "-بهروز؟" جواب داد: "-هم آره و هم نه!" گفتم: "-منظورتان را نمیفهمم". آهی بلند کشید و گفت: "-حق داری که نفهمی... ولی من باید خیلی ساده بگویم که مجبورم با بهروز ازدواج کنم!" تقریباً فریاد کشیدم: "-چه اجباری دارید؟" مثل مادری که از فرزندش یاد میکند، با محبتی که نمیتوانم آنرا تصنعی فرض کنم، گفت: "-بخاطر مامان رویا..."، با تمسخر جواب دادم: "-اگر میخواهید هوستان را ارضاء کنید، بیخود اسم مادرتان را که بخاطر شما و بهروز قربانی شد به میان نکشید". با صداقتی باور نکردنی گفت: "-بخدا راست میگویم. بخاطر اوست که میخواهم با بهروز ازدواج کنم. مادرم او را دوست داشت و میخواست بهروز را خوشبخت کند. اما نتوانست... حالا من بخاطر روح او باید اینکار را انجام دهم. وقتی بهروز با من ازدواج کند، روح مادرم آسوده تر در آسمان شاهد عشق ما خواهد بود". با خشم غریدم: "-این استدلال غلط است. شما بهروز را به زور، به بهای جان رویا خانم از چنگ مادرتان به در آوردید و ازدواج شما با او این فاجعه را تکمیل میکند و منظره نفرت انگیز و وحشتناکتری به آن میبخشد... روح رویا خانم همیشه مواظب شماست و شبح او به زندگی تان سایه خواهد انداخت. شما اگر با بهروز ازدواج کنید، هرگز طعم سعادت را نخواهید چشید...". خندید: "-این عقیده اشخاص خرافاتی است...". حالا نوبت من بود که اسرار او را بفهمم و راز دل او را کشف کنم. به همین خاطر گفتم: "-میدانید که نزدیک به دو ماه است از بهروز خبری نیست. چگونه میخواهید با او ازدواج کنید؟" با همان لبخند آزار دهنده جواب داد: "-درتمام این مدت من بهروز را میدیدم! تا نیم ساعت دیگر نیز او به اینجا می آید و قرار عروسی را میگذاریم". در حالیکه نزدیک بود از عصبانیت و تعجب دیوانه شوم، گفتم: "-او دروغ میگوید... او نمیتواند با شما ازدواج کند، چون زن دارد". خنده اش را که مثل تیغی به قلب من فرو میرفت، سر داد و گفت: "-نه! زن ندارد". گفتم: "-اگر زن نداشت با رویا خانم ازدواج میکرد". پاسخ داد: "-او فقط بخاطر آنکه با مامان رویا ازدواج نکند به او گفته بود زن دارد". با خشم گفتم: "-خواهید دید...". دستش را جلو آورد و دوستانه گفت: "-بیا با هم شرطی ببندیم". دستش را گرفتم و در حالیکه میلرزیدم گفتم: "-چه شرطی؟" با صدایی که به نجوای برگ درختان شبیه بود و مستی رخوت آوری در جانم میریخت، گفت: "-شرط اینکه من تا یک هفته دیگر عروس بهروز باشم و او آقای این خانه شود". گفتم: "-اگر اینطور نشد چی؟" جواب داد: "-امروز چند شنبه است؟" گفتم: "-پنجشنبه"، گفت: "-اگر تا روز جمعه هفته بعد من زن بهروز نبودم، با تو ازدواج خواهم کرد، قبول میکنی؟" ناچار پذیرفتم... پذیرفتم در حالیکه همان شب دست به دعا برداشته بودم که بهروز نقشه اش عوض شود و با راز ازدواج نکند. اگر بهروز با راز ازدواج نمیکرد، همه چیز درست میشد. با شناختی که از روحیه راز داشتم، میدانستم که سر قول خود باقی خواهد ماند و با من ازدواج خواهد کرد. در آن صورت دیگر نیازی نبود که رویا خانم پنهان شود و خود را مرده قلمداد کند. به این طریق تمام مشکلات حل میشد و سعادت به خانه ما باز میگشت. اما افسوس که اینطور نشد... |
||
|
|
|
|
|
"قصه حسرت و انتظار" تو این دنیای بزرگ، یه جنگل سبز و قشنگی بود که همه جاش پر از گل بود و سبزه... همیشه عطری خوش بو فضای جنگل رو پر میکرد، طوریکه هر عابری از بوی اون مست میشد. بالای یکی از درختان بلند جنگل، دو تا گنجشک نر و ماده برای همدیگه خونه ای درست کرده بودند و با هم زندگی میکردند. اسم گنجشک ماده "حسرت" بود. حسرت هیچوقت مزه محبت پدر و مادر رو نچشیده بود. چون از وقتی بدنیا اومده بود پدر و مادرش رو یه شکارچی شکار کرده بود و حسرت از کوچیکی تنها بزرگ شده بود. اما گنجشک نر، اسمش "انتظار" بود. انتظار از شهر به این جنگل سبز اومده بود. آخه کنار این جنگل سبز که آسمونش همیشه آبی بود، یه شهری وجود داشت که آسمونش همیشه سیاه بود. در واقع انتظار از شهر فرار کرده بود و به جنگل پناه آورده بود. وقتی هم که با حسرت آشنا شد، با همدیگه مأنوس شدند و تصمیم گرفتند که با هم زندگی کنند. وقتی که بارون میومد، اونها شادمانه از شاخه ای به شاخه دیگه میپریدند و برای هم آواز میخوندند. آخه توی این جنگل سبز وقتی بارون میومد، بجای آب، از آسمون گلبرگ میریخت. اما حسرت همیشه تو رویای مسافرت بود. همه اش دلش میخواست که شهر رو ببینه چه شکلیه... حسرت دوست داشت بره روی خونه های شهر بشینه، ببینه آدما چه جوریند... دوست داشت بره ببینه تو شهر چه خبره... هر شب حسرت، خواب مسافرت رو میدید. اما هر دفعه که از رویاهاش برای انتظار حرف میزد، انتظار غمگین میشد. آخه قبلاً برای حسرت تعریف کرده بود که آدما تو شهر چه بلاهایی سرش آورده بودند... به حسرت گفته بود که شهر اصلاً جای قشنگی نیست و هیچ جای دنیا به قشنگی این جنگل سبز نیست... اما حسرت که حرفهای انتظار رو باور نمیکرد. همه اش به انتظار میگفت: "آخه انتظار جان، حالا تو داری اینارو میگی، اما من هم باید یه دفعه ام شده برم شهر رو ببینم چه جوریه... شاید تو شهر رو قشنگ ندیدی، ولی شاید من شهر رو اونقد زشت نبینم..."، واسه همین وقتی حسرت این حرفها رو میشنید، هیچی نمیگفت و فقط غمگین میشد. نوک خوش ترکیبش رو لای پرهاش میکرد و میرفت تو فکر... حسرت هم که انتظار رو غمگین و افسرده میدید، از مسافرت و دیدن شهر پشیمون میشد و دیگه حرفی نمیزد... اما یه روز که انتظار برای پیدا کردن غذا رفته بود کنار رودخونه، حسرت بال کشید و از جنگل رفت. رفت و بالاخره شهر رو دید. اول وقتی شهر رو دید خیلی ذوغ زده شد. آخه شهر پر از چراغهای رنگ و وارنگ بود. ساختمونهای قشنگی تو شهر سر به آسمون کشیده بودند. وقتی بالای پارک بازی بچه ها پرواز میکرد، از اینکه میدید بچه ها خوشحالند و با خنده و شادی با هم بازی میکنند، خیلی لذت برد. اما وقتی کنار یکی از آدما رفت، اون آدم حسرت رو گرفت و انداخت تو قفس... آره حسرت میخواست شهر رو ببینه تا حس کنجکاویش ارضاء بشه، اما اونجا اسیر و گرفتار شد. وقتی از داخل قفس به آسمون نگاه کرد، دیگه از شهر... از آدما بدش میومد و تو دلش میگفت: "انتظار جونم کجایی که ببینی حسرت داره از دوریت دیونه میشه..." روز و شب کار حسرت این شده بود که حسرت روزهای آزادی رو بکشه... روزهایی که میتونست با انتظار زیر بارون گلبرگها از یه شاخه به شاخه دیگه ای بپره و آواز بخونه... اما حالا باید روزها پشت میله های قفس کز کنه و به یاد دشت و اون جنگل سبز که آسمونش همیشه آبی بود، فکر کنه و آه بکشه... پیش خودش میگفت: "من یه زمانی حسرت شهر رو میکشیدم که ببینم چه شکلیه، اما حالا که به شهر اومدم حسرت جنگل رو میکشم و دلم برای دیدن انتظار پر پر میزنه..." حسرت گاهی هم گریه میکرد. گاهی هم از سر غصه و غم، اصلاً به آب و دونه ای که آدمای اون خونه براش میگذاشتند، نوک نمیزد. بالاخره یه روز، وقتی که بچه صاحب خونه برای اون آب و دونه میگذاشت، حسرت از لای در قفس پر زد و فرار کرد. بال زد و بال زد و از شهر خودش رو دور کرد. وقتی از آسمون سیاه شهر میگذشت، دل تو سینه اش شادی میکرد. یاد دیدار انتظار بهش قوت قلب میداد و تندتر بال میزد. وقتی رسید به جنگل سبز، دیگه همه نیروش تموم شده بود. بالهاش خسته شده بود. به نفس نفس افتاده بود. اما به امید دیدن انتظار، اینور و اونور جنگل رو زیر و رو کرد. اما هرچی گشت، انتظار رو پیدا نکرد. رفت روی اون لونه ای که عمری با هم زندگی میکردند، اما جای انتظار خالی بود... شب اومد، روز اومد، ولی انتظار نیومد... گلها هم رفته بودن... پاییز سایه سرد و غم انگیزش رو بروی جنگل کشیده بود. کسی نبود خبری از انتظار به حسرت بده... یه روز حسرت، زیر برگهای خزون جنگل، انتظار رو دید که یه گوشه افتاده و مُرده بود... اما چشمای انتظار باز بود و هنوزم انتظار حسرت رو میکشید... انتظار حسرت، انتظار اون روزهای خوب و قشنگ... اما افسوس که انتظار در انتظار حسرت و انتظار اون روزهای خاطره انگیز، چه غریبانه دِغ کرده بود... حسرت خیال میکرد که میتونه بدون انتظار، زندگی کنه. ولی نتونست... زمستون که شد، برف و یخبندون که اومد، حسرت خیلی خیلی سردش شد. این سرما بیشتر از اینکه بخاطر هوا باشه، بخاطر تنهایی بود که باید بدون انتظار زندگی میکرد. حسرت خوب میدونست که اون قبلاً اینجور سرما رو هم با انتظار تحمل کرده بود، اما اون وقتها حسرت و انتظار همدیگر رو بغل میکردند و نمیگذاشتند که سرما اذیتشون کنه... اما حالا حسرت نمیتونست سرما رو تحمل کنه. بخاطر همین رفت کنار جسد بی جون انتظار خوابید. حسرت رو بغل کرد و چشماش رو بست. همینطوری که برف میمومد، روی حسرت و انتظار رو برف سفید پوشوند تا حسرت هم مُرد... از اون وقت به بعد، درختهای جنگل سبز همیشه به هم میگن: "هیچکس بی انتظار نمیتونه زندگی کنه..." |
||