|
|
|
|
|
"قصه حسرت و انتظار" تو این دنیای بزرگ، یه جنگل سبز و قشنگی بود که همه جاش پر از گل بود و سبزه... همیشه عطری خوش بو فضای جنگل رو پر میکرد، طوریکه هر عابری از بوی اون مست میشد. بالای یکی از درختان بلند جنگل، دو تا گنجشک نر و ماده برای همدیگه خونه ای درست کرده بودند و با هم زندگی میکردند. اسم گنجشک ماده "حسرت" بود. حسرت هیچوقت مزه محبت پدر و مادر رو نچشیده بود. چون از وقتی بدنیا اومده بود پدر و مادرش رو یه شکارچی شکار کرده بود و حسرت از کوچیکی تنها بزرگ شده بود. اما گنجشک نر، اسمش "انتظار" بود. انتظار از شهر به این جنگل سبز اومده بود. آخه کنار این جنگل سبز که آسمونش همیشه آبی بود، یه شهری وجود داشت که آسمونش همیشه سیاه بود. در واقع انتظار از شهر فرار کرده بود و به جنگل پناه آورده بود. وقتی هم که با حسرت آشنا شد، با همدیگه مأنوس شدند و تصمیم گرفتند که با هم زندگی کنند. وقتی که بارون میومد، اونها شادمانه از شاخه ای به شاخه دیگه میپریدند و برای هم آواز میخوندند. آخه توی این جنگل سبز وقتی بارون میومد، بجای آب، از آسمون گلبرگ میریخت. اما حسرت همیشه تو رویای مسافرت بود. همه اش دلش میخواست که شهر رو ببینه چه شکلیه... حسرت دوست داشت بره روی خونه های شهر بشینه، ببینه آدما چه جوریند... دوست داشت بره ببینه تو شهر چه خبره... هر شب حسرت، خواب مسافرت رو میدید. اما هر دفعه که از رویاهاش برای انتظار حرف میزد، انتظار غمگین میشد. آخه قبلاً برای حسرت تعریف کرده بود که آدما تو شهر چه بلاهایی سرش آورده بودند... به حسرت گفته بود که شهر اصلاً جای قشنگی نیست و هیچ جای دنیا به قشنگی این جنگل سبز نیست... اما حسرت که حرفهای انتظار رو باور نمیکرد. همه اش به انتظار میگفت: "آخه انتظار جان، حالا تو داری اینارو میگی، اما من هم باید یه دفعه ام شده برم شهر رو ببینم چه جوریه... شاید تو شهر رو قشنگ ندیدی، ولی شاید من شهر رو اونقد زشت نبینم..."، واسه همین وقتی حسرت این حرفها رو میشنید، هیچی نمیگفت و فقط غمگین میشد. نوک خوش ترکیبش رو لای پرهاش میکرد و میرفت تو فکر... حسرت هم که انتظار رو غمگین و افسرده میدید، از مسافرت و دیدن شهر پشیمون میشد و دیگه حرفی نمیزد... اما یه روز که انتظار برای پیدا کردن غذا رفته بود کنار رودخونه، حسرت بال کشید و از جنگل رفت. رفت و بالاخره شهر رو دید. اول وقتی شهر رو دید خیلی ذوغ زده شد. آخه شهر پر از چراغهای رنگ و وارنگ بود. ساختمونهای قشنگی تو شهر سر به آسمون کشیده بودند. وقتی بالای پارک بازی بچه ها پرواز میکرد، از اینکه میدید بچه ها خوشحالند و با خنده و شادی با هم بازی میکنند، خیلی لذت برد. اما وقتی کنار یکی از آدما رفت، اون آدم حسرت رو گرفت و انداخت تو قفس... آره حسرت میخواست شهر رو ببینه تا حس کنجکاویش ارضاء بشه، اما اونجا اسیر و گرفتار شد. وقتی از داخل قفس به آسمون نگاه کرد، دیگه از شهر... از آدما بدش میومد و تو دلش میگفت: "انتظار جونم کجایی که ببینی حسرت داره از دوریت دیونه میشه..." روز و شب کار حسرت این شده بود که حسرت روزهای آزادی رو بکشه... روزهایی که میتونست با انتظار زیر بارون گلبرگها از یه شاخه به شاخه دیگه ای بپره و آواز بخونه... اما حالا باید روزها پشت میله های قفس کز کنه و به یاد دشت و اون جنگل سبز که آسمونش همیشه آبی بود، فکر کنه و آه بکشه... پیش خودش میگفت: "من یه زمانی حسرت شهر رو میکشیدم که ببینم چه شکلیه، اما حالا که به شهر اومدم حسرت جنگل رو میکشم و دلم برای دیدن انتظار پر پر میزنه..." حسرت گاهی هم گریه میکرد. گاهی هم از سر غصه و غم، اصلاً به آب و دونه ای که آدمای اون خونه براش میگذاشتند، نوک نمیزد. بالاخره یه روز، وقتی که بچه صاحب خونه برای اون آب و دونه میگذاشت، حسرت از لای در قفس پر زد و فرار کرد. بال زد و بال زد و از شهر خودش رو دور کرد. وقتی از آسمون سیاه شهر میگذشت، دل تو سینه اش شادی میکرد. یاد دیدار انتظار بهش قوت قلب میداد و تندتر بال میزد. وقتی رسید به جنگل سبز، دیگه همه نیروش تموم شده بود. بالهاش خسته شده بود. به نفس نفس افتاده بود. اما به امید دیدن انتظار، اینور و اونور جنگل رو زیر و رو کرد. اما هرچی گشت، انتظار رو پیدا نکرد. رفت روی اون لونه ای که عمری با هم زندگی میکردند، اما جای انتظار خالی بود... شب اومد، روز اومد، ولی انتظار نیومد... گلها هم رفته بودن... پاییز سایه سرد و غم انگیزش رو بروی جنگل کشیده بود. کسی نبود خبری از انتظار به حسرت بده... یه روز حسرت، زیر برگهای خزون جنگل، انتظار رو دید که یه گوشه افتاده و مُرده بود... اما چشمای انتظار باز بود و هنوزم انتظار حسرت رو میکشید... انتظار حسرت، انتظار اون روزهای خوب و قشنگ... اما افسوس که انتظار در انتظار حسرت و انتظار اون روزهای خاطره انگیز، چه غریبانه دِغ کرده بود... حسرت خیال میکرد که میتونه بدون انتظار، زندگی کنه. ولی نتونست... زمستون که شد، برف و یخبندون که اومد، حسرت خیلی خیلی سردش شد. این سرما بیشتر از اینکه بخاطر هوا باشه، بخاطر تنهایی بود که باید بدون انتظار زندگی میکرد. حسرت خوب میدونست که اون قبلاً اینجور سرما رو هم با انتظار تحمل کرده بود، اما اون وقتها حسرت و انتظار همدیگر رو بغل میکردند و نمیگذاشتند که سرما اذیتشون کنه... اما حالا حسرت نمیتونست سرما رو تحمل کنه. بخاطر همین رفت کنار جسد بی جون انتظار خوابید. حسرت رو بغل کرد و چشماش رو بست. همینطوری که برف میمومد، روی حسرت و انتظار رو برف سفید پوشوند تا حسرت هم مُرد... از اون وقت به بعد، درختهای جنگل سبز همیشه به هم میگن: "هیچکس بی انتظار نمیتونه زندگی کنه..." |
||