تبليغاتX
بر باد رفته -
روزهای خاکستری

 

عصر جمعه بود. دریای خروشان موجهایش را به سینه صخره ها میکوبید. هیچکس در ساحل دیده نمیشد. دختری تنها با موهای سیاه و صاف که مانند قیری مذاب روی شانه هایش ریخته بود، به کنار ساحل آمد. دلش گرفته بود. میخواست به غروب آفتاب نگاه کند و دلتنگی اش را با آب دریا پاک کند. موج بلندی به کنار پاهایش آمد و ساقهای سپید و خوش تراشش را خیس کرد. باد خنکی میوزید و تن دختر را نوازش میداد.

دختر احساس گنگ و ناشناخته ای داشت. چشمان زیبایش را که با مژه های سیاه و بلند احاطه شده بود، به دوردست دوخت، آنجا که خطی رویایی بین دریا و آسمان کشیده شده است. همانطور که به دریا مینگریست، بطری سبز رنگی توجهش را جلب کرد. انگار قایقی با مسافر خسته و درمانده بر روی آب سرگردان بود و موج دریا او را به اینطرف و آنطرف میکشاند. دفعتاً موجی بلند از طرف دریا، بطری را به کنار پاهای دختر آورد. دختر دقت کرد، داخل بطری یک کاغذ پیچیده شده را دید. گویی مسافر یک کشتی شکسته که اسیر طوفان شده بود، برای نجات خود نامه ای نوشته است و آن را داخل بطری گذاشته بود.

دختر دوان دوان تنش را به آب زد و بطری را از آب بیرون کشید. در بطری را به سختی باز کرد و کاغذ را درآورد. کنجکاوی دختر تحریک شد که نامه را بخواند تا از راز آن باخبر شود.

"عشق من کجایی...؟ الان در چه حالی هستی...؟ آیا هنوز به من فکر میکنی...؟ آیا هنوز به یاد من هستی...؟

آیا ميداني من در چه حالی هستم و چه درد و زجری ميكشم...! مثال كسي را دارم كه از بهشت رانده شده است... تا وقتي با تو بودم، هيچوقت نميدانستم دوري از تو اينقدر دردناك است...

تو به من خيلي چيزها ياد دادي و من آدم نادانی بودم كه قدر تو را ندانستم... وقتی به تو فکر میکنم، احساس میکنم که مثل آدمي بودم كه یک روز مرواريدی از دریا هدیه گرفت... تا وقتي آن مروارید در دستش بود، به آن اهميت نميداد چون نميدانست چه ارزشي دارد. ولي وقتي از دستش افتاد و به دریا بازگشت، تازه فهميد چه گوهري را از دست داده... حالا هرچي کنار دریا می ایستد دیگر دریا، مروارید را به او برنمیگرداند...

آره قشنگم، من كور بودم. نميديدمت... تو به من چشم دادي، تو به من بينايي دادي و چقدر دردناك است، وقتي آدم چشمانش باز بشود، ولي نتواند کسی که به او چشم داده را ببيند... نمیدانی چقدر زجرآور است، که کسی یک عمر لال باشد، ولی وقتی زبان باز میکند، نتواند حرف دلش را به کسی بزند... نمیدانی چقدر تلخ است که کسی یک عمر کر باشد، ولی وقتی گوشهایش شنوا میشوند، نمیتواند زمزمه های عاشقانه زیر گوشش بشنود...

يادت هست به من ميگفتي که تو اصلاً احساس نداري... يادت هست از من گلایه میکردی که چرا هيچوقت به تو نميگویم "دوستت دارم"... یادت هست به من میگفتی که تو مثل سنگ هستی و هیچوقت به تو اهميت نميدهم...!

خوب حالا من چكار كنم...؟ آمدی من را پر از احساس كردي و رفتي...! الان كه من همان کسی شده ام كه تو دوست داشتي، بايد با كي حرف بزنم؟ بايد به كي بگویم من هم دوست داشتن... من هم عاشق شدن رو بلدم...؟ آخر الان به چشمان چه کسی نگاه كنم و بگویم: دوستت دارم...؟

نميداني چقدر تلخ است... وقتي آدم نتواند حرف دلش را به کسی بزند...! نميداني چقدر زجرآور است وقتي آدم احساساتی بشود، ولی مجبور باشد که احساسش را در دل خفه كند...! نميداني چقدر دردناك است وقتی بخواهي به كسي بگویي دوستش داري، ولی...

نميداني... نميداني من چي میکشم... مگر گناه من چه بود که اين كارها را با من كردي...؟ يعني من آنقدر آدم بدي بودم كه حالا باید چنین تاوان سنگينی را پرداخت كنم...؟

خدا كه شاهد است، به همان خدايي كه الان تنها همدم و مونس تنهایی من است، من تا وقتي با تو بودم، هيچوقت به دختر دیگری غیر از تو اجازه ندادم در زندگی ام وارد شود. شايد از ديد تو بي احساس بودم... شايد آنطوری كه تو ميخواستي به تو محبت نميكردم، ولي به خدا قسم ميخورم هرگز نخواستم به تو خيانت كنم.

چرا... چرا آمدند دخترهایی كه ميخواستند به من نزديك شوند، ولي هر وقت شيطان ميخواست وسوسه ام كند، ياد چشمان معصوم تو مي افتادم كه مظلومانه دارند به من نگاه ميكنند... ياد محبتهاي بي دريغ تو مي افتادم كه عاشقانه نثارم ميكردي. به همين خاطر هيچوقت به خودم اجازه نميدادم، عشق پاكت رو آلوده كنم.

دوست داشتم اين بدنم هميشه به تو تعلق داشته باشد... هميشه برای تو تميز و پاك باشد... دوست نداشتم دست هيچ غريبه اي به بدنم بخورد تا تو فقط لذتش رو ببري...

ولي نميدانم... نميدانم چه شد... نمیدانم كدام آدم حسودي ما را نفرين كرد... نمیدانم کفاره کدام گناه دامنگیرم شد... نمیدانم دل چه کسی را شکستم که اینگونه دلم شکسته شد...

نميداني تو با ترک من، چه بلایی سرم آوردی... نميداني من بعد از رفتنت به چه روزي افتادم. شايد باورت نشود، ولي وقتي رفتي، جاي خالي وجودت در زندگي و قلبم، مرا بيچاره كرد. كاشكي معتاد هروئيني بودم. کاشکی معتاد بودم تا حداقل براي ترك اعتیادم، دو سه هفته عذاب میکشیدم...

ولي من براي ترك وجود تو در قلبم، ماهها خودم را در اتاقم محبوس كردم. بايد ميدیدي معناي واقعي افسردگی يعني چي...؟ بايد ميدیدي كه من را به چه روزي انداختي...! باید میدیدی که چگونه مانند شمعی میسوختم و ذره ذره آب میشدم... باید می آمدی و شکستن غرورم را میدیدی...

آن مدتی که بخاطرت حالم خراب شده بودم، كارم این بود که به در و ديوار اتاقم نگاه كنم و تو را در هر نقطه اتاق تجسم كنم. باورت ميشود، من كه بقول خودت مثل سنگ بودم، بشينم و ساعت به ساعت گريه كنم...؟

در این مدت دلیل گریه آدمها را فهمیدم... فهمیدم که دلیل گریه شکستن قلب است... شکستن قلب که از خرد شدن غرور سرچشمه میگیرد. اما من ناراحت غرور شکسته ام نبودم. کسی که غرورش شکسته میشود دیگر غرور برایش معنی ندارد. غرور تا وقتی شکسته نشده، اهمیت دارد. اما وقتی غرور شکست، دیگر شکسته شده و از بین میرود. اما من به این خاطر اشک از چشمانم جاری میشد که دلتنگت میشدم... دلتنگت میشدم چون تو در کنارم نبودی تا سر بروی سینه ات بگذارم و احساس آرامش کنم. آرامشی که با رفتن تو، آن هم از زندگی ام رخت بربست.

نميداني عصرهای روز جمعه به من چه ميگذشت... اصلاً يادت هست...؟ یادت هست که من و تو جمعه ها هميشه باهم بوديم. نميداني... نميداني بعد رفتنت، جمعه ها به من چگونه گذشت... جمعه های سیاه... شايد ساعتها به ديوار خيره ميشدم و ياد تو را در ذهنم مرور ميكردم و اشك ميريختم.

تا آن هنگامی كه با هم بوديم، وقتي به ترانه ای گوش ميدادم فقط به ريتم آهنگ يا به نوع موسيقي توجه ميكردم. اما از وقتي تو رفتي، هنگامیکه به ترانه ای گوش ميدادم، در بحر مظمون شعر خواننده میرفتم که از چه مینالد... واي كه نميداني چه كشيدم... زجر... اشك... خون دل... حقیقتاً درد را با تمام وجود حس میکردم... آنجا بود که معنای واقعی غریبی را فهمیدم...

یک روز تصمیم گرفتم برایت نامه ای بنویسم. موضوعي را میخواستم برایت بگویم. نميداني... با هر كلمه اي كه مينوشتم قطره ای اشك از چشمانم بروی نامه مي افتاد و کاغذ را خیس میکرد...

ميداني چی نوشتم؟ خودم را به زمين كويري تشبيه كرده بودم كه روزی بازی سرنوشت تو را با آن آشنا کرد. وقتي ميخواستي از کنارش عبور کنی، از این زمین خوشت آمد. خواستي این زمین خشک و خشن را دگرگون کنی. خواستي این زمین کویری را به گلستان تبديل كني. خواستی در این زمین گل بكاري و آبادش كني.

ولي افسوس... افسوس که هر چه زحمت كشيدي ثمر نداد. هر چه عرق ريختي... هر چه تقلا كردي... هر چه تلاش كردي، فايده اي نداشت. ديگر خسته شدي. پيش خودت گفتي "اين زحمتي كه من روي اين زمين كشيدم، هرجاي ديگری كشيده بودم، گلستان ميشد".  برای همين اين زمين را ترك كردي. رفتي سراغ يک زمين ديگر، بلكه آنجا زحماتت فایده ای داشته باشد و سختیهایی که میکشی به ثمر بشیند.

ولي چه حيف... چه حیف که بعد رفتنت يک گل شقايق از این زمين جوانه زد. يک گل قشنگ... يک گل ناز... يک گل دوست داشتني... نميداني اين گل چقدر قشنگ است... نمیدانی عطرش چگونه دنيا را برداشته است... چون اين گل كه يک گل معمولي نيست...! چون باغبان اين گل زحمت معمولي نكشيده... پاي اين گل، خون دل خورده... با اشكهاش خاکش رو آبياري كرده...

ولي... ولي... ولي چقدر زود رفتي... چقدر زود از من نااميد شدي... كاشكي ميماندي و گلت را ميدیدي... ميدیدي كه این گل چقدر نازه... چقدر قشنگه... چقدر معركه شده...

ولي همه چيز را خراب كردي. رفتي و تمام پلهاي پشت سرت را هم خراب كردي... حالا من نميدانم با اين گل چكار كنم... نميدانم چطوری میتوانم از آن مراقبت كنم. ميترسم... ميترسم دست غريبه بيافتد و پرپرش كند... ميترسم دست كسي بيافتد قدرش را نداند. از وقتی رفتی خيلي ها سعي كردن این گل را بدست بياورند، ولي نتوانستند... چون من نتوانستم به کسی اعتماد کنم... دوست ندارم این گل قشنگ و خوش بو را در هر گلداني بکارم. آخر به تو كه گفتم اين يک گل معمولي نيست. شايد هزاران گل شبيه اين باشند، ولي هيچ كدامشان نميتوانند عطر اين گل را داشته باشند. عطر اين گل آدم را مست ميكند... آدم را از خود بيخود ميكند... اگر ولش كني هر آدم عاقلی را ميتواند ديوانه كند...

حالا نميدانم... نميدانم چكار كنم...

نمیتوانم اميدي هم به تو داشته باشم... تو ديگر با من بيگانه شده اي... بين من و تو به اندازه وسعت درياها، به اندازه بزرگي آسمانها فاصله افتاده است. من و تو دیگر با هم غریبه شده ایم. من فقط ميتوانم ياد خاطراتت بيافتم. خاطراتي كه آنها هم ديگر با غبار زمان در حال کمرنگ شدن هستند.

فقط منتظرم... منتظر باغبان دلسوزی که بياید و قدر اين گل را بداند... نميدانم آيا اصلاً چنين چيزي امكان پذير هست يا نه؟ ولي من كه كاري از دستم بر نمیاید. فقط بايد منتظر بمانم تا هر زمان که طول بکشد....

میخواهم برایت بگویم که من گمشده اي دارم كه نميدانم کیست و كي ميتوانم پيدایش كنم. شايد وقتي ديگر... شايد روزی از راه دور بياد، کسی كه از جنس درد باشد... کسی كه میداند من چه زجری كشيدم... به چه مصيبتي گرفتار شدم تا اين گل سر از خاك دربياورد و ریشه بگیرد...

تا آن وقت منتظر ميمانم. فقط از خدا ميخواهم كه به من صبر دهد. نميدانم چقدر ميتوانم تحمل كنم... ولی تا جایی که ممکن است،  تلاشم را میکنم...

اما در دلم نگرانم... نگرانم که مبادا روزی اين گل پژمرده شود، زیرا همه زحمات به هدر میروند... چون ممکن است به آدمي تبدیل شوم كه دیگر برایش احساس، عاطفه، محبت و از همه مهمتر عشق معنایي نداشته باشد.

برایم دعا كن تا گمشده ام را پیدا کنم..."

نامه که به انتها رسید، دو قطره اشک از چشمان دختر فرو افتاد. کاغذ را دوباره درون بطری گذاشت و درش را بست. سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. پرستویی از بالای سرش پرواز کرد. دختر بطری را بسوی دریا پرتاب کرد و با قدمهایی آهسته بطرف خانه اش براه افتاد...

+ نوشته شده در  Mon 29 Oct 2007ساعت 7 PM  توسط مسافر شهر غم  |