تبليغاتX
بر باد رفته -
روزهای خاکستری

ادامه داستان توهم (قسمت شانزدهم)

دو روز از آن واقعه گذشت. روز پنجشنبه و جمعه خانه ما در آرامشي غم انگيز فرو رفته بود. در سكوتي خشمگين رويا خانم كه از همان روز بيمار و بستري شده بود، حتي از تختخواب پايين نيامد. راز نيز در اتاقش بود و صداي پيانوي او كه هميشه در موقع تنهايي مينواخت، ديگر به گوش نميرسيد. پاييز فرا رسيده بود و باغ بزرگ، ميرفت كه در خزان حزن انگيز فرو رفته و بخواب رود. من روزها با نگراني و اضطرابي كه علتش را نميدانستم چيست، دور ساختمان خانه چرخ ميزدم. پشت در اتاق راز ميرفتم، از پنجره اتاق رویا خانم او را که به فکری عمیق رفته بود، مینگریستم و یک احساس درونی بمن میگفت که بزودی حوادثی در این باغ خزان زده و غم انگیز روی خواهد داد. بهروز از آن روز دیگر به باغ بازنگشته بود و ظاهراً چنین بنظر میرسید که او دیگر هرگز به آن خانه باز نخواهد گشت. یکی دوبار از رویا خانم تقاضا کردم اجازه دهد که وارد اتاقش شوم و با او صحبت کنم، اما او بشدت مخالفت کرد و اجازه ورود به اتاقش را بمن نداد.

پس از آن روزی هم که راز با وقاحت گفته بود که قصد دارد که خودش را تسلیم بهروز کند، دیگر مایل نبودم با او روبرو شوم و با او حرف بزنم. اما خاموشی سهمگین و ملال آوری خانه را فرا گرفته بود. میل به حرف زدن و عطش دانستن ناچارم ساخت پشت در اتاقش بروم و ضربه ای به در بزنم. ابتدا هیچ جوابی نیامد. اما چون مجدداً چند ضربه به در زدم، صدای خسته راز به گوشم رسید: "-بله..."، جواب دادم: "-راز... من هستم، اجازه میدهی وارد اتاقت شوم...". با بی میلی گفت: "-نه... فعلاً کار دارم..."، گفتم: "-اما میخواستم در مورد وضع رویا خانم با شما صحبت کنم..."، اما دوباره گفت: "-گفتم که فعلاً کار دارم...". با عصبانیت صدایم را بلندتر کردم و گفتم: "-ولی وضع روحی مادرتان اصلاً خوب نیست...". با خشم جواب داد: "-من هم وضع بهتری ندارم..."، گفتم: "-آخر چه اتفاقی افتاده است... مگر این خانه را نفرین کرده اند... بیایید با کمک هم این طلسم را بشکنیم...". تند و عصبانی جواب داد: "-طلسم عشق شکستنی نیست..."، گفتم: "-اجازه بدهید وارد اتاق شوم تا بهتر با هم صحبت کنیم". فریاد کشید: "-مگر کر هستی... گفتم حوصله ندارم...".

ناچار بسوی اتاقم برگشتم و منتظر گذشت زمان ماندم. بالاخره این وضع نمیتوانست به همین شکل و منوال، به همین صورت کسالت آور و مسخره ادامه پیدا کند. موضوع مهم بهروز بود... و حالا که او رفته بود، به تدریج همه چیز وضع عادی بخود میگرفت و روبراه میشد. آن روز به یادم افتاد که راز، شبها داخل باغ با بهروز ملاقات میکرد. آیا واقعاً هنوز هم بهروز به این خانه می آمد؟ تصمیم گرفتم شب در باغ کشیک بکشم. مواظب باشم و چنانچه بهروز را دیدم، باز به او حمله کنم و تا آنجا که امکان دارد، او را کتک بزنم و استخوانهایش را خرد کنم تا برای همیشه فکر بازگشت به آن باغ را از سرش بیرون کند. ولی آن شب تا صبح بیدار ماندم و در باغ هیچ حادثه ای اتفاق نیافتاد. ماه غمزده پاییز، نور پریده رنگش را بر درختهای زرد و عریان میپاشید. باد ملایم شبانگاه آخرین برگهای پژمرده را به تاراج میبرد و آب استخر موجی یکنواخت و کسالت آور و اندوه افزا داشت... وقتی سپیده دمید، خسته و بی رمق به اتاقم رفتم و با اعصابی کوفته و بهم ریخته روی تختخواب افتادم و بخواب عمیقی فرو رفتم.

نمیدانم، یادم نیست چه مدتی در خواب بودم که ناگهان با صدای فریاد راز از خواب پریدم: "-بلند شو... بلند شو... قربانعلی با تو هستم... با تو هستم...". راز کنار تختخواب من ایستاده بود و مرا بشدت تکان میداد. تا چند لحظه پس از گشودن چشمانم، بکلی گیج و منگ بودم. نمیدانستم چه روی داده است. وحشتزده و مضطرب گفتم: "-چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا اینقدر رنگت پریده است؟" با چشمان گریان گفت: "-مامان رویا... مامان رویا..." و گریه مجالش نداد تا حرفش را تمام کند.

از جا پریدم و از تختخواب پایین آمدم و شتابزده پرسیدم: "-رویا خانم چه شده است؟" در میان هق هق گریه گفت: "-امروز میخواستم با او صحبت کنم... میخواستم بدانم این وضع، وضعی که در این خانه نفرین شده و لعنتی پیش آمده تا کی باید ادامه پیدا کند. وقتی پشت در اتاقش رفتم..." باز گریه بلند صحبتش را قطع کرد. گفتم: "-نگران نباشید شاید باز برای انجام کاری بیرون رفته است...". گریه کنان جواب داد: "-نه... نه..."، پرسیدم: "-پس چی؟ شما چه فکر میکنید؟" گفت: "-هرچی صدایش کردم، جواب نداد. ناچار در اتاق را باز کردم و وارد شدم... خدای من چقدر وحشتناک بود... مامان رویا بحالت اغماء افتاده... دهانش کف کرده و رنگش سیاه شده است... خیال میکنم... خیال میکنم سم خورده و خودکشی کرده است...".

دیگر مهلت ندادم راز حرفهایش تمام شود. تمام قدرتم را در پاهایم متمرکز کردم و با عجله شروع به دویدن کردم. راز نیز با همان سرعت پشت سر من میدوید. وقتی به اتاق رویا خانم رسیدم، در باز بود. نیمی از تنه او از روی تختخواب پایین افتاده بود و از کنار لبهایش کف بدرنگی بیرون میزد. صورتش سیاه شده و دور چشمانش حلقه کبودی نقش بسته بود. نه صدایی میکرد، نه ناله ای داشت. فقط بهنگام تنفس، گلویش خرخر صدا میکرد. دستانم را دور کمرش حلقه کردم و سعی نمودم او را درست روی تختخواب بخوابانم و بعد رو به راز که در کنار من ایستاده و صورتش را میان دستانش پنهان کرده بود، گفتم: "-دکتر... دکتر خبر کن...". راز از اتاق بیرون دوید و من نبض رویا خانم را گرفتم... واقعاً او در حالت اغماء بود و چنان بنظر میرسید که آخرین لحظات عمرش را میگذارند.

به یاد حرفهای رویا خانم افتادم. به خاطرم آمد که او گفته بود، ظاهراً بطور مصنوعی دست به خودکشی خواهم زد. اما آیا صحنه ای که من میدیدم، میتوانست یک صحنه مصنوعی باشد؟ چگونه امکان داشت رویا خانم خود را به آن صورت دلخراش و هول انگیز دربیاورد؟ شک و تردید کشنده ای، مثل سرطان به جانم چنگ انداخته بود. نمیدانستم آیا همانطور که رویا خانم گفته بود، او را به خانه دوستش، دوستی که من هرگز ندیده بودم و فقط رویا خانم آدرسش را در اختیار من گذاشته بود ببرم، یا او را به بیمارستان برسانم؟! آیا اگر او را به خانه دوستش میبردم و او بر خلاف تصور من واقعاً سم خورده و اقدام به خودکشی کرده بود، چه وضعی پیش می آمد؟ حتماً مرگش قطعی بود و در این صورت من تا آخر عمر نمیتوانستم آسوده زندگی کنم و بار گناه مرگ رویا خانم را همواره بر دوش خود احساس میکردم. اما از سویی دیگر، اگر او را بجای بردن به خانه دوستش به بیمارستان میبردم و آنجا معلوم میشد که این خودکشی، یک عمل تقلبی و مسخره است، رویا خانم رسوا نمیشد و برای همیشه از من نمیرنجید؟

نمیدانستم چکار کنم. در بلاتکلیفی و تردید به سر میبردم. کفی که از دهان رویا خانم بیرون میزد، سیاهی پوستش، کبودی دور چشمش، کندی عجیب نفسش... همه آثار و علائم یک مرگ بود... مرگی واقعی و دور از تصنع و فریب... ناگهان فکری به خاطرم رسید. شاید براستی رویا خانم به من حقه زده بود! یعنی شاید حقیقتاً قصد خودکشی داشته و چون میترسیده که او را به موقع به بیمارستان برسانند و نجات دهند، به من گفته بود که بطور مصنوعی اقدام به خودکشی میکند و با این حرف میخواسته تا او را به خانه دوستش ببرند و آنجا وقتی متوجه قضیه شوند که دیگر کار از کار گذشته باشد.

دیوانه وار از جا پریدم. وارد هال شدم و فریاد زدم: "-راز... راز...". او به سرعت از پله ها پایین آمد و گفت: "-الان دکتر میرسد..." و دوباره شروع به گریه کرد. با ناراحتی گفتم: "-اگر میگذاشتی که من وارد اتاقت شوم و در مورد وضع روحی مادرت با تو صحبت کنم، کار به اینجا نمیکشید". همینطور که میگریست، گفت: "-من چه میدانستم که او واقعاً میخواهد دست از بهروز بکشد". با تمسخر جواب دادم: "-دست از بهروز یا دست از زندگی؟" گفت: "-فرقی نمیکند... بهروز و زندگی هر دو یکی بودند...".

برای اینکه تحقیرش کرده باشم، گفتم: "-آنطور که فکر میکنی نیست. چند روز قبل او برای همیشه بهروز را از این خانه بیرون کرد و حتی بدستور رویا خانم، من بهروز را کتک زدم. دندانش را شکستم و او را که مثل یک سگ کثیف و کتک خورده زوزه میکشید، از این خانه بیرون انداختم". با خشم غرید: "-پس در این خانه خبرهایی بوده که من از آن بی اطلاعم..."، جواب دادم: "-خودت میخواستی بی خبر و بی اطلاع بمانی...". باز گفت: "-پس برای همین است که دیگر بهروز به این خانه نمی آید؟" گفتم: "-از بس عشقش حقیقی و باصداقت بود، با اولین ضربه مشت همه چیز را فراموش کرد". در حالیکه سرخ میشد، جواب داد: "-اجازه نمیدهم جلوی من اینطور حرف بزنی...".

میخواستم پاسخ مناسبی به او بدهم که زنگ در خانه به صدا درآمد و من دوان دوان برای باز کردن در باغ رفتم. پزشک قدیمی خانواده ما بود. همان کسی که همیشه حاج آقا را مداوا میکرد. با وجود اینکه دیگر هوا گرم نبود، صورتش مثل لبو سرخ شده و از سروکله اش عرق میریخت. تند و جویده جویده پرسید: "-کی این اتفاق افتاده است؟" در حالیکه پشت سر او میدویدم و سعی داشتم کیفش را بگیرم، گفتم: "-درست نمیدانم. صبح دخترش متوجه جریان شده است..."، گفت: "-وضع تنفسش چگونه است؟" جواب دادم: "-بسیار بد و نامرتب... گلویش خرخر میکند... باید او را ببینید...".

از هال گذشتیم و وارد اتاق شدیم. دکتر با عجله مشغول معاینه کردن او شد. گوشی اش را روی قلب او گذاشت و بعد فشارش را گرفت. سپس تند تند چیزی روی کاغذ نوشت و بدست من داد و گفت: "-حالش وقیم است... باید او را سریعاً به بیمارستان منتقل کنیم... خوب شد من اتومبیلم را آوردم... کمک کن او را داخل اتومبیل بگذاریم...". همانطور که به دکتر کمک میکردم تا رویا خانم را از روی تختخواب برداریم، با خودم فکر کردم که دیگر کار رویا خانم تمام است. او همانگونه که من فکر کرده بودم، واقعاً قصد خودکشی داشته و برای اینکه مبادا او را نجات دهند، آدرس دوستش را به من داده بود تا او را آنجا ببرم. اشک در چشمانم حلقه زد و همان موقع تصمیم گرفتم اگر رویا خانم بمیرد، انتقام خون او را به هر قیمتی شده از بهروز بگیرم...

رویا خانم را روی صندلی عقب اتومبیل خواباندیم. دکتر پشت فرمان نشست و من نیز در کنارش قرار گرفتم و در حالیکه صدای گریه شدید راز در غرش اتومبیل محو میشد، حرکت کردیم. همینکه وارد خیابان شدیم، دکتر آهسته گفت: "-نگران نباش... چیز مهمی نیست...". لبم را برای جلوگیری از گریه به دندان گرفتم و گفتم: "-ولی آقای دکتر... شما چند لحظه پیش گفتید حال او وقیم است...".

دکتر که دانه های درشت عرق روی صورت گوشتالو و سرخش میدوید با خونسردی گفت: "-تو که میدانی من چقدر به حاج آقا ارادت داشتم!" حیرت زده گفتم: "-ارادت به حاج آقا چه ربطی به خودکشی رویا خانم دارد؟" دکتر بی آنکه یک لحظه چشمش را از مقابل بردارد و به من نگاه کند، گفت: "-رویا خانم مثل خواهر من است!" گیج و منگ گفتم: "-آقای دکتر اصلاً معنی حرفهای شما را نمیفهمم...". با اندکی تعجب گفت: "-اما رویا خانم به من گفته بود که شما از همه چیز باخبر هستید!" پرسیدم: "-از چی باخبر هستم؟" پاسخ داد: "-از اینکه رویا خانم خودکشی میکند!" با ناراحتی گفتم: "-او مرا فریب داد. او قصد نداشت واقعاً خودکشی کند". دکتر با آرامش لبخند زد: "-من که گفتم چیز مهمی نیست!"

کم کم داشتم متوجه منظور دکتر میشدم. نگاهی به رویا خانم که هنوز به همان وضع اول روی صندلی عقب افتاده بود، انداختم و بعد بسرعت به دکتر نگاه کردم و فریاد زدم: "-دکتر پس او... پس او بطور مصنوعی خودکشی کرده است... پس او نمیمیرد... پس هیچ خطری او را تهدید نمیکند؟" دکتر خندید: "-نه... خیالت راحت باشد...". با ناباوری گفتم: "-ولی این سیاهی صورت... این کبودی چشمها... این کندی نبض... این کف دور دهان...".

دکتر با لحن پدرانه ای گفت: "-علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده است... یک قرص کوچک گاهی قادر است تمام علائم و نشانه های مرگ را در انسان پدید آورد...". پرسیدم: "-پس دکتر الان کجا میرویم؟" جواب داد: "-همانطور که رویا خانم خواسته بود به خانه دوستش..."، گفتم: "-رویا خانم کی از این حالت خارج میشود؟" دکتر نگاهی به ساعتش انداخت و به سرعت اتومبیل افزود و گفت: "-داشتم فراموش میکردم. باید عجله کنیم. نسخه ای که نوشتم یک آمپول است. آن را از داروخانه سیزده آبان خریداری کن تا به محض اینکه به خانه دوست رویا خانم رسیدیم، آمپول را به او تزریق کنم...".

خبر مرگ رویا خانم، راز را دچار بهت و تأثر عجیب و دور از انتظاری کرد. او حتی آنقدر حالش بد بود که نتوانست در مراسم خاکسپاری مادرش شرکت کند. همانطور که با چشمان درشت و خوش رنگش به گوشه ای خیره میشد، هذیان میگفت و گاهی آرام و بیصدا اشک میریخت.

از بهروز هیچگونه خبری نبود. چنان از او بی اطلاع بودیم که من داشتم باور میکردم که او از نقشه اش صرف نظر کرده است. راز سیاه پوش شده بود و در این لباس زیباتر و دلرباتر از همیشه بنظر میرسید. من یک لحظه نیز او را تنها نمیگذاشتم. یک لحظه از او غافل نمیشدم. حتی شبها چند بار هراسان و وحشتزده از خواب میپریدم و به سراغ او میرفتم و وقتی مطمئن میشدم که آسوده خوابیده است، آن وقت به اتاقم که عوض شده بود و از گوشه باغ، بداخل ساختمان منتقل شده بود، میرفتم.

مراسم چهلم رویا خانم نیز برگزار شد. در مراسم چهلم، راز بر خلاف گذشته بشدت بیتابی کرد... ضعف کرد... اشک ریخت... شیون کرد و پشت سر هم از هوش میرفت. عده معدودی در این مراسم شرکت کرده بودند. وقتی مراسم تمام شد، راز از فرط خستگی روی تختخواب افتاد و بخواب عمیقی فرو رفت. او واقعاً طی این مدت شکسته و لاغر شده بود و حقیقتاً از مرگ مادرش غمزده و افسرده بود...

(پايان قسمت شانزدهم)

+ نوشته شده در  Wed 14 Nov 2007ساعت 8 PM  توسط مسافر شهر غم  |